از آن روزها که گذشت...

با خودم فکر کردم احتمالا در آینده یک معلم سرخورده میشه توی یکی از شهرستان های دورافتاده از مرکز که وقتی دانش آموزاش از سیاست و تبعیض حرف می زنن،پوزخند می زنه.میون صحبت های گرم گرفته نیما بودم که داشت در مورد حامد پسر پر شر و شور دانشگاه حرف می زد،می گفت چند ماهی انداختنش بند سیاسی ها،الان دیگه تو اون حال و هوا نیست.توی یکی از غرقه های نمایشگاه مطبوعات نشسته بودیم،چند باری دعوتم کرده بود برای بازدید غرفه ش و روز اختتامیه همت کردم و رفتم بالاخره بهش سر زدم.دور و برش شلوغ بود و فرصت نشد چند و چون ماجرا رو ازش بپرسم فقط دستگیرم شد حامد رسید به همون خط پایانی که همیشه براش متصور بودم.ولی اینا رو نگفتم با کنایه و تلخ زبونی سعی کردم حالش رو بگیرم.کل کل قدیمی و کهنه ای داریم با هم.سال 88 تو بحبوحه ی اتفاقات سیاسی اون زمان ما متعلق به دو تا انجمن سیاسی دانشجویی بودیم که خط و مشی شون همیشه در نزاع بود.اسم انجمن ما مستقل بود و شعارش منزه از گرایش به هر حزبی،ولی دروغ چرا چیزی که در جریان بود تمایلات اعضا به سمت اصول گرایی بود،برای همین  با تردید همراهی می کردم و معمولا جلسات رو نمی رفتم و خودم رو کنار می کشیدم،علاقه ای به برچسب ها نداشتم،برچسب ها آدم رو گیر می اندازن توی مناسک مورد نظر خودشون،به خودت میای می بینی عضو یک انجمن نیستی فقط،حزب یک مذهب نوظهوره و قبله ات سمت یک سری آدم قدرتمند در سایه نشسته،دوست نداشتم این تعلقات و بند شدن حزبی رو.ولی چاره ای هم نبود،همیشه نگاه می کنی ببینی کی ها بهت شبیه ترن میری می شینی کنارشون،با خودت می گی شاید تو این مسیر سریعتر و راحت تر حرکت کنم.نیما و حامد عضو گروه مقابل بودن طرفدار خاتمی/دو خرداد /اصلاح طلبی و البته موسوی،عقاید رو قطار که می کنی پر شور تر به نظر می رسن،هیجان آدم های پشت کلمه ها رو بهتر نشون می دن،همینقدر هیجان و انرژی داشتن،88 خون تازه ای در جریان اصلاح طلبی بود،انگار شوک تازه ای به جنازه مرده ای زده باشن،چه شوکی بهتر از تظلم خواهی از بی عدالتی که معتقد بودن در موردشون اعمال شده و چه پرچمی بهتر از رای مردم:رعیت و ارباب،دموکراسی و دیکتاتوری،انقلاب و پادشاهی،دوگانه های هویت ساز و جریان ساز.چه سنی بهتر از جوانی:آرمان خواه و جون دار و امیدوار که حتما قراره نقش تازه ای بزنه در این مرداب.در این میونه،راهروهای دانشگاه حکم تریبون های آزاد آزاد رو داشتن،بچه ها دو دسته میشدن و استدلال هاشون،بعضا شعارهاشون،بعضا اخبار کذب بزرگترهاشون،تاریخ های نجویده تحریف شده شون رو به سمت هم پرتاب می کردن.من همیشه نظاره گر تریبون های آزاد آزاد بودم.غرور عجیبی داشتم که خودم رو هم سطح دانشجوها با افکار ناپخته نمی دونستم شاید هم غرور نبود فکر می کردم اگر کسی یا کسانی باشن که بخوام مقابلشون بایستم همون کسانی هستند که مغزها رو روی شعله می ذارن.این بود که برای من کلاس های درس تریبون های آزاد آزاد بود،طرف حسابم رو اساتیدی می دونستم که هجی می کردن الفبای سیاسی اصلاح طلبی رو،کلاه به احترام افکار سروش بر می داشتن یا بخش زنان کتاب ساسانیان رو به جهت لکه دار نشدن نام ایرانیان نادیده می گرفتن.جدال بی فایده ای بود،ترکیب آزادی بیان بی خاصیت ترین ادعای زمانه ما بود و آن ها که خودشون رو پیراسته بودن با این شعار،بی قید و بند تر بودن انگار کنید زاهدی بی زهد.بی انگیزه و عاصی شدم به سال 90 شمسی،پرده از افکار و اعتقاداتم که برداشتم آماج حمله روشنفکران و طرفداران آزادی بیان؛شهید این ماجرا هرچه بود من نبودم که نمی بینم بی خطا بودن ضمیرم رو،اما عدالت بود،آزادی بود.از دانشجویی با معدل بالا و جز سه نفر اول کلاس به جهت التفات اساتید علاقه مند به آزادی بیان سقوط کردم در ردیف دهم کلاس و حاصل همه این ها سیاه شدن اسم رشته تاریخ در ذهنم شد.تا جایی که تا سال ها هر چه بافتم در ذهنم که تاریخ مبراست از این تنگ نظری ها،نقش سیاه گلیم، خط بطلان می کشید.سه سالی زمان برد تا بفهمم راهم به سمت سیاست کج می شه،می خواستم برسم به سرچشمه.اون وقت ها نیما و حامد در زمین حریف مقابل بودن و ترکتازی ها می کردن.خوب که نگاه می کردم دلم به حال اونها هم می سوخت،دور نمی دیدمشون از احوالات خودم و رفیق شفیق دیگری که مثل من به خاطر عقایدش سوخته بود.خوب که نگاه می کردم ما مهره های بازی کلان تری بودیم.خوب که نگاه می کردم جهل جوانی بیشترجلوی چشم هایم رعنا بودنش رو نشون می داد.برای همین هر وقت دیداری با نیما تازه می شد هم به تلخی کنایه می زدم هم احوالات می پرسیدم،در یک دوگانه عجیب و به نظر بی پایان گیر افتاده بودم.همون وقت ها هم خاطرم هست یک بار گفته بودم که در زمین این ها بازی نکنید،حبسش رو شما می کشید افتخار و مقامش رو اساتید می برن.همین هم شد،همه اساتید ستاره دار با تغییر دولتی بر مسند مدیریت ها و معاونت ها نشستن.

...و اما ما اعضای مستقل هم با حوضمون تنها موندیم،که کلاه دارهای ما حکم اساتید مذکور رو امضا کرده بودند.

نیما از حامد می گفت که بیچاره دوران سختی رو پشت سر گذاشته،نمی دونستم می خواد دل من نرم بشه و از مجادله و کنایه دست بکشم یا حامد واقعا مصیبت کشیده بود،ولی همین که گفت:«هممون پیر شدیم»،نشد که به درستی حرفش شک بکنم.توی غرفه نمایشگاه مطبوعات حالا فارغ از نگاه هایی که رو در رومون می کرد خسته از گذر تاریخ بر پیکر فکر و تقدیر، روی صندلی های کنار هم نشسته بودیم و هر دو ساکت گوش می کردیم به مرد میانسالی که رسیده بود به:همه این ها کار خودشونه.به پیاله سفیدی که روی موهاش خالی شده بود چشم دوخته بودیم و هر دو از خاطرمون می گذشت: نکند یک روز مثل او دیوانه بشویم!


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan