.


غرق

این عکس را خیلی دوست داشتم،همان وقتی که سرم را چرخانده بودم سمت خورشید که در قلب دریا غروب می کرد،می دانستم که عکس خوبی از آب درمی آید.یکی از آن ها که اگر کسی دوستت داشته باشد،می تواند با نگاه کردن به آن قافیه هایش را ردیف کند و برایت شعری بسراید.تصویر من ست زمانی که به موهای بلند و رابطه های بلند دلبسته بودم،روسری پرنقشی روی سرم انداخته بودم همان که با اکرم از زن دست فروش خیابان نادری خریده بودیم،همان زنی که دستش را هلال کرده بود جلوی دهانش تا حرفش بین جارکشیدن های پایانه اتوبوس رانی به گوش رهگذرانی که شتابان می گذشتند،نرسد و گفته بود:"این ها آخریشه،نخرید از دستتون رفته."یک ظهر تفتیده شرجی بود،هول کرده بودیم و روسری را خریده بودیم و توی حیاط خوابگاه آنقدر با آن چرخ زدیم و خندیدیم تا عطر تازگیش از سرمان بپرد.آن وقت ها هرچیزی می خریدیم،خوشحالمان می کرد،زیبایی ته داشت،می گفتیم این منتهای زیبایی ست.زیبایی معنا داشت،آبرو داشت می توانست حتی سبیل گرو بگذارد،سکه اش خریدار داشت و ما خریدار بودیم.آدم ها را در منتهای زیبایی،روسری ها را در منتهای زیبایی،تابلوهای گالری هنر را در منتهای زیبایی،شعر پسرک انجمن ادبیات را در منتهای زیبایی،لبخند استاد بهزاد را در منتهای زیبایی.ما آن وقت ها انتهای زیبایی را کشف کرده بودیم و زندگی همینقدر ساده بود که صبح های زود صدای پرنده ها و روشنایی خورشید را میبینی و گمان می کنی همین اشکال ساده بایستی منتهای زیبایی باشد.این عکس را خیلی دوست داشتم همان وقتی که روی شن های ساحل ایستادم و می دانستم که نور نیمی از صورتم را روشن و نیم دیگر را در تاریکی پنهان می کند و تصویرم به صورتگری نقاش های چیره دست نزدیک میشود.یک لباس جین آبی با پولک دوزی های دستی به تن داشتم.سوغاتی بود از بازار ابوسفیان که در همهمه الجمیل الجمیل که سرت را بازار مسگرها می کرد،آویخته شده بود بر سر در مغازه ای.میان چهره های چروکیده و زخمی فروشنده های بازار،میان زمختی لبخندهای مشمئز کننده شان،چونان زیباروی به دار آویخته ای بود که گیسوان شبق رنگش چهره اش را پوشانده بود.فروشنده اش فریاد میزد:میخری؟و آن را بد ادا می کرد،از فارسی همین یک کلمه را می دانست،اما مهارتی داشت در ابراز آن که گمان می کردی اجدادش در میانه بازار برده فروشان تنور خرید آن اندام های بی روح  را گرم می کردند.با تمام ته مانده پول هایم لباس را خریدم،می خواستم آن جز زیبا را که در آن میانه چون حشوی زائد بود،حذف کنم.می خواستم فضا را یکدست کنم.آن لباس آویخته بر سر در حجره مردک برده فروش،در منتهای زیبایی بود...این تصویر،اینکه ایستاده بودم رو به خورشیدی که در قلب دریا غروب می کرد، جمع دوست داشتن هایم بود اگر چه زمانی به آن نگاه می کردم که دیگر به بلندی هیچ مویی دلبستگی نداشتم،اگر چه زمانی بود که دیگر چیزی را در کمال زیبایی فهم نمی کردم،اما برایم همچنان بر تارک یک زیبایی دست نیافتنی،بر یک معصومیت و زلالی از دست رفته،ایستاده بود.کسی اجزایش را پیش از آنکه عکاس بگوید:حاضری؟،در کنار هم به خوبی نشانده بود.

ماشاءالله چه دست به قلمی!  لذت بردم از خوندن متن. کاش عکس رو هم میشد دید. که لابد نمیشود. 
اینکه لذت می بردیم ، مربوط میشد به این که چیزها را در منتها و اوج می دیدیم؟ منتهای زیبایی مثلا؟ یا اینکه به زیبایی های ناکامل و کمال های کوچک قانع بودیم؟
ممنونم لطف دارید
نمی دونم... شاید همه اینها شاید هم چیزهایی اضافه تر، مثل گذر زمان
و این متن در منتهای زیبایی بود
ممنونم پری:) 
Designed By Erfan Powered by Bayan