.


جز از کل

کتاب جز از کل نوشته استیوتولز رو می‌خوندم،قسمتی از این کتاب خیلی برام جذاب بود نه به خاطر اینکه جمله پرمغزی داشته باشه،بلکه از این جهت که نویسنده کاملا اکتیو و زنده با چند کلمه ظاهر شده و تونسته خیال من رو از کاغذ جدا کنه و شخصیت‌ها رو در برابر چشمانم به حرکت دربیاره و من رو غرق لذت وصف ناپذیری از هنر نویسندگی‌اش کنه،شاید خوندن این بخش انتخاب شده،شما رو به نتیجه متفاوتی از من برسونه،در هرحال به خوش رقصی این واژه‌ها نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم این نمی‌تونه ساده باشه.تا مدتی بعد از خوندنش خودم رو جای شخصیت‌ها تصور می‌کردم و سعی می‌کردم دیالوگ‌ها رو با همون حس و حالی که اونا ادا می‌کنن،ادا کنم.

]چهره استنلی بین اخم و لبخند مردد ماند و بالاخره تصمیمش را گرفت و در وضعیت ترکیب ناراحت هر دو ثابت ماند."جدی می‌گی؟"

"بدجور."

"یعنی تو داری می‌گی تری این کتاب رو ننوشته؟"

"تری نمی‌تونه اسم خودش رو با ***توی برف بنویسه!"

"واقعا؟"

"واقعا."

استنلی گفت"اوه."و بعد سرش را پشت یک توده کاغذ قایم کرد.مدادی برداشت و چیزی نوشت.پریدم جلو و کاغذ را از دستش کشیدم.این را نوشته بود:"اوخ اوخ!"

"اوخ اوخ!اوخ اوخ؟تو نمی‌دونی!تو هری رو نمی‌شناسی!منو می‌کشه!بعد تو رو می‌کشه!بعد تری رو می‌کشه و آخر سر خودشو!"

استنلی این حرف مسخره را جیغ زد"چرا از آخر شروع نمی‌کنه؟"بلند شد و دکمه‌های کتش را بست و بعد بازشان کرد و نشست.بالاخره ترسید.

گفتم"نمی‌تونستی اقلا یه هماهنگی‌یی با من بکنی؟فکر نکردی بگردی ببینی این هری کی هست؟"

"صبر کن..."

"بهشون زنگ بزن!"

"به کی؟"

"مطبوعات!ناشرها!همه!"

"یه لحظه صبر کن!"

"زنگ بزن!"

"نمی‌تونم!"

"ولی این دروغه!"

"بشین.آروم باش.باید فکر کنیم.داری فکر می‌کنی؟بیا فکر کنیم.باشه.فکر کن.داری فکر می‌کنی؟من که فکر نمی‌کنم.هیچ فکری تو سرم نیست.یک لحظه نگام نکن.وقتی یکی نگام می‌کنه نمی‌تونم فکر کنم.روتو کن اون ور.جدی می‌گم مارتین.برگرد."

با بی‌میلی بدنم را چرخاندم رو به دیوار.دوست داشتم سرم را بکوبم به دیوار و لهش کنم.باورم نمی‌شد!دوباره تری!دوباره وسط صحنه!من چی؟کی نوبت من می‌شد؟ص180-181[

شما هم مثل من بلند و کوتاه شدن تن صدای شخصیت‌ها رو می‌شنوید؟طرز نگاه کردن و خیره شدنشون  به هم؟عصبانیتشون،واکنش و دستپاچگی‌شون رو؟صدای قدم زدن های پراضطراب؟

 

چه خوبه. باید هر چه سریعتر این کتابو بخونمش 
آره:) 
امروز دومین وبلاگی هستی که در موردش نوشتی... آدم رو مجبور میکنین وسط یه کتاب دیگه، یه کتاب جدید شروع کنه...
واقعا؟دیگه کی نوشته؟ کنجکاو شدم:))
کتاب سلیقه ای هست،امیدوارم خوشتون بیاد:) 
سلام
پارسال که کتاب به دستم رسید از حجمش تعجب کردم و با خودم گفتم حتما اون وسط مسطا آب بسته و ریتم داستان در رفته
وقتی تموم شد باورم نمیشد یه کتاب با همین کیفیت و سرعت از اول تا آخر پیش رفته باشه، بدون اینکه بتونی جایی رو خودت از داستان حذف کنی

سلام
هنوز کتاب رو کامل نخوندم، ولی تا جایی که خوندم می تونم بگم ریتمش خوبه و هربار یک ماجرای تازه:) 
من چون نمایشنامه میخونم (خوانش) برای همین همه دیالوگها رو همیشه هینجوری با تن بالا و پایین حتی تو ذهنم میخونم.
خیلی خیلی لذت بخش ه
کتاب طولانی ه برای همین گذاشتم تو لیست تابستانه!
سومین کتاب تابستانه
اولین و دومین کتاب چیه؟ :) 
1- بار هستی
2- هویت جفتش از کوندرا. گتاب دیگه هم پیشنهاد بدین لیستم رو میتونم به صورت باز نگه دارم تا موقع خرید :))
سلیقه ها فرق می کنه هلیا جان، کتاب پیشنهاد کنم بخری بعد به دلت نشینه من شرمنده میشم:)
مثلا من هر کاری می کنم نمی تونم از بکت و وولف بخونم، در حالی که به ذائقه برخی دوستان سازگاره و خوشایند:) 
نه نه خیالت راحت. من تا موقع خرید کتاب کلی درباره ش میخونم جوری که داستانش لو نره. معمولا نظرای مختلف رو نگاه میکنم که ببینم به سلیقه م میاد یا نه. 
اینکه آدم بیشتر بدونه تا بتونه انتخاب بهتری داشته باشه مهمه
شما مطلب کتاب بیشتر بذار که ما هم استفاده کنیم ازش
چه خوب و دقیق
اوه بله من معمولا وقتی از خوندن کتابی لذت ببرم اینجا به اشتراک می ذارم:) 
بالاخره داریم درمورد استیو تولز حرف می زنیم دیگه
بله قاعدتا
Designed By Erfan Powered by Bayan