.


از تلخ کامی

این پست یه درد و دله و ممکنه راهش رو همینجوری بگیره و بره...

تو وضعیتی هستم که دیگه سخت می تونم تو عرصه عدالت خواهی تریبون ها رو باور کنم....آدم ها هنوز می خوان قدرتی که بهش نزدیک تر هستن رو حفظ کنن و این خواستشون رو تو صد تا لحاف می پیچونن...مسئولیت جناح خودشون رو نمی پذیرن.با لباس های ساده و تیپ معمم با مردم نیازمند عکس می اندازن و انگشت عدالتخواهیشون رو سمت این و اون می گیرن،بعد می فهمی این یارو هم زیر سایه امنیت و تضمینی که قدرت بهش داده تونسته حرف بزنه،بعضی دوستام می گن خب همینم خوبه،اما من فکر می کنم خیلی سخیفه!آزادی که مشروط بشه،حقی که فقط برای چند نفر باشه،عیارش پایینه،سخفیه.تازه اون ور قضیه هم عجیبه...چند وقت پیش مصاحبه رامین پرچمی رو می خوندم که سال 88 به اشتباه دستگیرش کردن و افتاده بود زندان،می گفت خیلی ها این جا براشون گیر افتادن یه جور "پز" هست جلوی هم حزبی هاشون.اطمینان از اینکه بعدش آزاد میشن،دغدغه های سخیف و نازل.آدم های سخیف و نازل.یک بار گفتم توی یکی از متن هام ،بازم می گم:کسانی که صرفا به خاطر عقده های جنسیشون دم از انقلابی گری تو هر شاخه و حزبی می زنن...به رمان هاشون نگاه کنید:تو اوج درگیری دختره زخمی میشه حتما هم یک پسر دلسپرده کنارش هست.بی خیال نمادین بودن مفاهیم ،این چرت و پرتا رو ردیف نکنیم که خودمون رو راضی کنیم.همه چیز به شکل ناجوری به مرز تهوع رسیده.مشکل بیشتر از اینکه بی پولی و بی آینده گی و ناامیدی باشه،همین سخیف شدن فرهنگ عمومی و سیاسی مملکت هست ...چرا دلم تنگ نشه برای نویسنده های کتاب هایی که تو دوره نوجوانی می خوندم؟چرا حسرت نخورم که با شریعتی ها مطهری ها بهشتی ها چمران ها هم عصر نبودم؟شاید هم لیاقت نبوده...شاید لایق این آدم ها نیستیم که نداریمشون....شاید هستن هنوز هم و نمیشناسیمشون...گاهی فکر می کنم  آدم های حقیقی توی یک کنجی از این هیاهوهای توخالی فضاهای واقعی و مجازی،دارن زندگی می کنن بی سرو صدا بی ادعا اما با دست های پر...و گاهی تو همون ذهنم از دستشون عصبانی میشم که سکوت رو به عصیان ترجیح دادن...و تو ذهنم باز بهشون حق می دم وقتی شنونده ای نیست،وقتی جست و جو گری نیست برای چی باید حرف بزنن؟

اشتباه نشه من حتی تو ذهنم هم خودم رو همردیف این آدما نمی دونم،بلکه فقط دوست داشتم پای درسشون بشینم،شنونده شون باشم،روشن تر بشه برام این راه...خسته شدم بس که آدم های فیک دیدم افکار فیک دیدم دنیاهای به ظاهر عمیق اما در حقیقت کم عمق دیدم...مرداب های اقیانوس نما!

خسته شدم از دست و پا زدن الکی...از این حرف های الکی...از این راهی که نمی دونی داره به کجا میرسه...از این تظاهر تهوع آور خسته شدم...از اینکه همه اینقدر اخلاقین ولی اینجا از بهشت خبری نیست،از این تناقض ریشه دار از این مسئله ها که حل نمیشه با خودم با همه...خسته شدم از اینکه امت حزب الهی به رائفی پور ها به پیکسل های افتخار می کنم چادریم به دخترای مجری با سربند و ساق دست یک رنگ به محمد زمانی گلزار حزب الهی ها!به داد و هوار و فحش های عباسی ختم میشه...خسته شدم از این همه بی مایگی ...از اینکه هیچکسی بهش برنمی خوره...کاش همه یه جوری حرف بزنیم به همدیگه بربخوره کاش تکون های شدیدتری بهم بدیم تا از خواب غفلت بیدار بشیم...کاش جمله درست"صبح میشه این شب باز می شه این در،صبر داشته باش"از دهن  کسانی درنیاد که با پول اختلاس تهیه کننده هاشون لقمه میگیرن برای بچه هاشون...کاش آب زلال بشه این انقلابی گری، کاش بتونی سنگ های تهش رو ببینی...بتونی ببینی که آخرش به دریا ختم میشه...


Designed By Erfan Powered by Bayan