.


و در آینه تصویرش منعکس نمی‌شود


برای لحظه‌ای و عکسی در صحنه‌ای باشکوه قرار می‌گیرد، نه شاهزاده‌ست نه معشوق خواستنی در قصه‌ای، واقعی‌ست و لباس‌هایش عاریتی‌ست و نقش دیوارها قرار‌ست بر شکوه لباس بر تنش بیفزاید و لبخندش سفارشی‌ست و از گره خوردن نگاهی پر مهر به دیگری نیست. شاید همه چیز را باخته‌ست، درون زخمی دارد و تنی کبود اما همگی در پشت پارچه اطلسی سبز رنگ و بلندی پنهان شده. تاجش اصالتی ندارد و او را به سلسله‌ای متصل نمی‌کند، قرینه نقاشی بزرگ آویخته بر دیوار از مادربزرگ اشراف زاده‌اش نیست. ناگزیرست دستانش را از هم بگشاید ناگزیرست به شیوه‌ای بایستد که لباس بیشتر در چشم بیننده بنشیند. چهره‌اش از خاطر می‌رود، با او خاطره‌ای ندارند، از تصویرش عکس می‌گیرند تا نمونه‌ای برای خرید داشته باشند. آنچه که در درونش می‌گذرد ضمیمه عکس نیست. گاهی دسیسه‌ای جملات زنانه‌ای را به  نگاه آویخته بر ناکجاآبادش، می‌چسباند اما این‌ها حرف‌های او نیست، کما اینکه شاید حرفی ندارد، مدل است! و پول در می‌آورد و همین برایش کافیست.


Designed By Erfan Powered by Bayan