لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

اورسولای صد سال تنهایی واقعی ست

چهارشنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۳۴ ب.ظ
گفت:تو اون چیزی رو که اتفاق افتاده روایت کردی،فقط در قالب ادبی.سکوت کردم چون اصرارش بر عقیده‌ش اجازه نمی‌داد براش توضیح بدم که ایرادی نداره اگر یک نوشته ادبی اقتباسی از یک واقعیت باشه،مادامی که تاریخنگاری صرف با داده‌های بی ارزش در یک اثر نباشه و عنصر تخیل‌،توصیف و…رو داشته باشه، قادره تو رو از دروازه ادبیات عبور بده.یا به قول رضا براهنی:

 "قصه تقلید مو به مو از زندگی نیست،بلکه تقلیدی‌ست که دید فکری و عاطفی قصه‌نویس بر آن کارگر شده.قصه‌نویس،از زمان زندگی،آن چه را برای قصه خود لازم ست انتخاب می‌کند و بقیه را به دور می‌ریزد.مثلا ممکن ست سی سال را در یک صفحه شرح دهد و صحنه قتلی را در بیست صفحه بنویسد."

به یاد آوردن این گفت و گوی قدیمی،انگیزه‌ای شد که تصمیم بگیرم در مورد نویسنده‌ها و رابطه‌شون با واقعیت بنویسم:

سوژه‌های زیادی برای نوشتن در اطراف ما اتفاق می‌افته سوژه‌هایی که گاه افکار عمومی رو به هیجان میاره:تصادف،دیده شدن اجسام ناشناخته درآسمان،مرگ یک سیاستمدار،کشف یک دارو،وقوع زلزله،پیروزی در یک مسابقه و...اما لزوما بزرگ بودن ابعاد اثرگذاری یک سوژه بر احساسات،اون رو مناسب نوشتن نمی‌کنه،نویسنده وقتی دست به قلم می‌شه که با سوژه به لحاظ حسی و فکری درگیر شده باشه‌؛اینه که ممکنه ناپدید شدن یک مرد در راه پله‌ها و پیدا شدنش در فرودگاه به خاطر فراموشی،محرک نویسنده‌ای برای نوشتن بشه،یا دیدن زنی که لباس‌های زیادی داره و هر روز یک دست لباس انتخاب می‌کنه برای پوشیدن،یا مواجه شدن با زوجی که یکی‌شون به تازگی تصمیم گرفته گیاهخوار بشه.گاهی چراغ اولی که در ذهن روشن می‌شه به سبب همین اتفاقات ساده، روزمره و پیش پا افتاده ست،اما سوژه در ذهن نویسنده از یک فانوس کم سو به یک خورشید بدل می‌شه که نمی‌تونه نادیده‌اش بگیره و تا زمانی که ایده‌ش رو به روی کاغذ نیاره،آرام و قرار نداره.شاید شما تصور کنید نویسنده‌ها از ابتدا شروع می‌کنند به نوشتن یک داستان،نه!سبک نوشتن در هرکدوم از اونها متفاوته برخی نویسنده‌ها از فصل‌های میانه روایتشون رو شروع می‌کنن و برخی کاملا منظم فصل‌ها رو می‌نویسن و پیش می‌برن،این کاملا به خود شما بستگی داره،پس یک ایده رو با این تصور که نمی دونم چه طور باید شروع کنم،از دست ندین.پس لزوما یک اتفاق محیرالعقول نمی‌تونه دلیل خوبی برای نوشتن باشه.چند سال پیش با دوستی مواجه شدم که ذهن خلاقی داشت و علاقه‌مند بود به نویسندگی اما به سبب کار کسالت‌آور و بعضا ناراحت کننده بیمارستانی که داشت،تصور می‌کرد قادر نیست ذهنش رو آروم کنه و شروع کنه به نوشتن،چرا؟چون تصور می‌کرد نوشتن باید دنیایی عجیب و جدا از خودش باشه.این تصور از نوشتن درسته اما تصور کاملی نیست و شما رو پشت یک سد نامرئی و ساختگی محبوس می‌کنه.تصور فانتزی از نوشتن:یک میز چوبی،یک پنجره و سکوت مطلق!ازش خواستم نوشتن رو از کار بیمارستانیش جدا نبینه چرا که نوشتن بخشی از ماست و بخشی از وجود ما رو روایت می‌کنه،نوشتن می‌تونه زخم‌های روحی ما رو التیام ببخشه،می‌تونه ما رو کامل کنه،تصحیح کنه،ما می‌تونیم در فضای داستان‌هامون اون چیزی باشیم که عملا در واقعیت نمی‌تونیم.قادریم حرف‌هایی رو بزنیم که احساسات ما رو بهتر تجسم ببخشه و این از اعجاز نوشتن هست.دوستم شروع کرد و حاصل کارش خواستنی و شیرین بود،دغدغه‌ها و اتفاقاتی که در بیمارستان تجربه می‌کرد رو در قالب روایت،نوشته‌های ادبی می‌نوشت؛بعد از مدتی دریافت چه طور باید دنیاهای تازه رو در نوشتن خلق کنه و در آنها زندگی کنه دنیاهایی متفاوت از زندگی روزمره‌‌ش...نوشتن فرمول ساده‌ای داره:با چیزی شروع کن که به خوبی میشناسیش یا دوست داری بشناسیش.

چند سال پیش نوشته‌های یک معمار رو در  وبلاگستان می‌خوندم،ترکیب معماری و ادبیات،من بی اطلاع از این دانش رو هم شگفت زده می‌کرد،از جسارت چنین نویسنده‌هایی که دانششون رو به زیبایی با اثر ادبیشون به گونه‌ای پیوند میدن که انگار اجزای یک پیکر هستن،لذت می‌برم.چه ایرادی داره که مخاطب نوشته‌های شما از خوندن داستان‌هایی به قلم شما پی به مهارت و دانشتون ببره؟!چرا باید خودتون رو ازش مخفی کنید؟!بهتر نیست صادقانه با نوشته و مخاطبتون مواجه بشید و از پتانسیلی که شغلتون در اختیارتون قرار میده،استفاده کنید؟

نه تنها مهارت که تجربه و خاطرات از دنیای واقعی به دنیای حقیقی روایت ما راه پیدا می‌کنن.شاهکارصدسال تنهایی گابریل گارسیا مارکز گرته برداری خیالی از زندگینامه این نویسنده‌ست.هانریش بل عقاید خودش رو نسبت به کاتولیک‌ها و کلیسا رو از زبان شخصیت دلقکی بیان می‌کنه که به سبب شغلش به کلیسا مالیات نمیده.موراکامی از روایت مشتری‌های کافه‌اش داستان‌های کوتاه می‌نویسه و هولدن کالفیلد سلینجر جدای از تجربه‌های شخصی این نویسنده نیست.حتی گاهی شغل شما قادره بر روی لحن روایت شما اثر بگذاره مثلا در توصیف ویژگی روایت گوستاو فلوبر این طور بیان می‌کنن:توصیفات خشک و پزشک وار او از مادام بواری.

گاهی خاطرات به صورت مستقیم‌تری منشا یک اثر هست مثل خاطرات خانم گلی ترقی که آنقدر زیبا و جذاب روایت شدن که شما به خاطره بودن این روایت‌ها چندان اهمیت نمیدین.(بخشی از نوشته گلی ترقی:" آرزوهایش به دیگران هم سرایت کرده و هریک از ما،شب‌ها پیش از خواب،از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پریم و دور کره زمین می‌چرخیم.آینده هزار در دارد و کلید این درها در جیب‌های ماست.جیرینگ جیرینگ آن‌ها را می‌شنویم و نمی‌دانیم کدام در را،کی و کجا،باز کنیم.")

یا داستان دخترخاله‌ها نوشته جویس کرول اوتس که تکه جدا شده‌ای از زندگی شخصی این نویسنده‌ست که در سبک نامه‌نگاری،روایت شده.مهم شکل پرداختن شما به سوژه‌ای از زندگی واقعی‌ست،پرداختی که شبیه یک روایت تاریخی نباشه و عناصر داستان‌گویی در آن رعایت شده باشه،می‌تونه اونقدری جذاب باشه که ذهن خواننده رو از اهمیت علت اولیه شکل‌گیری اثر دور کنه و به نوشته شما ارزش بده.

حالا نوبت شماست،چه نویسنده‌هایی رو می‌شناسید که تجربه ها و مهارت‌های شخصیشون،روی نوشته‌هاشون تاثیر گذاشته،از تجربه‌های خودتون در نوشتن از سوژه‌های ساده‌ای که فکر نمی‌کردین ازش بتونین یک نوشته خوب دربیارین،اما نتیجه شما رو شگفت زده کرده،برام بنویسین:)

  • ۹۷/۰۳/۱۶
  • صبا ...

درباره نوشتن

نظرات  (۹)

  • سید رمضان حسینی
  • فکر کنم یکی از نزدیک‌ترین و واضح‌ترین مثال‌ها رضا امیرخانی باشه :). کلا تجربیات زیسته‌ش رو به علاوهٔ نظرات و دغدغه‌ها و عقایدش صاف و مستقیم می‌نویسه. مثلا بیوتن از تو سفر آمریکاش در اومد. از به از تجربهٔ پروژهٔ دبیرستانش. و...
    پاسخ:
    امیرخانی مثال خوبیه، داستان هاش روایت گر جهانبینی این نویسنده ست:) 
  • خانم کوچیک
  • یکی از موانع جدی من برای نوشتن، نداشتن تجربه‌های جدید و درست و حسابیه. دانشجویی که بینهایت زندگی معمولی و کسالت‌باری داره و هیچ اتفاق جدید‌ای به زندگیش رنگ نمی‌پاشه تا بتونه از اون برای نوشتن بهره ببره، من الان تنها کاری که از دستم برمیاد استفاده‌ی خیلی خیلی زیاد از همین روزمرگی‌های ساده و تخیلمه. اما خیلی اوقات ته‌کشیدن تجربه‌رو حس می‌کنم. 
    پاسخ:
    بله دقیقا کسالت و روزمرگی هم می تونه موضوعی برای نوشتن باشه،برای رهایی از این وضعیت کتاب خوندن، سفر رفتن،آشنایی با آدم های تازه پیشنهاد میشه حتی گردش کوتاهی با دوستان
  • بلوط خانوم
  • مطلب شما خیلی خوب بود. و من هم این رو تجربه کردم. چون گفتید از تجربه های خودمون بنویسیم میگم، یه بار داستان کوتاهی نوشتم که شخصیت مرد قصه رو از یکی از اقوام و شخصیت زن قصه رو از یکی دیگه از آشنایان گرفته بودم. یکی از وقایعی که در قصه رخ میداد رو از روزی که در خیابان قدم میزدم الهام گرفته بودم و هنری که در دست شخصیت قصه گذاشته بودم چیزی بود که خودم بهش علاقه داشتم و مدت کمی کار کرده بودم.  ایده اولیه قصه از یک برگ کاغذ شروع شده بود. ماجراهای اصلی رو از ذهن خودم ساخته بودم. در نهایت خیلی اون قصه رو دوست داشتم چون که انگار با من زندگی کرده بود.
    با این حال من هم مثل خانم کوچیک این احساس کم بودن تجارب زندگی رو کاملا دارم.
    پاسخ:
    چه عالی! و به چه نکته خوبی اشاره کردی:انگار با من زندگی کرده بود. هرچه قدر یک ایده بیشتر ورز بخوره نتیجه بهتری داره
    پس تخیل نویسنده کجا میره؟ لزوما همه چی برگرفته از واقعیت نیست. 
    پاسخ:
    سطرهای اول اشاره کردم
    سلام
    چقدر متن قوی و خوبی بود
    جوجو مویز رو شنیدم، داستان کتاب من پیش از تو درباره زندگی یه مرد جوان روی ویلچره، که مثل اینکه پسر خود خانم مویز هم همین شرایط رو داره و نگاه این قشر در مورد توانایی هاشون رو به اشتراک گذاشته
    نویسنده های مثل جلال هم به واسطه تدریس و ... نوشته هاشون معمولا برای هر قشری قابل فهم و ساده اس(صرفا از لحاظ ظاهر کار‎(:‎
    خالد حسینی بادبادک باز هم تقریبا تجربه مهاجرت خودش رو نوشته
    ژوزه مائورو ده واسکونسلوس هم تقریبا کودکی خودش رو کتاب کرده
    اگزوپری هم به واسطه خلبان بودن چند داستان معروفش توی فضای پرواز و هواپیما میگذره
    تا اینجا فعلا‎(:‎
    پاسخ:
    سلام، دو تا از نویسنده هایی که نام بردید نمیشناسم... آره اتفاقا به اگزوپری هم فکر کردم:) 
    اونکه اسمش خیلی طولانیه یه نویسنده برزیلیه
    کتاب " درخت زیبای من" رو نوشته که در مورد یه پسربچه پنج ساله و دنیای اونه و نگاهی که به زندگی داره
    تقریبا داستان زندگی خود نویسنده اس
    کم حجمه و پیشنهاد میکنم بخونید، از روش فیلم هم ساخته شده ولی به قوت کتاب نیست
    بعدا داستان این پسربچه رو تو نوجوانی و جوانی هم ادامه میده
    مثل اینکه توی برزیل معروفه
    دومی که نمیشناختین کدومه؟
    پاسخ:
    ممنون از پیشنهادتون
    جوجو مویز بود که نخوندم
    میرصادقی میگه داستان یک خط داستانی داره و یک طرح داستانی. خط داستان همون سیر زمانی اتفاقاته. اول الف و بعد ب. طرح اما تابعی از زمان نیست. شما در طرح می‌تونی توالی اتفاقات رو بنا به تصمیم خودت تغییر بدی. 
    نویسنده‌های زیادی بودن که براساس یک زندگی و بخشی از خاطراتشون به روایت یک داستان پرداختن. از نویسنده‌های ایرانی مثلاً مرادی کرمانی، یا مثلاً رسول پرویزی. این دوتا رو مثال زدم چون چند روز پیش درگیرشون بودم. وگرنه مثال‌های زیادی هست.
    پست خیلی خوبی بود. دست‌مریزاد روی خط استوای قدیم :)
    پاسخ:
    وقتی اسم طرح و خط داستان میاد قاطی میکنم برام خیلی پیچیده میشه:دی
    خواهش میکنم قابل شما رو نداشت:) 
    خواهش میکنم
    من پیش از تو الان یه کتاب در حد کتابهای فهیمه رحیمی و میم مودب پوره
    جوجو مویزم در همون ها مثلا یا فوقش دانیل استیل
    چندوقت پیش جایی بودم این کتاب توی کتابخونشون بود برداشتم و خوندم
    بنظرم اونقدر که میگن زرد و کلیشه ای نیست
     و حداقل اینکه در مورد مساله خودش و درگیری دائمی زندگی خودش نوشته خوبه
    پاسخ:
    فیلمش رو دیدم و میدونم داستانش درمورد چیه... بتونم کتابش رو می خونم:) 
    فیلم بسیار ضعیفی بود:-/
    مردی به نام اوه بسیار بسیار بهتر بود

    *وی با موفقیت مسیر پست فاخر را به قهقرا میکشد
    پاسخ:
    راستش فیلمش در این اندازه ها نیست که بخوام نظرخاصی درموردش بدم... فقط از این جهت اشاره کردم که بگم میدونم کلیت داستان چیه، وگرنه فیلم... :)))