.


چه طور با قاطرها جلوی جنگ را بگیریم؟

زمانی که با کامپیوتر هندلیم وبلاگ می‌نوشتم، می‌گفتن سخته چه طور این کار رو انجام می‌دی؟! یا چه طور فایل‌های موسیقی رو انتقال می‌دی؟! نظرشون در مورد آشپزیم هم همینه:چه طور اینقدر خوب درستش می‌کنی؟! وقتی خونه دچار سانحه آتش سوزی شد، واکنش مشابهی دیدم:چه طور می‌دونستی باید چه کاری انجام داد؟!

اینکه چه طور می‌شه با یک کامپیوتر با امکانات کم و سرعت پایین کار کرد، اینکه چه طور میشه با آرد برنج، حلوا درست کرد، اینکه چه طور می‌شه در لحظه‌ای که همه شوکه هستند، خونسرد باشی و به راه حل فکر کنی، ویژگی هست که  به تازگی دریافتم باید جز توانایی‌هام دسته‌بندی کنم.

حالا که در پاراگراف قبل متوجه شدین من چه آدم کامل و خفنی هستم!می‌خوام راز کارم رو به شما بگم:

مثل «عامه‌پسند» تارانتینو که اصلا عامه‌پسندانه هم نبود، روایت رو این بار از زاویه دید خودم بهتون نشون می‌دم. وقتی بهم می‌گن چه طور می‌تونی این کار رو انجام بدی؟! من در مقابل شگفتی اونا تعجب می‌کنم و سرم رو کمی عقب می‌دم و با خودم فکر می‌کنم: نتیجه کارم رو کامل می‌بینه؟! بی‌نقص؟! اوه! چه عالی!

ولی واقعیت اینه که روند رسیدن به موفقیت پر از کاستیهایی بوده که به نظر غیر قابل جبران می‌رسیدن. اگر دسته‌ای هستن که موقع خراب شدن آشپزیشون به سطل زباله فکر می‌کنن، من جزوشون نیستم. فکر می‌کنم چه راه حلی برای تصحیحش وجود داره، چون قاعدتا من اولین نفری نیستم که به این مشکل برخورده. وقتی کامپیوتر زوار دررفته خونه نمی‌تونه کارش رو درست انجام بده، به کامپیوتر بهتر پشت ویترین مغازه فکر نمی‌کنم. (چون پولش رو ندارم:دی) فکر می‌کنم چه طور می‌تونم ضعف کامپیوترم رو دور بزنم و مجبورش کنم کارم رو انجام بده...و اینکه چه طور می‌شه با آرد برنج،حلوا درست کرد، به خاطر اینه که روی بسته‌اش نوشته که میشه با این آرد تره حلوا درست کرد، پس چرا نشه حلواهای دیگر رو باهاش درست کرد؟!

متوجه شدم اغلب کارهایی که  به سرانجام میرسونم و از نظر بقیه عالی و پرفکت تعبیر میشن، گذشته‌ای پر از نقص و چاله چوله دارن. پر هستن از آزمون و خطا و اشتباهات فاحش حتی! اما آدم‌ها چون روند رسیدن رو نمی‌بینن، فکر می‌کنن کارت عالی بوده، مثل تماشای نمایش شعبده بازی که فقط چون نمی‌تونیم شیارهای کارت‌های پاسورش رو ببینیم، با تغییر شکل کارت‌هاش شگفت زده‌مون می‌کنه.

شاید اگر در روند کار می‌دیدنت، مایوست می‌کردن که غیرممکنه! مگه میشه این کار رو کرد؟! اصن تو مگه عرضه داری این کار رو انجام بدی؟! چرا متوجه نیستی کی هستی؟! چرا اینقدر بلند پروازی؟! بهتر نیست واقعیت رو بپذیری؟!

من البته طرفدار واقع‌گراییم، اما فکر می‌کنم واقع‌گرایی و نگاهی که هر کدوم از ما بهش داریم به توانایی‌ها و ضعف‌های ما متصل هست. ما اغلب از روی ناآگاهی از توانایی‌های خودمون و دیگران به نتیجه می‌رسیم که نمیشه کاری رو انجام داد و به نظرم این ربط مستقیمی به فرهنگ ناامیدی در مردم کشور ما داره و البته رسانه‌ها نقش مهمی رو در این میان ایفا می‌کنن، رسانه با تولید ابتذال و القا این حس که شما بعد از هر شکست حتما سقوط می‌کنید و راهی برای بازگشت نیست، نزدیکانتون می‌میرن یا به زندان می‌افتن و شما هم اونقدر معتاد می‌شید که تو جوب پیداتون می‌کنن و آدم‌های اطرافتون اغلب فریبکار و دروغگو هستند و شما هم ضریب آی کیو پایینی دارید، یا پولدارهای خیری! هستن که یک هو پیدا میشن و اوضاع شما رو خوب می‌کنن، عملا در این روند فکری بیمارگونه نقش ایفا می‌کنه، حاصل چنین رسانه مزخرفی میشه یه سری مردم با اعتماد به نفس پایین که رویاهاشون رو در خانه‌های بزرگ لوکیشن‌ها  و چهره‌های بی‌نقص بازیگرانش دنبال می‌کنند، بازیگرانی که در زندگی واقعیشون حتی در اندازه آدم‌های معمول جامعه هم نمی‌فهمن و شیفته دیده شدن و شهرت هستن، شبیه بادکنک‌های رنگارنگ در آسمان که فقط با باد پر شده!

البته که فقط رسانه مقصر نیست، اما مردم با شخصیت‌هایی که با زبان خودشون حرف می‌زنن بیشتر احساس همذات‌پنداری می‌کنن، تا کسانی که به زبان ترکی، فرانسوی، آمریکای‌لاتین حرف می‌زنن. نشانه‌اش مرگ ناگهانی برخی مخاطب‌های تلویزیون با دیدن سریال‌های غم‌انگیز که اگرچه تعداد زیادی نیستن اما نشون دهنده میزان اثرگذاری سریال‌هایی با مشخصه های بومی هست.

شاید فکر کنید قرار نبود در مورد رسانه باهاتون حرف بزنم، راستش موقع نوشتن این متن اصلا قراری با خودم نذاشتم، به قول هولدن در داستان سلینجر: «وقتی یکی هیجان داره و دوست داره حرف بزنه، مهم نیست از کجا شروع می‌کنه به حرف زدن، از موضوعی که مهمه یا اونی که براش جالبه.»

ما مردم ناامیدی هستیم و به نظرم این ناامیدی ریشه‌اش در یک نوع کمالگرایی افراطی هست.

می‌خواهیم همه چیز بی‌نقص و کامل اتفاق بیفته،کاستی‌های شخصیتیمون رو در خلوت خودمون هم انکار می‌کنیم، علاقه داریم کاستی‌های دیگران رو ببینیم و حتی به روشون بیاریم، یا نه اصلا نبینیم و بذاریم تو چنین وضعیتی بمونن. نمی‌دونیم کجا دلسوزی کنیم و کجا رها کنیم. ما موقعیت «محبت کردن» رو گم کردیم. وضعیت «توجه نشون دادن» به خودمون و دیگران رو نمی‌تونیم تشخیص بدیم و مسلمه که این حرف‌ها حکم مطلق و قطعی نیستن، بیشتر قصدم اینه مثل یک تلنگر همگی بهش فکر کنیم.

می‌خوام چند تا نکته که خودم بهشون رسیدم رو ذکر کنم:

وقتی کسی رو در موقعیت ضعف یا ناتوانی دیدیم، فکر نکنیم آدم بی‌ارزشی هست، شاید در حال تقلا کردن و خیز برداشتن برای هدف بزرگیه و این وضعیت موقت و گذراست.

پشت تمام اتفاقات عالی، زمین خوردن‌ها و کاستی‌ها قرار گرفتن، اصلا بدون «کاستی» نمی‌شه به «کمال» رسید. این‌ها با یکدیگر خویشاوندند.

نخواهیم آدم کاملی باشیم، تلاش کنیم واقعی باشیم، کمال در بی نقص بودن نیست، در واقعی بودنه.

از آدم‌هایی با موهای پریشان، لباس‌های تا به تا و افکار عجیب و غریب فاصله نگیریم، منزوی‌ها و ساکت‌ها رو به حال خودشون رها نکنیم، اغلب گنجینه‌ها دست همین هاست. وقتی یک معمار ساکته،داره به بنای بعدیش «فکر» می‌کنه.

«فکرکردن» رو کار به حساب بیاریم و براش وقت بذاریم.

گاهی مسائل ساده‌تر از چیزی که تصور می‌کنیم، حل میشن دنبال راه‌حل‌های پیچیده نباشیم.

دوباره می گم «کاستی های» آدم‌ها رو بخشی از مسیر رشد و پیشرفتشون ببینیم.

در آخر یکی از خاطرات زمان جنگ رو که در کتابی از زبان رزمنده‌ای خوندم براتون تعریف می‌کنم:

زمان بنی صدر که تجهیزات به خطوط جبهه نمی‌رسید، ماشین برای انتقال اسلحه‌ها کم داشتیم، ناچار اسلحه‌ها رو بار چند تا قاطر کردیم، جایی از مسیر چند تا قاطرها فرار کردن. اون شب قرار بود عملیات سختی بر علیه ما انجام بدن که به شکل غیرمنتظره‌ای عملیات کنسل شد! بعدها از بچه‌های اطلاعات فهمیدیم که دو تا قاطری که فرار کردن توسط عراقی‌ها پیدا شدن و اون‌ها نتیجه گرفتن که ما اینقدر مهمات داریم که ماشین‌ها کفاف نداده و بار قاطر کردیم! این شد که عملیات رو لغو کردند.

 

مهم نیست که بنی صدر بهتون تجهیزات نمیرسونه، مهم نیست که تجهیزات رو سوار قاطر کردن «معمول» نیست، مهم نیست که این وسط چند تا قاطر از دست دادین، مهم نیست  که «کامل»  نیستین، با «کاستی‌هاتون» جلو برید، و منتظر باشید معجزه‌ها از عجز شما خودشون رو نشون بدن.

Designed By Erfan Powered by Bayan