زندگی دو گانه ورونیکا

 

مادران برای گهواره‌ ها لالایی می‌خوانند،گهواره کودکانی که مرده اند...مرگ در گوش زندگی آواز می خواند، در پس سیاهی ها عشقی وجود دارد و این داستان من است...

من تو را می شناسم گویی که سالهاست با تو زیسته ام، «من» تو را می شناسد با اینکه هرگز ندیدمت با رنجی از مرگ متولد شده ام و اندوهی می‌آزارد مرا، آدمیانی که نمی شناسم در من می میرند و سوگوارم بر گورهایی که هرگز ندیده ام. شاید دیگری من در لهستان ست و یک تک خوان... دنیا را از پس گوی های شیشه ای مان وارونه دیده ایم، چرخان دیده ایم، کوچکش کردیم جهان را در چشم دیگری که با انگشتانمان می‌غلتانیمش...گوی شیشه ای چشم دیگر من ست. من یک بار جهان را با چشم های تو دیده ام و یک بار با چشم های خودم....من «آن دیگری»خود را دیده ام،نمی شناختمش و آشناتر بود با من و نزدیکتر بود از همه آنانی که می‌شناسمشان و تنها نبودم تا زمانی که بود و زیر این آسمان با من نفس می کشید و زندگی می کرد و لذت می برد و شاد بود و می‌دوید و برگ ها و باران ها را می دید و آواز می خواند، تنها نبودم...در سرم چرخ می خوری مثل گویی غلتان مثل چرخش اتوبوسی دور یک میدان...مرگ در گوش زندگی آواز می خواند. نویسنده ای زندگی ما را خواهد نوشت و به جاودانگی پیوندمان می زند من او را دیده ام عروسک گردانی در پس نمایش ها، خدای دنیای تاریکی ها که در نورانی ترین نقطه سالن نمایش به ظرافت دستش را تکان می‌دهد و عروسک‌ها را جان می بخشد، خدایی که مرا دیده است و برای اولین نشانه تبسم کرد. او مرا می شناسد گویی سالهاست مثل عروسک هایش در پس تاریکی به من جان می بخشد. می خواهد که بشناسمش برایم نشانه می گذارد می خواهد که پیدایش کنم، از او رنجیده می‌شوم تنهایم نمی گذارد، در پی ام می آید، به من عشق می بخشد، رازهایم را به من می شناساند، مرا جاودانه می کند اما هنوز تنهایم که تو نیستی...که کسی نیست که مرا به تمامه زندگی کرده باشد و غم به تارو پود جانم می نشیند...که من در این غم چون خدایی که چونان خودش را ندارد،تنهاست...و غم با من زندگی می کند و با من جاودانه می شود و در من ریشه می دواند...و درخت تکرار زندگی ست که با وجود تولد تبر همچنان سبز می شود. زوال، عریانی اش را پنهان می‌کند در قامت پیرمردی و تو چه کودکانه می‌خندی، حضورش را یادآوری می کند در کالبد پیرزنی و تو چه معصومانه می خواهی به یاری اش بشتابی...و در میانه همه عشق بازی ها و لذت ها در کنارت نفس می کشد و تو چه آزادانه نادیده اش می گیری...

 

 

 

 

نمایش سکانس برگزیده

 

[نام فیلم: La double vie de Véronique]

[نام کارگردان: کریشتوف کیشلوفسکی]

[محصول سال 1991 فرانسه]

[موسیقی:زبیگنیف پرایزنر]

[بازیگر: ایرن ژاکوب]

 

+برایم از ورونیکا بنویسید از زندگی دوگانه اش، از حواسی که با دیدنش به جنبش در آمده اند از تمام لذت های حس لامسه، از دریافت بی کلمه و بی واسطه از طبیعت،ا ز حقیقتی که صدای نفس هایش را می شنویم و نمی شناسیمش...

نمی‌دونم چرا من رو یاد black swan می‌انداخت؛ یعنی ارتباط‌شون برام خیلی روشن نیست.
از وجهی شبیه هستن ولی قوی سیاه به نظرم پرداخت محافظه کارانه تری هست و بیشتر محتوای روانشناختی داره ولی دوگانه ورونیکا فلسفی و نمادگرایانه ست. از منظر حس دوگانگی شخصیتها شباهتی دیده میشه... 
انتخاب فوق العاده ای بود. ممنون.
خواهش میکنم صبا جان
شما گوشِ موسیقی تون قوی و ظریفه.
خوب چیزایی رو هم میشنوید.
این دو تا معنیش اینه که بلدید چطور موسیقی گوش بدید.
عالی بود.
ممنونم لاجوردی.
سلام جناب مویدی، ممنونم از لطفتون:)
دوست دارم نظرتون رو در مورد فیلم زندگی دوگانه ورونیکا رو هم بدونم، من حسی که نسبت بهش داشتم رو نوشتم. فیلمای کیشلوفسکی صحبت و نظر بعدش به اندازه تماشای خود فیلماش خوشاینده
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan