لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

دوست کجاست؟!

يكشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷ ب.ظ

مدت زیادی باید بگذرد تا بتوانم هم‌صحبتی پیدا کنم.پیدا کردن یک هم‌صحبت بین هفت میلیارد و چهارصد و چهل و دو میلیون نفر جمعیت زمین هم کار ساده‌ای نیست...البته اگر در این میان طاعون،جنگ،نسل کشی،قتل به خاطر منافع شخصی،بیماری و ...از تعداد آدم‌هایی که می‌توانند هم‌صحبتم باشند،نکاهد.اگر یکی از آنها زیر آوار نمانده باشد،توی هواپیمای ساقط شده‌ای آخرین نفس‌هایش را نکشد،همکلاسیش با اسلحه گلوله‌ای توی سرش خالی نکرده باشد...وقتی به کشته شدن هم صحبت‌های احتمالیم در احتمالی‌ترین اتفاقاتی که در آن نقشی ندارند، فکر می‌کنم،اندوهگین می‌شوم...یک شب هم بود که خواب یکی از آنها را دیدم که در سردخانه‌ای در روسیه حبسش کرده بودند و دست‌هایش را بسته بودند و در که باز شد مردی که در چارچوب در ایستاده بود او را با زنان دیگر دست بسته‌ای پشت یک کامیون سوار کرد.یکیشان را هم بین صفحه‌های کتاب‌های تاریخ پیدا کردم که متاسفانه قرن‌ها پیش مرده بود و نه من در زمان او بودم و نه او در زمان من تا بتوانیم با هم در یک عصر دل انگیز چای بنوشیم و بخندیم و گپ بزنیم.

به گمانم باید آدم بدشانسی باشم که نمی‌توانم میان هفت میلیارد و...مدت زیادی باید بگذرد تا بتوانم هم‌صحبتی پیدا کنم ... اصلا وقتی بهم رسیدیم قرار است از چه حرف بزنیم؟!نمی‌دانم...آخرین بار که هم‌صحبتی را دیدم،کلمه‌ها پرواز کردند و روی شانه‌هایش نشستند لبخندی به پهنای صورتش زد،چشمهایش درخشید،گفتمحرف بزن،می‌شنوم.

+رزان یکی از آنها بود که از دست دادم... 

 

۹۷/۰۳/۱۳
صبا ...

لاجوردی

نظرات  (۶)

گاهی هم‌صحبتی، سکوت است و سکوت. سکوتی پرمعنا
پاسخ:
:)
هم‌صحبت بودن و هم‌صحبت داشتن نیاز به داشتن صفات مهمی است که کمتر کسی از آن بهره‌مند است. 
به معنایی یعنی همانقدر که با خودت راحتی با وی هم. 
پاسخ:
نمی دونم...شاید
کتاب بنویس. یا خلق هرچیز دیگه. در اینده دوست هات پیدا میشن و وقتی کتاب و میگیرن تو دستشون و درک میکنن که چی میگی، هم صحبتی اتفاق میوفته.
ادم خالق میشه تا این رنج ها رو کم کنه به هرحال...
پاسخ:
میشم متکلم وحده، حرف می زنم اما چیزی نمیشنوم... 
فقط اونایی که پول دارن می تونن کتاب بخرن،اگه دوستم پول خرید یک کتاب هم نداشته باشه... 
شاید گوشه یک کتابخونه خاک بخوره، سالی به دوازده ماه یک تیک بخوره جلوش تو دفتر حضور و غیاب کتابا... 
می دونی ابعادش بزرگتر میشه ابعاد رنج، آدم ها حرص عجیبی به خالی کردن دنیا دارن به غلیظ کردن تنهایی... 
اگه از رنج بنویسیم رنج ها کم میشه یا... 
خودت خوبی؟ :) 

امشب اتفاقی دوباره پیداتون کردم دوست من ... گمانم دو سال پیش این خوش‌وقتی و سعادت را داشتم که در بلاگ موزماهی و یا هولدن با شما همکلام شوم، البته در کامنت ها ... پیدا کردن نوشته های یک آشنا برایم حس خوبی داشت . اجازه بدید این حسم را آنطور که می‌تونم بیان کنم : فرض کنید در کوچه پس کوچه های یک جزیره کوچک ساحلی در سیسیل یا هر ساحل سپید پوش دیگری هستید ... با یک دوچرخه ! درست در آستانه یک کوچه! یک کوچه سنگفرش شده که حرکت دوچرخه را دچار تکان های کوچک و هیجان انگیز می‌کند ... و حس عجیب من در این لحظه : در آن کوچه سنگفرش شده درست در امتداد یک سراشیبی تند که انتهایش به یک خانه قدیمی، چند گلدان با گلهای کاغذی سرخ‌رنگ و یک کوچه باریک‌تر منتهی می‌شود! همان حس تعلیق را میگویم که آیا دوچرخه را رها کنی و غلت بزنی در این رهایی و کوبش باد بر صورتت تا مقام کشف  یا بایستی وآن زیبایی را تا می توانی نگاه کنی و نگاه کنی ! صبای عزیز مرسی که دوباره می‌نویسی ...من همان فاطمه ام که نام دیگرم نارگل است و روس تبار هستم! امیدوارم به خاطر داشته باشی ...باز هم مرسی ! الان نمیدونم دوچرخه را رها کنم و با با شتاب به سرازیری ها و بالا و پایین پریدن های دوچرخه در لابلای نوشته هایت گسیل شوم یا فقط نگاه کنم و لرزش این هیجان را در تک تک سلولهای قلبم احساس کنم !
شاید به خاطر داشته باشید که من به زبان موسیقی بیشتر حرف میزنم.. این موسیقی حرفهای من در این چند سطر را در خود خلاصه کرده است ٰ تقدیم به شما ... حس من جایی در رهایی صدای چلچله ها و بازی کودکان شاید به گوشت رسید :
http://s9.picofile.com/file/8328305034/Marek_Iwaszkiewicz_a_Miserable_Hearty.mp3.html



پاسخ:
فاطمه عزیزم...نمیشه تو رو به خاطر نیاورد، نارگل جان، کلماتم بی جانن در مقابل نقش زیبایی که بر قلبم برجا گذاشتی با این حضور خوشایندت... داشتم انتظار می کشیدم، در خانه چهار طاق باز، چای بر سماور گذاشته،حیاط آبپاشی شده، عطر محمدی پیچیده،غم دانه دانه شده به جای انار در کاسه دل... منتظر... منتظر.. فقط نمی دونستم کی قراره بیاد، مثل فال گمگشته آید به کنعان غم مخور شدی یوسف از راه رسیده،تعبیر شدی... چشم روشن کردی،دست به جای ترنج بریدیم رفیق جان از ذوق دیدنت...
چه همکلامی بهتر از این نتهای قشنگ... نتهای قشنگ... 
نمی‌دونم چی باید بگم صبا جان ...حس عجیبی از غروب تا الان گریبانم را گرفته بود که به صبای خط استوا ... به دوست نادیده‌ات پیام بده و بگو چقدر از دیدن دوباره نوشته هایش خوشحالی ... نور خانه ات و بوی خاک خیس خورده حیاط و ...گل محمدی ‌ها از فرسخ ها دورتر من راه گم کرده را به اینجا خواند... خیلی خیلی خوشحالم که نت های قلبم را از آن فاصله شنیدی . غم چرا ؟ مگر میشه باد صبا و غم همخونه باشند ؟ شاید ندونی اما من همیشه زمان مواجهه با تو و نوشته هایت احساس میکنم با خودم در اینه مواجه شدم ......خوشحالم دوست نادیده‌ام که هستی ... به جای من کمی نفس بکش عطر گل محمدی ها را... تو تعبیر فال شدی صبا جان ... داشتم میخوندمت و سیراب میشدم از حس خوب داشتن یک دوست خوب  تا جواب دلنشینت را دیدم
با من همراه شو عزیزم و بشنو :
http://s9.picofile.com/file/8328309168/Cold_Silence_Of_Times.mp3.html
پاسخ:
از این حس های آشنا... دل که به دل راه داشته باشه نه کبوتر جلد پیغام رسون می خواد نه ایما و اشاره پر از خط و نشون... راهش رو پیدا می کنه و به سرمنزلش میرسه:)
تو که اومدی غم رفت، بهار شد این خزون... 
به جان میشنوم... هر نفس آهی ست از دل تنگم... 
چرا اینطوری شد دنیا؟!
پاسخ:
نمیدونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی