.


آتش بازی

ریسمان مقدسی ست که می توانیم تا هرجای زندگی که خواستیم ادامه اش بدهیم که تو رفیق روزهای مبادایم که تو رفیق کوره راه های احساسم باشی که تو الفبای نشاندن لبخندی ساده و بی دلیل بر لبانم را بلد باشی. هرچقدر کلاف ذهنم را پیچیده تعبیر می کنند هرچقدر من را به غرورشان حواله میدهند هر چقدر پشت چنارهای انتظار و تقدیر رهایم میکنند تو ساده دوستم داری و این سادگی چقدر به تو می آید چقدر به لحظه هایی که صدایمان در هم میپیچد، می آید... پرنده ای باش که همیشه به قلبم باز میگردی و در شب های بارانی تنهایی، سایه ای باش که بی هنگام ظاهر میشوی ودر آغوشم میگیری... من به این پیدا و پنهان شدن ها خو گرفته ام و تو چه خوب میدانی مرا.... و چه خوب میدانیم که چگونه بی آزاری بی لکنتی بی انتظار پایانی یکدیگر را هجی کنیم... و قسم به آوازهایی که هنوز نخوانده ایم و قصه هایی که برایت نگفته ام و شاهوارهایی که با قدمهای مان فتحشان نکرده ایم و لبخندهایی که کنار هم ننشانده ایم ای رفیق لحظه های بی هنگام و همیشه ام...

 

 

Designed By Erfan Powered by Bayan