.


در میانه شب و روز

هوای سردیست، به شیشه "ها" می‌کنی،کلاهت را جلوتر می‌آوری تا روی گوشهایت را بپوشاند، انگشتان به گزگز افتاده را در الیاف پشمی دستکشت گرم می‌کنی، فکر می‌کنی چند ایستگاه دیگر را باید تنهایی طی کنی، جلوی ویترین شیشه‌ای مغازه‌ها می‌ایستی و به تصویر منعکس شده خودت در آن نگاهی می‌اندازی، مرا می‌بینی در کنارت و... نمی‌بینی.

زیر آسمان پرستاره کویر به جغرافیا فکر می‌کنم، برای اولین بار جغرافیا برایم مهم می‌شود با خودم فکر می‌کنم چرا در دوران تحصیل جدیش نگرفتم؟! اینطوری اختلاف ساعت‌ها را درست‌تر محاسبه می‌کردم. همینقدر می‌دانم که وقتی من این ستاره‌ها را بالای سرم دارم تو سقف متفاوتی را می‌بینی، شاهکار معماری خلقت است، سقف دورانی زیباییست اما مرا غمگین می‌کند و شاعرانه هایم را برای دیدن یک ستاره مشترک ناتمام می‌گذارد.

باید از شهری به شهر دیگری بروی،افکاری که در سرت داری بیشتر از کتاب‌هایی که با قلاب دستت نگه داشته‌ای، ماهی می‌گیرند و تو شمارش زخم‌ها از دستت خارج شده، کلمه‌هایت آنقدر دلتنگ هستند که خسته می‌شوی از اصطحکاکشان با دیواره قلبت...

امروز فکر می‌کردم وقتی ایستاده‌ام به شیوه ایستادنت فکر می‌کنم و وقتی فکر می‌کنم به شیوه فکر کردنت...

«امیدواری بلند قدتر از واقعیات است» دنبال کاغذی می‌گردی تا جمله‌ات را یادداشت کنی، حتی اگر کاغذ کوچکی باشد، پیدایش نمی‌کنی،چرا هر وقت نیازشان داری سخت پیدا می‌شوند؟!

جایی میان شک و یقین  ایستادن، هوای گرگ و میشی که نمی‌دانی به صبح می‌رسد یا به شب، باید غمگین باشم؟ می‌توانم ... اما به جایش جغرافیا را به خدمت شعر درمی‌آورم: جایی که نه شب ست نه روز میعادگاه شب و روز ست. جایی که نگهبانان شب و روز خسته از جا به جا کردن سقف های مدور کنار هم آرام می‌گیرند...

بالاخره کاغذ کوچکی پیدا می‌کنی،تلفن زنگ می‌زند،جواب می‌دهی،مکالمه‌ات که تمام می‌شود از خاطرت می‌رود، انگشتانت را به لیوانت می‌چسبانی تا گرم بشوند تلاشی برای آنکه به خاطر بیاوری ،ذهنت روشن می‌شود قلبت گرم اما از یاد رفته‌ات باز نمی‌گردد. گوشه لبت را گاز می‌گیری چشم هایت را ریز می‌کنی: نه یادت نمی‌آید...

من برایت یادداشتش می‌کنم:امیدواری بلند قدتر از واقعیات است...

 

+سجل دعوتم کرد به نوشتن عاشقانه‌ای پاییزی،دعوت سجل را نمی‌شود رد کرد نه تنها به این خاطر که رفیق شفیقی‌ست بلکه به این خاطر که گذاشته پا توی کفش‌هایش بکنم.(نشود فاش کسی آنچه میان من و توست و از این صحبتا:دی)

قرار بر این بود که با آهنگ‌های پیشنهادی رادیو بلاگیهای عزیز بنویسیم، ولی خب من با آهنگ مورد علاقه خودم این متن رو نوشتم، برای همین کاملا می‌پذیرم که انتخاب این متن و شرکت دادنش در چالش به اختیار رادیوبلاگی‌هاست.

و در آخر هر کسی دوست داشت شرکت کنه...

به به می‌بینم که کامنت‌ها هم بازه D: با گوشی متوجه‌ش نشده بودم


بهت گفته بودم بوی یه چای خستگی در کن تو یه عصر پاییزی رو میدی ؟!
چه توصیف دلپذیری:*
سلام صبای عزیزم

خوشحالم که باز هم می‌شود برایت کامنت گذاشت ...

من نیز از انتهای یک کوچه پاییز زده، برایت دست تکان می دهم، در حالیکه گلهای گوشه دامنم با بوته زالزالک های وحشی آن طرف  پیاده رو حرف میزنند ! و من داد میزنم صبااااااا... امتداد صدایم در طنین دادهای پیرمرد خنزر پنزری در یادت شاید شسته شود اما من باز هم  به یادت هستم و داااااااااااااااااااد می‌زنم : ای باد صبا گذری به کوی ما کن ... و پیرمرد داد میزند و صدایم را شاید می برد به  این سو که : همه چی را خریداریم؛ آهن... پلاس کهنه ...سماور کهنه ...لبخندت را ... دل مهربانت را! چه می شود کرد که صدایم نمی‌چربد به صدایش ...اما تو آنچه میخواهی از انتهای این کوچه متروک و بی نام نشان درست آنسوی پرچین های پر از زالزالک بشنو عزیزم ! من فقط دلم برایت تنگ شده بود و خواستم این را داد بزنم :) با من بشنو صبا جان صدای پاییز من و داستان های نارنجی گوشه‌ی ذهنم را :)

http://s8.picofile.com/file/8339929818/78.mp3.html

یکی از نقاشی هام

http://s8.picofile.com/file/8339930418/bon.gif
سلام جان جانان

گفتم میدونی زندگی مزه نارنگی میده؟ :)
گفت  چه دل خوشی داری
گفتم می دونی مزه ش ترش و ملسه؟ می دونی عطر نارنگی تیزه میدونی سرحالت میاره؟
من با یک نارنگی سرحال میشم... میدونی پاییز پر نارنگیه؟
کسی هست مهره های رنگی روی چرخ دوچرخه رو دوست نداشته باشه یا انگشتهای کشیده مریم رو وقتی داره گیس های عروسکش رو می بافه؟ کسی هست با پریدن روی لحاف های مهمونا خاطره نداشته باشه؟ کوچه پر از درخت دیده باشه مست نشده باشه؟دلش چرخ و فلک نخواسته باشه؟ کسی هست سمفونی پاییز رو نشنیده باشه؟ که هم سرمستت می کنه هم دلتنگت میکنه...
گفتم میدونی این برگهای زرد و سرخ از کجا میاد؟
گفت چرخه طبیعته
گفتم میدونی اینا شراره های پاییزه؟
قلب سوخته پاییز زیر همه اون برگها قایم شده، ما فقط شراره هاش رو میبینیم.
من این فصل رو خیلی دوست دارم:)
باموسیقی قشنگی که برام فرستادی نوشتمش...  نقاشیت امتداد داره... نقطه چین داره جمله ناتمومه... خوشم میاد از این قصه ها که میذارن جلوم میگن تمومش کن یه پایان بذار براش...
حیف دلتنگی حوصله نداره خودش رو اندازه بگیره تا نشونت بدم اندازه دلتنگیم چقدره... منم دلتنگتم:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan