.


یک ریز و بی وقفه

ظرفا رو شستم،زرشکا رو آب کشیدم....زرشکاش شاخه داشتن،تازه بودن،خار داشتن،دستکش پوشیدم،یه موجود ریز سیاه توشون وول می‌خورد،ترسیدم،از چیزایی که نمی‌دونم چیه،می‌ترسم حتی اگه خیلی ریز باشن؛شبا از صدای پا،صدای یخساز یخچال که قالبا رو می‌ریزه تو ظرف،از ضربه زدن یه نفر به شیشه پنجره،از بی سرو صدا در رو باز کردن،از صدای آف شدن محافظ تلویزیون می‌ترسم.یه موجود سیاه و ریز و زشت بود،رفت تو راه آب.خرمالو‌ها رو ریختم تو سینک.دستم رو دَورانی روی پوستش کشیدم تا خوب پاک بشه.مزه گسش به سقف خیالم چسبید.یادم اومد قبلنا خرمالو دوست نداشتم از طعمش خوشم نمی‌اومد اما الان هر طعمی رو دوست دارم:تند،ترش،ملس،گس،شیرین،تلخ...مثه خود زندگیه،درهمه سوا کردنی نیست"خانم سوا نکن،درشتا رو نچپون تو نایلون همه‌اش باهمه!"صدای داد آقا نجات گلوی خودش و پرده گوش مردم رو پاره می‌کرد.یه مرد سیه چرده و کم مو بود با لهجه دهکردی که یه مغازه میوه فروشی و خاروبارفروشی تنگ هم داشت.خسیس بود و بنداز.نمی‌ذاشت میوه‌هاش رو سوا کنی،از ده تومن و بیست تومن باقی پولش نمی‌گذشت.اون وقتا که بچه بودیم با برادرم پولامون رو جمع می‌کردیم و می‌رفتیم ازش لواشک،پفک و توپ پلاستیکی می‌خریدیم.تا ما رو میدید یه لبخند گل و گشاد می‌زد و دندونای سیاه کرم خوردش تو ذوق می‌زد...عاشق پول خُردایی بود که ما واسش می‌اوردیم.آخرش هم با دو لا پهنا چند قسم جنس می‌ذاشت کف دستای کوچیکمون و راهیمون می‌کرد.اعتراض می‌کردیم،می‌گفت"ناراحتین برین از اوس حبیبی خرید کنین!"می‌دونست سوپر حبیبی خیلی دوره...خرمالوها رو میچینم توی ظرف.از بزرگ به کوچیک،بزرگا میشن پایه و ستون،کوچیکا می‌شن شاه گلشون!صدای بارون پاییزی شره می‌کنه تو گوشام.کنارشون نمی‌زنم،می ایستم به گوش کردن،می‌ذارم تاجلوی چشم‌هام بازی  کنن،یک ریز و بی‌وقفه...یک ریز و بی‌وقفه...یک ریز و بی‌وقفه ...

از یادداشت‌های قدیمی

Designed By Erfan Powered by Bayan