.


مردی که می خندید

دایی از پیش ما رفت و خاطراتش رو به جا گذاشت. آدم خوش مشرب و بامرامی بود،چهارشانه بود و چهره سخت و صدای دورگه ای داشت،دایره واژگانش تو سال چهل مونده بود، صحبت کردنش لوطی مسلک بود، وقتی می خندید با صدای بلند می خندید اشک گوشه چشماش جمع میشد و دیوارای خونه از هیبت صداش می لرزید، یه جور خوبی می خندید یه جوری که انگار همه دنیا دارن می خندن یا باید بخندن.بازنشسته ارتش بود اما انقلاب که شد رها کرد و رفت یک مغازه ساندویچ فروشی باز کرد، خیلی درآمدی نداشت اما خیلی ها رو مهمون کرد. از اون آدمایی بود که از تهران با ط دسته دار، کلی خاطره داشت و تو عکس های سیاه و سفید با لباس نظامیش و موهای شونه زده ش به یه طرف، خوش تیپ بود. وقتی گفتن رفته برای همیشه رفته من دلم برای خنده هاش تنگ شد همون خنده هایی که انگار همه دنیا دارن می خندن یا باید... باید بخندن...
میشه امشب که مسافر اون دنیاست براش فاتحه بخونید که تو راه سفرش قرار داشته باشه دلش آروم باشه؟

Designed By Erfan Powered by Bayan