feeling good

 

من سرزمینی بودم که مردمانم ترکم کردند، به زبان مادریم  سخن می‌گویم... سالهاست  شعر می‌بافم و بر تن می‌کنم. روی دیوارها ساعت‌هایی ست با عقربه‌هایی شکسته. با موسیقی ،خانه‌ام را برق‌کشی کرده‌ام. کلمات لبانم را زخمی کرده‌اند. در بی وزنی تنفس می‌کنم گویا قانون جاذبه را باور ندارم. درخت‌ها در سرم ریشه می‌اندازند، سبز می‌شوند. من الهه فراموش شده قرن‌های خاک خورده‌ام، مجسمه‌ای مدفون شده در زیر خاک و کتاب مقدسم را با اسطوره‌هایی که نامی ندارند پر کرده‌ام. روزی دوباره به زندگی بازمی‌گردم در کالبد نقاش دیوارهای شهری شلوغ. مالیاتی نمی‌دهم و نمی‌گذارم در خودپردازها کوچکم کنند، خودم را توی کفشهایم جا می‌دهم روی جاده‌های کش آمده روی آسفالت‌ها رفاقتم را با ولگردها محکم می‌کنم. با تو که دوستت دارم از پل‌های فلزی معلق می‌شوم. هیچ کتابی نمی‌خوانم و برای بچه‌هایمان از ماجراجویی‌های قهرمانهایی حرف خواهم زد که در هیچ کتابی نیست. ما خانواده خوشبختی هستیم در خانه‌ای خارج از شهر با صف‌های طولانی غذا...شبی زیر سقف پوسیده‌اش دفن می‌شویم در حالی که مچ دستم بیرون مانده با خالکوبی ساعتی با عقربه‌های شکسته.

 

 

 

 

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan