.


تنهایی پر هیاهو

برداشت و نگاهی بر داستان تنهایی پرهیاهو اثری از بهومیل هرابال:

کتاب را یک بار بیشتر نخواندم اما از جمله آثاری ست که نیاز به چند باره خوانی دارد به خاطر جزئیات مطرح شده از طرف نویسنده در متن داستان.موضوع این داستان در مورد هانتا مردی ست که 35 سال دارد کار یکنواختی را در یک زیر زمین انجام می دهد .در یک نگاه کلی موضوع ساده ای به نظر می رسد اما نویسنده با استفاده از مطرح کردن اندیشه‌های مختلف به این تنهایی معنا بخشیده و دنیای پر هیاهویی را در زیر زمین و با محوریت یک فرد(که به نظر می رسد نماینده تفکر نویسنده و جهانبینی اش می باشد)به وجود آورده است که این نکته مثبت نوشته می باشد.اما خلاقیت نویسنده در وجود آوردن موقعیت ها کم و گاهی دچار تکرار شده و این از جذابیت کار کاسته و فاصله آن را با یک شاهکار ادبی کم می کند.شاید بهتر بود که کنش ها و واکنش های شخص اول داستان با دیگر افراد هم بیان شود و یا اندکی از فضای انتزاعی اش فاصله بگیرد و خلائی را که قصد توصیفش را دارد ما بین فضای واقعی و ذهنی در جریان باشد.برای نمونه کتاب عقاید یک دلقک هانریش بل توانسته تعادل خوبی میان فرد و محیط ایجاد کند و نگاه نقادانه کنش گرانه ای داشته باشد.

نکته دیگری که در خصوص این داستان می توان گفت مهارت نویسنده در پنهان کردن خود در پشت اثر است.متاسفانه دربعضی از آثار به قدری که نویسنده دیده می شود خود شخص اول داستان ناپدید است و بیشتر دست نویسنده اثر مشخص است.

 

نکته دیگر این که هانتا گویی از زیر زمین و با مطالعه آثار فکری و فلسفی و اقتصادی و در مجموع آثاری که بیانگر ابعاد مختلف انسانی ست دارد روی زمین را بررسی و آنالیز می کند.چشمان هانتا نظاره گر دگرگونی‌ها جنگ ها و صلح ها از طریق کاغذ هاست و در ادامه می بینیم که دوران گذار وقتی رخ می دهد گریبان گیر دنیای مهجور هانتا نیز می شود.ارجاع می دهم به صفحات پایانی کتاب که اشاره می کند به جایگزین شدن دستگاه های پرس جدید به جای دستگاه‌های قدیمی که نشانگر این است که دنیای هانتا نیز خواه نا خواه قربانی مدرنیته می شود و این تنهایی پر هیاهو می رود تا سکوت ابدی را تجربه کند.سکوتی که شاید با گونه ای عرفان نیز پیوند می خورد اشاره به مانچا و عشق افلاطونی.

 

+این کتاب از جمله آثاری ست که قصد بیان یک داستان مشخص با یک فرم و خط داستانی را پی گیری نمی کند بلکه تاکید نویسنده بیشتر بر محتوا بوده است.می توانید مثل یک مرجع برای "تنهایی شناسی انسانی" به آن مراجعه کنید و ظرافت های حسی و در گیری های ذهنی آدمی دور افتاده از جامعه را مشاهده کنید.

 

مقصودم از این که نویسنده در پشت اثرش مخفی شده است این می باشد که مستقیما از زبان خودش داستان را نقل نکرده  بلکه از شخصیت مانتا بهره گرفته و اشاره کردم که مانتا نماینده تفکر و جهان بینی نویسنده ست.بله تنهایی مانتا از نوع تنهایی خود خواسته است نه ناخواسته.بیشتر من را یاد روشنفکر هایی می اندازد که با دلایل مجهولی دوری از اجتماع را بر بودن در درون آن ترجیح می دهند.این تنهایی با کتاب و سیگار و الکل و مهمل گویی پر می شود.اما از آن جا که اصولا به همه امور انسانی حتی مهمل گویی های شبه روشنفکرانه با دید یک مسئله ارزشمند نگاه می کنم که می تواند زوایای روح آدمی را برای ما به نمایش بگذارد،این کتاب را از این وجه با ارزش می دانم.از طرفی نمی توانید منکر بار معنایی برخی مسائلی که طرح می کند بشوید.اما مشکل از جایی شروع می شود که کتاب صرفا دارد طرح مسئله می کند و در نهایت به پوچی رضایت می دهد.

+سال 92 به همراه چند نفر از دوستان بلاگر،وبلاگی برای خواندن داستان ها و نوشتن نقد و به اشتراک گذاشتن نظراتمان با یکدیگر راه اندازی کردیم،جمع کوچکی بود اما بحث ها پربار و سازنده...متاسفانه تنها دختری بودم که در این جمع بود...همیشه دوست داشتم دخترها را بیشتر در محافل این چنینی ببینم(چه واقعی چه مجازی)...به نظرم دنیای حال حاضر در عرصه ادبیات،سیاست،تاریخ،جامعه شناسی و...فقدان تفکر و تحلیل زنانه رو حمل می کنه،طرز فکر زنان می تونه تکمیل کننده جهان ذهنی امروزی باشه...می‌تونه ما رو به نقطه تعادلی برگردونه...از دوستان عزیزم می خوام که حضورشون رو در جایی که «تحلیل» لازم هست، دریغ نکنن و نگذارن جایگاهشون در چنین فضاهایی خالی باشه. هرجایی که شما به دلایل متعدد از جمله نداشتن اعتماد به نفس کافی، عقب نشینی می کنید، بدونید یک صندلی خالی می مونه، صندلی که می تونست با شما پر بشه و ایده تازه و حتی سازنده ای رو به جهان فکر اضافه بکنه...

 


چالش نویسندگی

صباجان من را به چالش نویسندگی کتاب دعوت کردند،حقیقتا این روزها چندان شوق نوشتن ندارم اما چون دعوت کننده صباجان بودند و از طرفی چالش هم برایم جذاب بود،تصمیم گرفتم انجامش بدم.

خب من ایده‌های زیادی تو ذهنم دارم که همچنان دارن به زندگیشون ادامه می دن اینکه چرا بهشون نمی‌پردازم به خاطر این هست که دغدغه‌های زندگی فرصت فراغت و تمرکز رو ازم گرفته،از طرفی مهارتم در نوشتن به جایی نرسیده که بهم جرات شروع جدی یک اثر رو بده.این روزها کاری که انجام میدم مطالعه درباره شخصیت پردازی،دیالوگ نویسی،روایت و قصه ست.گاهی که جمله فوق‌العاده‌ای به ذهنم می‌رسه یادداشت می‌کنم تا در ضمن داستانم از زبان شخصیتی بیانش کنم اگرچه گاهی وسوسه شده،توییت می‌کنم و برباد می ره ولی خب بی خیال.اینکه بخوام ایده‌های ذهنیم رو برای داستان‌هام بگم شبیه حماقت می‌مونه ولی فکر می‌کنم هیچ کسی قادر نیست این داستان ها رو اون جوری که در ذهن من زندگی کردن،روایت کنه و در واقع اون‌ها فرزندان من هستن و به فرزندخواندگی کسی درنمیان،خوش خیال هم نیستم:))

استادان:این روایت شامل چند شخصیت دانشگاهی هست با جهانبینی‌ها و سبک‌های مختلفی از زندگی.روایتگر برهه‌ای از زندگی آن‌ها در دوران پرالتهاب سال‌های 88 به بعد هست.اساتید دانشگاه دررشته تاریخ که هر کدوم منافع سیاسی و طبقاتی خودشون رو در قصه دنبال می‌کنن و به دنبال ایجاد گنگ و جذب دانشجوها هستن.بین این شخصیت‌ها هیچ کدوم مذهبی و حکومتی نیست.زاویه دید مختلف و راه حل‌هاشون متاثر از تجربیات شخصی‌شون هست و برگرفته از استنباطی هست که از رویدادهای تاریخی دارند.یکی‌شون استاد ستاره داری هست که می‌خواد به معاونت دانشگاه برسه.دیگری ملی‌گرای بسیار منضبطی هست که به جزییات توجه داره،دیگری شخصیت مرموزی داره که سخت به هنر علاقه‌مند هست.یک استاد پیر بامزه و چاق ایران باستان هم هست که همیشه خسته خسته از پله‌ها بالا می‌ره ولی در واقع شاه کلید قصه دستش هست.روایت درپی نتیجه گیری مشخصی نیست،وقایع 88 تنها پیش برنده قصه هستن ولی روایت اصلی  به اهمیت تاریخ در رویدادهای سیاسی و نشان دادن تکثر نگاه‌هایی که وجود داره،می‌پردازه.

ماجراهای شهر مابل:روایت از شخصیت زنی با جوراب‌های بلند به نام خانم مابل شروع می‌شه.خانم مابل در شهری زندگی می‌کنه که همه اسمشون مابل هست و برای اینکه شخصیت‌ها از هم شناخته بشن با مشاغلشون اسم برده میشن.موقعیت زمانی و مکانی شهر مشخص نیست.اما همه چیز در وضعیت ایده‌آل قرار گرفته.شهر با ترکیبی از شیوه‌های مختلف حکومت داری اداره میشه،تا اینکه خانم مابل متوجه میشه که در زیر پوسته آرام،در واقع شهر داره سقوط می‌کنه،برای اینکه بتونه شهرش رو نجات بده باید به کتابخانه قدیمی شهر بره،ولی کتابخانه قدیمی دست شهردار شهر هست.خب این روایت هم باز عرض ارادتی به اهمیت تاریخ هست.مابل تا تاریخ شهر رو نخونه نمی‌تونه بفهمه  راه نجات چیه.تاریخ شکل گیری شهر زمان و مکان شهر رو افشا می‌کنه که چه طور به وجود آمده که بخش جذابش هست که من افشاش نمی‌کنم.

خانم کاغذی:روایت زنی هست که در جزیره زندگی می‌کنه و دچار سرگشتگی هست،وقتی در جزیره پیداش می‌کنن خودش رو روی بنر بزرگی که در یک چهارراه شلوغ نصب شده،میبینه!این روایتش کاملا انتزاعی هست و می‌خوام احساسات مغشوش خانم کاغذی رو به تصویر بکشم.

صفر و یک:داستان یک مخترع هست که دانشجوی فلسفه ست و  درجه بالایی از نبوغ رو داره،اما با پدیده عشق از نوع صفر و یک مواجه میشه.شرایط خانوادگی متزلزل و ضعف‌های شخصیتی داره که مجموع این شرایط و ویژگی‌ها اون رو دچار دوگانگی و سخت فهمی در مواجه با مفهوم عشق می‌کنه.

 

یک سری خرده روایت دیگه هم هست مثل داستان شالی که پیشترها درموردش نوشتم اما می‌خوام مفصلتر بنویسم و تصحیحش کنم در مورد مردی هست که ریاضیاتش خیلی خوبه اما به خاطر پرتاب از کوه توانایی ذهنیش رو از دست می‌ده.داستان شهرآشوب که باید ادامه‌اش بدم روایت یک دختر افغان هست که ماهیتش رو مخفی می‌کنه.قصه فردوس،روایت مردم دهه چهل و...خب این چند تا رو یادم بود.

 


میوه درخت نویسندگی چگونه بدست می‌آید؟


گزیده ای از نوشته مژگان قاضی راد با عنوان "در آمریکا نویسنده را چگونه پرورش می‌دهند؟"منبع: t.me/FarhanNuri

..]هدف از برنامه نویسندگی خلاق،پرورش فردفرد دانشجویان است و به هیچ وجه رقابتی میان دانشجویان نیست.مدیر برنامه تاکید کرد هیچ کسی با دیگری مقایسه نمی‌شود و دانشجویان باید برای نوشته‌های یکدیگر کمال احترام را قائل باشند.نوشتن هر نوشته‌ای –به گفته او-زمان بر و دشوار است و ما به عنوان نویسنده،همان گونه که برای کار خودمان ارزش قائلیم و رنج نوشتن را به جان می خریم،باید به خاطر داشته باشیم همکلاسی‌هایمان هم همین رنج را کشیده‌اند،پس نقد را به گونه‌ای بنویسیم که به نویسنده در بهتر کردن نوشته‌اش کمک کند،نه تمجید باشد،نه تحقیر و نه توهین...[

]...باور اصلی این بود که نوشته باید خود روشنگر باشد و نیازی نباشد نویسنده درباره نوشته توضیح ارائه کند.این منش شاید انجامش برای بسیاری از نویسندگان،به خاطر حساسیت و تعصبی که روی کارشان دارند،دشوار و ناممکن باشد...[

]...خواندن از روی کتاب،جزءجدایی ناپذیر زندگی نویسنده است و همه نویسندگان حرفه‌ای باید خواندن بخشی از کارشان را در برابر همگان تمرین کنند...[

]...آنچه نویسنده را نویسنده می کند استمرار در خواندن و نوشتن است...[

]...برای چیدن میوه از درخت نویسندگی،تنها زمان است که به کار نویسنده می‌آید…[

 


اورسولای صد سال تنهایی واقعی ست

گفت:تو اون چیزی رو که اتفاق افتاده روایت کردی،فقط در قالب ادبی.سکوت کردم چون اصرارش بر عقیده‌ش اجازه نمی‌داد براش توضیح بدم که ایرادی نداره اگر یک نوشته ادبی اقتباسی از یک واقعیت باشه،مادامی که تاریخنگاری صرف با داده‌های بی ارزش در یک اثر نباشه و عنصر تخیل‌،توصیف و…رو داشته باشه، قادره تو رو از دروازه ادبیات عبور بده.یا به قول رضا براهنی:

 "قصه تقلید مو به مو از زندگی نیست،بلکه تقلیدی‌ست که دید فکری و عاطفی قصه‌نویس بر آن کارگر شده.قصه‌نویس،از زمان زندگی،آن چه را برای قصه خود لازم ست انتخاب می‌کند و بقیه را به دور می‌ریزد.مثلا ممکن ست سی سال را در یک صفحه شرح دهد و صحنه قتلی را در بیست صفحه بنویسد."

به یاد آوردن این گفت و گوی قدیمی،انگیزه‌ای شد که تصمیم بگیرم در مورد نویسنده‌ها و رابطه‌شون با واقعیت بنویسم:

سوژه‌های زیادی برای نوشتن در اطراف ما اتفاق می‌افته سوژه‌هایی که گاه افکار عمومی رو به هیجان میاره:تصادف،دیده شدن اجسام ناشناخته درآسمان،مرگ یک سیاستمدار،کشف یک دارو،وقوع زلزله،پیروزی در یک مسابقه و...اما لزوما بزرگ بودن ابعاد اثرگذاری یک سوژه بر احساسات،اون رو مناسب نوشتن نمی‌کنه،نویسنده وقتی دست به قلم می‌شه که با سوژه به لحاظ حسی و فکری درگیر شده باشه‌؛اینه که ممکنه ناپدید شدن یک مرد در راه پله‌ها و پیدا شدنش در فرودگاه به خاطر فراموشی،محرک نویسنده‌ای برای نوشتن بشه،یا دیدن زنی که لباس‌های زیادی داره و هر روز یک دست لباس انتخاب می‌کنه برای پوشیدن،یا مواجه شدن با زوجی که یکی‌شون به تازگی تصمیم گرفته گیاهخوار بشه.گاهی چراغ اولی که در ذهن روشن می‌شه به سبب همین اتفاقات ساده، روزمره و پیش پا افتاده ست،اما سوژه در ذهن نویسنده از یک فانوس کم سو به یک خورشید بدل می‌شه که نمی‌تونه نادیده‌اش بگیره و تا زمانی که ایده‌ش رو به روی کاغذ نیاره،آرام و قرار نداره.شاید شما تصور کنید نویسنده‌ها از ابتدا شروع می‌کنند به نوشتن یک داستان،نه!سبک نوشتن در هرکدوم از اونها متفاوته برخی نویسنده‌ها از فصل‌های میانه روایتشون رو شروع می‌کنن و برخی کاملا منظم فصل‌ها رو می‌نویسن و پیش می‌برن،این کاملا به خود شما بستگی داره،پس یک ایده رو با این تصور که نمی دونم چه طور باید شروع کنم،از دست ندین.پس لزوما یک اتفاق محیرالعقول نمی‌تونه دلیل خوبی برای نوشتن باشه.چند سال پیش با دوستی مواجه شدم که ذهن خلاقی داشت و علاقه‌مند بود به نویسندگی اما به سبب کار کسالت‌آور و بعضا ناراحت کننده بیمارستانی که داشت،تصور می‌کرد قادر نیست ذهنش رو آروم کنه و شروع کنه به نوشتن،چرا؟چون تصور می‌کرد نوشتن باید دنیایی عجیب و جدا از خودش باشه.این تصور از نوشتن درسته اما تصور کاملی نیست و شما رو پشت یک سد نامرئی و ساختگی محبوس می‌کنه.تصور فانتزی از نوشتن:یک میز چوبی،یک پنجره و سکوت مطلق!ازش خواستم نوشتن رو از کار بیمارستانیش جدا نبینه چرا که نوشتن بخشی از ماست و بخشی از وجود ما رو روایت می‌کنه،نوشتن می‌تونه زخم‌های روحی ما رو التیام ببخشه،می‌تونه ما رو کامل کنه،تصحیح کنه،ما می‌تونیم در فضای داستان‌هامون اون چیزی باشیم که عملا در واقعیت نمی‌تونیم.قادریم حرف‌هایی رو بزنیم که احساسات ما رو بهتر تجسم ببخشه و این از اعجاز نوشتن هست.دوستم شروع کرد و حاصل کارش خواستنی و شیرین بود،دغدغه‌ها و اتفاقاتی که در بیمارستان تجربه می‌کرد رو در قالب روایت،نوشته‌های ادبی می‌نوشت؛بعد از مدتی دریافت چه طور باید دنیاهای تازه رو در نوشتن خلق کنه و در آنها زندگی کنه دنیاهایی متفاوت از زندگی روزمره‌‌ش...نوشتن فرمول ساده‌ای داره:با چیزی شروع کن که به خوبی میشناسیش یا دوست داری بشناسیش.

چند سال پیش نوشته‌های یک معمار رو در  وبلاگستان می‌خوندم،ترکیب معماری و ادبیات،من بی اطلاع از این دانش رو هم شگفت زده می‌کرد،از جسارت چنین نویسنده‌هایی که دانششون رو به زیبایی با اثر ادبیشون به گونه‌ای پیوند میدن که انگار اجزای یک پیکر هستن،لذت می‌برم.چه ایرادی داره که مخاطب نوشته‌های شما از خوندن داستان‌هایی به قلم شما پی به مهارت و دانشتون ببره؟!چرا باید خودتون رو ازش مخفی کنید؟!بهتر نیست صادقانه با نوشته و مخاطبتون مواجه بشید و از پتانسیلی که شغلتون در اختیارتون قرار میده،استفاده کنید؟

نه تنها مهارت که تجربه و خاطرات از دنیای واقعی به دنیای حقیقی روایت ما راه پیدا می‌کنن.شاهکارصدسال تنهایی گابریل گارسیا مارکز گرته برداری خیالی از زندگینامه این نویسنده‌ست.هانریش بل عقاید خودش رو نسبت به کاتولیک‌ها و کلیسا رو از زبان شخصیت دلقکی بیان می‌کنه که به سبب شغلش به کلیسا مالیات نمیده.موراکامی از روایت مشتری‌های کافه‌اش داستان‌های کوتاه می‌نویسه و هولدن کالفیلد سلینجر جدای از تجربه‌های شخصی این نویسنده نیست.حتی گاهی شغل شما قادره بر روی لحن روایت شما اثر بگذاره مثلا در توصیف ویژگی روایت گوستاو فلوبر این طور بیان می‌کنن:توصیفات خشک و پزشک وار او از مادام بواری.

گاهی خاطرات به صورت مستقیم‌تری منشا یک اثر هست مثل خاطرات خانم گلی ترقی که آنقدر زیبا و جذاب روایت شدن که شما به خاطره بودن این روایت‌ها چندان اهمیت نمیدین.(بخشی از نوشته گلی ترقی:" آرزوهایش به دیگران هم سرایت کرده و هریک از ما،شب‌ها پیش از خواب،از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پریم و دور کره زمین می‌چرخیم.آینده هزار در دارد و کلید این درها در جیب‌های ماست.جیرینگ جیرینگ آن‌ها را می‌شنویم و نمی‌دانیم کدام در را،کی و کجا،باز کنیم.")

یا داستان دخترخاله‌ها نوشته جویس کرول اوتس که تکه جدا شده‌ای از زندگی شخصی این نویسنده‌ست که در سبک نامه‌نگاری،روایت شده.مهم شکل پرداختن شما به سوژه‌ای از زندگی واقعی‌ست،پرداختی که شبیه یک روایت تاریخی نباشه و عناصر داستان‌گویی در آن رعایت شده باشه،می‌تونه اونقدری جذاب باشه که ذهن خواننده رو از اهمیت علت اولیه شکل‌گیری اثر دور کنه و به نوشته شما ارزش بده.

حالا نوبت شماست،چه نویسنده‌هایی رو می‌شناسید که تجربه ها و مهارت‌های شخصیشون،روی نوشته‌هاشون تاثیر گذاشته،از تجربه‌های خودتون در نوشتن از سوژه‌های ساده‌ای که فکر نمی‌کردین ازش بتونین یک نوشته خوب دربیارین،اما نتیجه شما رو شگفت زده کرده،برام بنویسین:)


جز از کل

کتاب جز از کل نوشته استیوتولز رو می‌خوندم،قسمتی از این کتاب خیلی برام جذاب بود نه به خاطر اینکه جمله پرمغزی داشته باشه،بلکه از این جهت که نویسنده کاملا اکتیو و زنده با چند کلمه ظاهر شده و تونسته خیال من رو از کاغذ جدا کنه و شخصیت‌ها رو در برابر چشمانم به حرکت دربیاره و من رو غرق لذت وصف ناپذیری از هنر نویسندگی‌اش کنه،شاید خوندن این بخش انتخاب شده،شما رو به نتیجه متفاوتی از من برسونه،در هرحال به خوش رقصی این واژه‌ها نگاه می‌کنم و با خودم می‌گم این نمی‌تونه ساده باشه.تا مدتی بعد از خوندنش خودم رو جای شخصیت‌ها تصور می‌کردم و سعی می‌کردم دیالوگ‌ها رو با همون حس و حالی که اونا ادا می‌کنن،ادا کنم.

]چهره استنلی بین اخم و لبخند مردد ماند و بالاخره تصمیمش را گرفت و در وضعیت ترکیب ناراحت هر دو ثابت ماند."جدی می‌گی؟"

"بدجور."

"یعنی تو داری می‌گی تری این کتاب رو ننوشته؟"

"تری نمی‌تونه اسم خودش رو با ***توی برف بنویسه!"

"واقعا؟"

"واقعا."

استنلی گفت"اوه."و بعد سرش را پشت یک توده کاغذ قایم کرد.مدادی برداشت و چیزی نوشت.پریدم جلو و کاغذ را از دستش کشیدم.این را نوشته بود:"اوخ اوخ!"

"اوخ اوخ!اوخ اوخ؟تو نمی‌دونی!تو هری رو نمی‌شناسی!منو می‌کشه!بعد تو رو می‌کشه!بعد تری رو می‌کشه و آخر سر خودشو!"

استنلی این حرف مسخره را جیغ زد"چرا از آخر شروع نمی‌کنه؟"بلند شد و دکمه‌های کتش را بست و بعد بازشان کرد و نشست.بالاخره ترسید.

گفتم"نمی‌تونستی اقلا یه هماهنگی‌یی با من بکنی؟فکر نکردی بگردی ببینی این هری کی هست؟"

"صبر کن..."

"بهشون زنگ بزن!"

"به کی؟"

"مطبوعات!ناشرها!همه!"

"یه لحظه صبر کن!"

"زنگ بزن!"

"نمی‌تونم!"

"ولی این دروغه!"

"بشین.آروم باش.باید فکر کنیم.داری فکر می‌کنی؟بیا فکر کنیم.باشه.فکر کن.داری فکر می‌کنی؟من که فکر نمی‌کنم.هیچ فکری تو سرم نیست.یک لحظه نگام نکن.وقتی یکی نگام می‌کنه نمی‌تونم فکر کنم.روتو کن اون ور.جدی می‌گم مارتین.برگرد."

با بی‌میلی بدنم را چرخاندم رو به دیوار.دوست داشتم سرم را بکوبم به دیوار و لهش کنم.باورم نمی‌شد!دوباره تری!دوباره وسط صحنه!من چی؟کی نوبت من می‌شد؟ص180-181[

شما هم مثل من بلند و کوتاه شدن تن صدای شخصیت‌ها رو می‌شنوید؟طرز نگاه کردن و خیره شدنشون  به هم؟عصبانیتشون،واکنش و دستپاچگی‌شون رو؟صدای قدم زدن های پراضطراب؟

 


کلیشه و خلاقیت

در روند نوشتن باید هم به کلیشه‌های حسی توجه داشت هم خلاقیت،کلیشه‌ای که برای آشنایی ست و خلاقیتی که برای قدرتنمایی نیست.



Designed By Erfan Powered by Bayan