.


زندگی دو گانه ورونیکا

 

مادران برای گهواره‌ ها لالایی می‌خوانند،گهواره کودکانی که مرده اند...مرگ در گوش زندگی آواز می خواند، در پس سیاهی ها عشقی وجود دارد و این داستان من است...

من تو را می شناسم گویی که سالهاست با تو زیسته ام، «من» تو را می شناسد با اینکه هرگز ندیدمت با رنجی از مرگ متولد شده ام و اندوهی می‌آزارد مرا، آدمیانی که نمی شناسم در من می میرند و سوگوارم بر گورهایی که هرگز ندیده ام. شاید دیگری من در لهستان ست و یک تک خوان... دنیا را از پس گوی های شیشه ای مان وارونه دیده ایم، چرخان دیده ایم، کوچکش کردیم جهان را در چشم دیگری که با انگشتانمان می‌غلتانیمش...گوی شیشه ای چشم دیگر من ست. من یک بار جهان را با چشم های تو دیده ام و یک بار با چشم های خودم....من «آن دیگری»خود را دیده ام،نمی شناختمش و آشناتر بود با من و نزدیکتر بود از همه آنانی که می‌شناسمشان و تنها نبودم تا زمانی که بود و زیر این آسمان با من نفس می کشید و زندگی می کرد و لذت می برد و شاد بود و می‌دوید و برگ ها و باران ها را می دید و آواز می خواند، تنها نبودم...در سرم چرخ می خوری مثل گویی غلتان مثل چرخش اتوبوسی دور یک میدان...مرگ در گوش زندگی آواز می خواند. نویسنده ای زندگی ما را خواهد نوشت و به جاودانگی پیوندمان می زند من او را دیده ام عروسک گردانی در پس نمایش ها، خدای دنیای تاریکی ها که در نورانی ترین نقطه سالن نمایش به ظرافت دستش را تکان می‌دهد و عروسک‌ها را جان می بخشد، خدایی که مرا دیده است و برای اولین نشانه تبسم کرد. او مرا می شناسد گویی سالهاست مثل عروسک هایش در پس تاریکی به من جان می بخشد. می خواهد که بشناسمش برایم نشانه می گذارد می خواهد که پیدایش کنم، از او رنجیده می‌شوم تنهایم نمی گذارد، در پی ام می آید، به من عشق می بخشد، رازهایم را به من می شناساند، مرا جاودانه می کند اما هنوز تنهایم که تو نیستی...که کسی نیست که مرا به تمامه زندگی کرده باشد و غم به تارو پود جانم می نشیند...که من در این غم چون خدایی که چونان خودش را ندارد،تنهاست...و غم با من زندگی می کند و با من جاودانه می شود و در من ریشه می دواند...و درخت تکرار زندگی ست که با وجود تولد تبر همچنان سبز می شود. زوال، عریانی اش را پنهان می‌کند در قامت پیرمردی و تو چه کودکانه می‌خندی، حضورش را یادآوری می کند در کالبد پیرزنی و تو چه معصومانه می خواهی به یاری اش بشتابی...و در میانه همه عشق بازی ها و لذت ها در کنارت نفس می کشد و تو چه آزادانه نادیده اش می گیری...

 

 

 

 

نمایش سکانس برگزیده

 

[نام فیلم: La double vie de Véronique]

[نام کارگردان: کریشتوف کیشلوفسکی]

[محصول سال 1991 فرانسه]

[موسیقی:زبیگنیف پرایزنر]

[بازیگر: ایرن ژاکوب]

 

+برایم از ورونیکا بنویسید از زندگی دوگانه اش، از حواسی که با دیدنش به جنبش در آمده اند از تمام لذت های حس لامسه، از دریافت بی کلمه و بی واسطه از طبیعت،ا ز حقیقتی که صدای نفس هایش را می شنویم و نمی شناسیمش...


در میانه شب و روز

هوای سردیست، به شیشه "ها" می‌کنی،کلاهت را جلوتر می‌آوری تا روی گوشهایت را بپوشاند، انگشتان به گزگز افتاده را در الیاف پشمی دستکشت گرم می‌کنی، فکر می‌کنی چند ایستگاه دیگر را باید تنهایی طی کنی، جلوی ویترین شیشه‌ای مغازه‌ها می‌ایستی و به تصویر منعکس شده خودت در آن نگاهی می‌اندازی، مرا می‌بینی در کنارت و... نمی‌بینی.

زیر آسمان پرستاره کویر به جغرافیا فکر می‌کنم، برای اولین بار جغرافیا برایم مهم می‌شود با خودم فکر می‌کنم چرا در دوران تحصیل جدیش نگرفتم؟! اینطوری اختلاف ساعت‌ها را درست‌تر محاسبه می‌کردم. همینقدر می‌دانم که وقتی من این ستاره‌ها را بالای سرم دارم تو سقف متفاوتی را می‌بینی، شاهکار معماری خلقت است، سقف دورانی زیباییست اما مرا غمگین می‌کند و شاعرانه هایم را برای دیدن یک ستاره مشترک ناتمام می‌گذارد.

باید از شهری به شهر دیگری بروی،افکاری که در سرت داری بیشتر از کتاب‌هایی که با قلاب دستت نگه داشته‌ای، ماهی می‌گیرند و تو شمارش زخم‌ها از دستت خارج شده، کلمه‌هایت آنقدر دلتنگ هستند که خسته می‌شوی از اصطحکاکشان با دیواره قلبت...

امروز فکر می‌کردم وقتی ایستاده‌ام به شیوه ایستادنت فکر می‌کنم و وقتی فکر می‌کنم به شیوه فکر کردنت...

«امیدواری بلند قدتر از واقعیات است» دنبال کاغذی می‌گردی تا جمله‌ات را یادداشت کنی، حتی اگر کاغذ کوچکی باشد، پیدایش نمی‌کنی،چرا هر وقت نیازشان داری سخت پیدا می‌شوند؟!

جایی میان شک و یقین  ایستادن، هوای گرگ و میشی که نمی‌دانی به صبح می‌رسد یا به شب، باید غمگین باشم؟ می‌توانم ... اما به جایش جغرافیا را به خدمت شعر درمی‌آورم: جایی که نه شب ست نه روز میعادگاه شب و روز ست. جایی که نگهبانان شب و روز خسته از جا به جا کردن سقف های مدور کنار هم آرام می‌گیرند...

بالاخره کاغذ کوچکی پیدا می‌کنی،تلفن زنگ می‌زند،جواب می‌دهی،مکالمه‌ات که تمام می‌شود از خاطرت می‌رود، انگشتانت را به لیوانت می‌چسبانی تا گرم بشوند تلاشی برای آنکه به خاطر بیاوری ،ذهنت روشن می‌شود قلبت گرم اما از یاد رفته‌ات باز نمی‌گردد. گوشه لبت را گاز می‌گیری چشم هایت را ریز می‌کنی: نه یادت نمی‌آید...

من برایت یادداشتش می‌کنم:امیدواری بلند قدتر از واقعیات است...

 

+سجل دعوتم کرد به نوشتن عاشقانه‌ای پاییزی،دعوت سجل را نمی‌شود رد کرد نه تنها به این خاطر که رفیق شفیقی‌ست بلکه به این خاطر که گذاشته پا توی کفش‌هایش بکنم.(نشود فاش کسی آنچه میان من و توست و از این صحبتا:دی)

قرار بر این بود که با آهنگ‌های پیشنهادی رادیو بلاگیهای عزیز بنویسیم، ولی خب من با آهنگ مورد علاقه خودم این متن رو نوشتم، برای همین کاملا می‌پذیرم که انتخاب این متن و شرکت دادنش در چالش به اختیار رادیوبلاگی‌هاست.

و در آخر هر کسی دوست داشت شرکت کنه...


آتش بازی

ریسمان مقدسی ست که می توانیم تا هرجای زندگی که خواستیم ادامه اش بدهیم که تو رفیق روزهای مبادایم که تو رفیق کوره راه های احساسم باشی که تو الفبای نشاندن لبخندی ساده و بی دلیل بر لبانم را بلد باشی. هرچقدر کلاف ذهنم را پیچیده تعبیر می کنند هرچقدر من را به غرورشان حواله میدهند هر چقدر پشت چنارهای انتظار و تقدیر رهایم میکنند تو ساده دوستم داری و این سادگی چقدر به تو می آید چقدر به لحظه هایی که صدایمان در هم میپیچد، می آید... پرنده ای باش که همیشه به قلبم باز میگردی و در شب های بارانی تنهایی، سایه ای باش که بی هنگام ظاهر میشوی ودر آغوشم میگیری... من به این پیدا و پنهان شدن ها خو گرفته ام و تو چه خوب میدانی مرا.... و چه خوب میدانیم که چگونه بی آزاری بی لکنتی بی انتظار پایانی یکدیگر را هجی کنیم... و قسم به آوازهایی که هنوز نخوانده ایم و قصه هایی که برایت نگفته ام و شاهوارهایی که با قدمهای مان فتحشان نکرده ایم و لبخندهایی که کنار هم ننشانده ایم ای رفیق لحظه های بی هنگام و همیشه ام...

 

 


و در آینه تصویرش منعکس نمی‌شود


برای لحظه‌ای و عکسی در صحنه‌ای باشکوه قرار می‌گیرد، نه شاهزاده‌ست نه معشوق خواستنی در قصه‌ای، واقعی‌ست و لباس‌هایش عاریتی‌ست و نقش دیوارها قرار‌ست بر شکوه لباس بر تنش بیفزاید و لبخندش سفارشی‌ست و از گره خوردن نگاهی پر مهر به دیگری نیست. شاید همه چیز را باخته‌ست، درون زخمی دارد و تنی کبود اما همگی در پشت پارچه اطلسی سبز رنگ و بلندی پنهان شده. تاجش اصالتی ندارد و او را به سلسله‌ای متصل نمی‌کند، قرینه نقاشی بزرگ آویخته بر دیوار از مادربزرگ اشراف زاده‌اش نیست. ناگزیرست دستانش را از هم بگشاید ناگزیرست به شیوه‌ای بایستد که لباس بیشتر در چشم بیننده بنشیند. چهره‌اش از خاطر می‌رود، با او خاطره‌ای ندارند، از تصویرش عکس می‌گیرند تا نمونه‌ای برای خرید داشته باشند. آنچه که در درونش می‌گذرد ضمیمه عکس نیست. گاهی دسیسه‌ای جملات زنانه‌ای را به  نگاه آویخته بر ناکجاآبادش، می‌چسباند اما این‌ها حرف‌های او نیست، کما اینکه شاید حرفی ندارد، مدل است! و پول در می‌آورد و همین برایش کافیست.



مردی که می خندید

دایی از پیش ما رفت و خاطراتش رو به جا گذاشت. آدم خوش مشرب و بامرامی بود،چهارشانه بود و چهره سخت و صدای دورگه ای داشت،دایره واژگانش تو سال چهل مونده بود، صحبت کردنش لوطی مسلک بود، وقتی می خندید با صدای بلند می خندید اشک گوشه چشماش جمع میشد و دیوارای خونه از هیبت صداش می لرزید، یه جور خوبی می خندید یه جوری که انگار همه دنیا دارن می خندن یا باید بخندن.بازنشسته ارتش بود اما انقلاب که شد رها کرد و رفت یک مغازه ساندویچ فروشی باز کرد، خیلی درآمدی نداشت اما خیلی ها رو مهمون کرد. از اون آدمایی بود که از تهران با ط دسته دار، کلی خاطره داشت و تو عکس های سیاه و سفید با لباس نظامیش و موهای شونه زده ش به یه طرف، خوش تیپ بود. وقتی گفتن رفته برای همیشه رفته من دلم برای خنده هاش تنگ شد همون خنده هایی که انگار همه دنیا دارن می خندن یا باید... باید بخندن...
میشه امشب که مسافر اون دنیاست براش فاتحه بخونید که تو راه سفرش قرار داشته باشه دلش آروم باشه؟


مکاشفات

محبت داشتن به حرفهای اغراق آمیز نیست،به اینکه همیشه باهم موافق باشین،به غرق شدن توی چشمها و صداش نیست.به اینکه همش هوای دل خودت رو داشته باشی و دلش رو بشکنی،نیست.محبت بی‌ادعاست صبور و آرومه،بیشتر از اینکه صداها و نگاه‌ها و کالبدها بهم برسن،روح‌ها با هم پیوند می‌خورن و بی‌کلمه‌ای با هم حرف میزنن... تردید داری؟ اما یک جای قلبت سوسوی نوری رو می‌بینه...



یک ریز و بی وقفه

ظرفا رو شستم،زرشکا رو آب کشیدم....زرشکاش شاخه داشتن،تازه بودن،خار داشتن،دستکش پوشیدم،یه موجود ریز سیاه توشون وول می‌خورد،ترسیدم،از چیزایی که نمی‌دونم چیه،می‌ترسم حتی اگه خیلی ریز باشن؛شبا از صدای پا،صدای یخساز یخچال که قالبا رو می‌ریزه تو ظرف،از ضربه زدن یه نفر به شیشه پنجره،از بی سرو صدا در رو باز کردن،از صدای آف شدن محافظ تلویزیون می‌ترسم.یه موجود سیاه و ریز و زشت بود،رفت تو راه آب.خرمالو‌ها رو ریختم تو سینک.دستم رو دَورانی روی پوستش کشیدم تا خوب پاک بشه.مزه گسش به سقف خیالم چسبید.یادم اومد قبلنا خرمالو دوست نداشتم از طعمش خوشم نمی‌اومد اما الان هر طعمی رو دوست دارم:تند،ترش،ملس،گس،شیرین،تلخ...مثه خود زندگیه،درهمه سوا کردنی نیست"خانم سوا نکن،درشتا رو نچپون تو نایلون همه‌اش باهمه!"صدای داد آقا نجات گلوی خودش و پرده گوش مردم رو پاره می‌کرد.یه مرد سیه چرده و کم مو بود با لهجه دهکردی که یه مغازه میوه فروشی و خاروبارفروشی تنگ هم داشت.خسیس بود و بنداز.نمی‌ذاشت میوه‌هاش رو سوا کنی،از ده تومن و بیست تومن باقی پولش نمی‌گذشت.اون وقتا که بچه بودیم با برادرم پولامون رو جمع می‌کردیم و می‌رفتیم ازش لواشک،پفک و توپ پلاستیکی می‌خریدیم.تا ما رو میدید یه لبخند گل و گشاد می‌زد و دندونای سیاه کرم خوردش تو ذوق می‌زد...عاشق پول خُردایی بود که ما واسش می‌اوردیم.آخرش هم با دو لا پهنا چند قسم جنس می‌ذاشت کف دستای کوچیکمون و راهیمون می‌کرد.اعتراض می‌کردیم،می‌گفت"ناراحتین برین از اوس حبیبی خرید کنین!"می‌دونست سوپر حبیبی خیلی دوره...خرمالوها رو میچینم توی ظرف.از بزرگ به کوچیک،بزرگا میشن پایه و ستون،کوچیکا می‌شن شاه گلشون!صدای بارون پاییزی شره می‌کنه تو گوشام.کنارشون نمی‌زنم،می ایستم به گوش کردن،می‌ذارم تاجلوی چشم‌هام بازی  کنن،یک ریز و بی‌وقفه...یک ریز و بی‌وقفه...یک ریز و بی‌وقفه ...

از یادداشت‌های قدیمی


چرا تلخی می بافی؟!


شماره خاله افتاد روی تلفن،جواب دادم:الو خاله جان،خوبی؟خوب شد خودت برداشتی،می خواستم بگم حرف کسی رو گوش نکنی،برو تهران،کلید خونه دوستم رو بهت می دم.

+نه خاله ممنونم،من اصلا تصمیم ندارم برم تهران

-چرا خاله جان؟!تهران که خوبه،اینجا همه می گن خوبه،می خوام اینجا رو بفروشم بیام تهران خونه بخرم.

+نه خاله جان اینجا جای ما نیست،این شهر با مردم خودش هم مهربون نیست چه برسه به ما که غریبه ایم.نمی تونی آدماش رو بشناسی نمی تونی بفهمی کی دوستت هست کی نیست،خیلی راحت حرفی رو که بهشون زدی جلو بقیه یک جور دیگه می گن تا بقیه رو نسبت بهت بدبین کنن و از سکه بندازنت اون هم آدم هایی که ازشون خوب گفتی تا سکه شون پیش بقیه خریدار داشته باشه!مردم عجیبی داره تهران.نه اینکه آدم خوب نداشته باشه،داره،آدم خوب هم داره،آدم هایی هستن که از اون سر شهر گز می کنن میان تا بهت کمک کنن.ولی آدم های خوبش کم هستن.بیشترشون رو که نگاه می کنی،زخمی ان.مردم زخمی که فکر می کنن اگه تو رو زخمی کنن آروم میشن،بغلت می کنن تا خنجرشون رو تو ستون فقراتت فرو کنن.تحقیرت می کنن تا اعتبارشون رو بالا ببرن.زود جوش میارن و دیر پشیمون میشن.به رفقای خودشون هم رحم نمی کنن دخترهاشون فردای روزی که رفیقشون بهم زده زنگ می زنن به خواستگار یارو.پسراشون با دختر مورد علاقه رفیقشون میرن گشت و گذار.نمی ذارن مهر جدایی هیچ دوتایی خشک بشه می دون که جای خالی رفیق خودشون!رو پر کنن.آدمای عجیبی هستن.قاعده نداره روابطشون.توی روی هم می خندن،"عزیزم و قربونت بشم و فدات بشم" مثل نقل از دهنشون میریزه،اما همش در حال نقشه کشیدنن.نه اینکه آدماش بخوان بدباشن خاله،اینجا اگر بخوان هم نمی تونن خوب باشن بس که زندگی مچاله شون کرده.

-پس این نکیسا چی می گه خاله؟!همش تعریف تهران رو می کنه،می گه پاشو بیا.

+نکیسا هم می خواد تنهایی اش رو پر کنه خاله.خودش هزار و چند باری گفته،وقتی با لب خندون از سر کار برمی گرده و کلید آپارتمانش رو میزنه بغضش می ترکه و می زنه زیر گریه.

_خاله جان چرا تلخی می بافی؟!اونجا جمعیتشون زیاده،غمشون هم زیاد،سخت نگیر،هرجایی حالت خوبه همونجا باش.نمیای شیراز؟هنوز نارنج ها سر شاخه آویزونن.

 +یه وقتی که عصبانی بودم نوشتم.


تو خونه خاله،نیما فلاح،پسر افسانه بایگانه

تلویزیون یه دکوری بی خاصیته که گوشه آپارتمان خاک می‌خوره،گلدون مرمری قدیمی که یادگار خونه باباحاجی رو با چند تا گل رنگ و رو رفته صورتی و قرمز،کنار تلویزیون جا داده.یک پنکه قدیمی با پره‌های آبی که تو شش سالگی جلوش می‌نشستم و به ارتعاش صدام گوش می‌کردم و حظ می‌بردم،افتاده کنار پنجره.مابقی  آپارتمانش رو با میز ناهار خوری که تازه خریده و صندلی‌هاش که برای یه خانواده پنج نفره‌ست،پر کرده.

-بیا بشین بهت یاد بدم،انگشتت رو می‌ذاری روی صفحه گوشی و می کشی سمت راست،خیلی راحته

آروم جوری که کسی صداش رو نشنوه،می‌گه:من خنگم،طاهره که هر پنجشنبه میاد اینجا،این رو می‌گه،نون‌ها رو با قیچی مساوی می‌کنه جا می ده تو فریزر،می‌گه:" تو که خنگی بازم میری وایمیسی سر صف".

می گم ولش کن طاهره رو،تاریخ تولد من کی بود؟

می گه یازده آذر سال 68 نه صبح به دنیا اومدی

همین که من رو یادته،نشون میده حواسه سرجاشه

می‌خنده.چروک‌های کنار چشمش بیشتر می‌شن.با خودم فکر می‌کنم هنوزم معرکه می‌خنده مثه مهین ترابی.

تو خونه خاله زمان ایستاده روی نقطه مجله زن روز،با اون عکس روش که چهره لوند و دندون‌های درخشان و موهای مدل گوگوشی داره.ایستاده روی ساعت زنگدار با شماره‌های یونانی.تخت سیمی خونه باباحاجی که نارنج و شکوفه انار میریخت روش.ایستاده کنار لبخند آنا زینب،نشسته روی صندلی چوبی،با روسری مشکی،موهای سفید پیچ خورده از روسری بیرون زده،دوره شده با نوه‌های قد و نیم قدش تو عکس سیاه و سفید گوشه آینه.تو خونه خاله هنوز نیما فلاح پسر افسانه بایگان.کارآگاه علوی مرد خوشتیپیه.هنوز چایی  سماوری خوش طعم تره.نقل مشهدی گوشه لُپ آب میشه.فرش دستبافت پا بخوره،قیمتش بالاتر می‌ره،کتابهای صادق هدایت برگه‌هاش کاهیه،رادیو صدای سهیلی رو پخش می کنه که داره شعر می‌خونه،دایی بیست ساله‌ام یک روزی از سفر سال شصت میاد تا کتاب‌های فلسفه‌اش رو از کنار کتاب‌های رمان خاله برداره.تو خونه خاله من شش ساله‌ام.شامه‌ام بوی خاله  رو از مادرم تشخیص نمیده،بهانه می‌گیرم تا من رو ببره مدرسه،با اون دانش آموزای گودزیلاش ببره اردو،لبو بزور بچپونن تو حلقم،من تو کلاسش بشم دخترش،کلی پاک‌ کن و مداد رنگی هدیه بگیرم از صورت‌های قاب شده با مقنعه‌های یه وری سفید.

-بیا ببین می‌تونی این گردنبند رو نخ کنی؟

+این رو از کجا اُوردی خاله؟چه قشنگه!مرواریداش رو

-مادرت چندسال پیش از مشهد خریده برام،تبرکه

تو خونه خاله تبرک معنا داره،ختم صلوات و سفره مشکل‌گشا  مستحب نیست،واجبه.تو خونه خاله قاعده" آدما یه بار به دنیا میان یه بار عاشق می‌شن یه بار از دنیا می‌رن"،هنوز از اعتبار نیفتاده.فیلم‌های عاشقانه باید گوشه چشمت رو تَر کنه،دختری که شعر حفظ نباشه،دختر نیست.تو خونه خاله نمیشه تو رو فراموش کرد،بس که حال و هواش"عالم از ناله عشاق مبادا خالی"ست!نمیشه خودم رو به کوچه علی چپ بزنم،آسمون رو به ریسمون ببافم که تقصیر من نیست که زمین اونقد‌رها هم که میگن،گرد نیست.تو سرم یک استادیوم موج مکزیکی می‌رن،هورا می‌کشن،فحش رو می‌کشن به بازی بد روزگار،آشغال پرت می‌کنن رو سر داوری که همش بهم کارت قرمز نشون میده و از قصه تو میاندازه بیرون،لعنتی!هیشکی نمیگه من کفش خوب نداشتم بس که خوش شانسی تحریمم کرده. همیشه توی دیقه نود خیره چرخش توپ‌های روشن توی چشم‌هات...زبونم الکن میشه،خودم رو می‌بازم و تو جام رو بالا میبری،بدون اینکه کسی دستور ویدئو چک بده.اصلا بازی جوانمردانه‌ای نیست...

-چرا گریه میکنی؟گریه نداره که،اگه دوستش داری برش دار خاله جان،برای تو!

 

 

ممنونم از حناجان برای دعوتش به چالش"جام جهانی چشمات"

هرکسی دوست داشت،بنویسه

 


دوست کجاست؟!

مدت زیادی باید بگذرد تا بتوانم هم‌صحبتی پیدا کنم.پیدا کردن یک هم‌صحبت بین هفت میلیارد و چهارصد و چهل و دو میلیون نفر جمعیت زمین هم کار ساده‌ای نیست...البته اگر در این میان طاعون،جنگ،نسل کشی،قتل به خاطر منافع شخصی،بیماری و ...از تعداد آدم‌هایی که می‌توانند هم‌صحبتم باشند،نکاهد.اگر یکی از آنها زیر آوار نمانده باشد،توی هواپیمای ساقط شده‌ای آخرین نفس‌هایش را نکشد،همکلاسیش با اسلحه گلوله‌ای توی سرش خالی نکرده باشد...وقتی به کشته شدن هم صحبت‌های احتمالیم در احتمالی‌ترین اتفاقاتی که در آن نقشی ندارند، فکر می‌کنم،اندوهگین می‌شوم...یک شب هم بود که خواب یکی از آنها را دیدم که در سردخانه‌ای در روسیه حبسش کرده بودند و دست‌هایش را بسته بودند و در که باز شد مردی که در چارچوب در ایستاده بود او را با زنان دیگر دست بسته‌ای پشت یک کامیون سوار کرد.یکیشان را هم بین صفحه‌های کتاب‌های تاریخ پیدا کردم که متاسفانه قرن‌ها پیش مرده بود و نه من در زمان او بودم و نه او در زمان من تا بتوانیم با هم در یک عصر دل انگیز چای بنوشیم و بخندیم و گپ بزنیم.

به گمانم باید آدم بدشانسی باشم که نمی‌توانم میان هفت میلیارد و...مدت زیادی باید بگذرد تا بتوانم هم‌صحبتی پیدا کنم ... اصلا وقتی بهم رسیدیم قرار است از چه حرف بزنیم؟!نمی‌دانم...آخرین بار که هم‌صحبتی را دیدم،کلمه‌ها پرواز کردند و روی شانه‌هایش نشستند لبخندی به پهنای صورتش زد،چشمهایش درخشید،گفتمحرف بزن،می‌شنوم.

 

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan