.


مرثیه ای برای حوا

یک وقت هایی کتاب ذهنم بی آنکه اختیار کنم، ورق می خورد، بداهه چیزهایی برزبان می آید ضبط می کنم و می نویسم... این نوبرانه ای برای حوا از آن دست باید باشد....
گفتم تو مثل وسوسه ای در سیب دلم چرخ می خوری و به تکرر نامت بر زبانم عادت کرده ام... گفتی نمی دانی و رفتی... و سکوت از دیوارهای خانه آجر به آجر بالا رفت و آسمان با تمام قدش خمیده شد... نمی دانستم در این آشوب بازار مسگرها و صدای چکش ها در کاسه سرم به کدام خانه پناه ببرم... به هر جا که می رفتم نشانی از تو بود و تو نمی دانستی... در کابوس هایم تو را از دست میدهم و در رویاهایم دوباره بازمییابمت... نمی دانستی... که من هر روز از خاطراتت خنجر می خورم... نمی دانستی... نمی دانستی...

Designed By Erfan Powered by Bayan