لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

۱۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لاجوردی» ثبت شده است

۲۰
شهریور


برای لحظه‌ای و عکسی در صحنه‌ای باشکوه قرار می‌گیرد، نه شاهزاده‌ست نه معشوق خواستنی در قصه‌ای، واقعی‌ست و لباس‌هایش عاریتی‌ست و نقش دیوارها قرار‌ست بر شکوه لباس بر تنش بیفزاید و لبخندش سفارشی‌ست و از گره خوردن نگاهی پر مهر به دیگری نیست. شاید همه چیز را باخته‌ست، درون زخمی دارد و تنی کبود اما همگی در پشت پارچه اطلسی سبز رنگ و بلندی پنهان شده. تاجش اصالتی ندارد و او را به سلسله‌ای متصل نمی‌کند، قرینه نقاشی بزرگ آویخته بر دیوار از مادربزرگ اشراف زاده‌اش نیست. ناگزیرست دستانش را از هم بگشاید ناگزیرست به شیوه‌ای بایستد که لباس بیشتر در چشم بیننده بنشیند. چهره‌اش از خاطر می‌رود، با او خاطره‌ای ندارند، از تصویرش عکس می‌گیرند تا نمونه‌ای برای خرید داشته باشند. آنچه که در درونش می‌گذرد ضمیمه عکس نیست. گاهی دسیسه‌ای جملات زنانه‌ای را به  نگاه آویخته بر ناکجاآبادش، می‌چسباند اما این‌ها حرف‌های او نیست، کما اینکه شاید حرفی ندارد، مدل است! و پول در می‌آورد و همین برایش کافیست.


  • صبا ...
۱۶
شهریور

دایی از پیش ما رفت و خاطراتش رو به جا گذاشت. آدم خوش مشرب و بامرامی بود،چهارشانه بود و چهره سخت و صدای دورگه ای داشت،دایره واژگانش تو سال چهل مونده بود، صحبت کردنش لوطی مسلک بود، وقتی می خندید با صدای بلند می خندید اشک گوشه چشماش جمع میشد و دیوارای خونه از هیبت صداش می لرزید، یه جور خوبی می خندید یه جوری که انگار همه دنیا دارن می خندن یا باید بخندن.بازنشسته ارتش بود اما انقلاب که شد رها کرد و رفت یک مغازه ساندویچ فروشی باز کرد، خیلی درآمدی نداشت اما خیلی ها رو مهمون کرد. از اون آدمایی بود که از تهران با ط دسته دار، کلی خاطره داشت و تو عکس های سیاه و سفید با لباس نظامیش و موهای شونه زده ش به یه طرف، خوش تیپ بود. وقتی گفتن رفته برای همیشه رفته من دلم برای خنده هاش تنگ شد همون خنده هایی که انگار همه دنیا دارن می خندن یا باید... باید بخندن...
میشه امشب که مسافر اون دنیاست براش فاتحه بخونید که تو راه سفرش قرار داشته باشه دلش آروم باشه؟

  • صبا ...
۰۵
مرداد

محبت داشتن به حرفهای اغراق آمیز نیست،به اینکه همیشه باهم موافق باشین،به غرق شدن توی چشمها و صداش نیست.به اینکه همش هوای دل خودت رو داشته باشی و دلش رو بشکنی،نیست.محبت بی‌ادعاست صبور و آرومه،بیشتر از اینکه صداها و نگاه‌ها و کالبدها بهم برسن،روح‌ها با هم پیوند می‌خورن و بی‌کلمه‌ای با هم حرف میزنن... تردید داری؟ اما یک جای قلبت سوسوی نوری رو می‌بینه...


  • صبا ...
۰۲
مرداد

ظرفا رو شستم،زرشکا رو آب کشیدم....زرشکاش شاخه داشتن،تازه بودن،خار داشتن،دستکش پوشیدم،یه موجود ریز سیاه توشون وول می‌خورد،ترسیدم،از چیزایی که نمی‌دونم چیه،می‌ترسم حتی اگه خیلی ریز باشن؛شبا از صدای پا،صدای یخساز یخچال که قالبا رو می‌ریزه تو ظرف،از ضربه زدن یه نفر به شیشه پنجره،از بی سرو صدا در رو باز کردن،از صدای آف شدن محافظ تلویزیون می‌ترسم.یه موجود سیاه و ریز و زشت بود،رفت تو راه آب.خرمالو‌ها رو ریختم تو سینک.دستم رو دَورانی روی پوستش کشیدم تا خوب پاک بشه.مزه گسش به سقف خیالم چسبید.یادم اومد قبلنا خرمالو دوست نداشتم از طعمش خوشم نمی‌اومد اما الان هر طعمی رو دوست دارم:تند،ترش،ملس،گس،شیرین،تلخ...مثه خود زندگیه،درهمه سوا کردنی نیست"خانم سوا نکن،درشتا رو نچپون تو نایلون همه‌اش باهمه!"صدای داد آقا نجات گلوی خودش و پرده گوش مردم رو پاره می‌کرد.یه مرد سیه چرده و کم مو بود با لهجه دهکردی که یه مغازه میوه فروشی و خاروبارفروشی تنگ هم داشت.خسیس بود و بنداز.نمی‌ذاشت میوه‌هاش رو سوا کنی،از ده تومن و بیست تومن باقی پولش نمی‌گذشت.اون وقتا که بچه بودیم با برادرم پولامون رو جمع می‌کردیم و می‌رفتیم ازش لواشک،پفک و توپ پلاستیکی می‌خریدیم.تا ما رو میدید یه لبخند گل و گشاد می‌زد و دندونای سیاه کرم خوردش تو ذوق می‌زد...عاشق پول خُردایی بود که ما واسش می‌اوردیم.آخرش هم با دو لا پهنا چند قسم جنس می‌ذاشت کف دستای کوچیکمون و راهیمون می‌کرد.اعتراض می‌کردیم،می‌گفت"ناراحتین برین از اوس حبیبی خرید کنین!"می‌دونست سوپر حبیبی خیلی دوره...خرمالوها رو میچینم توی ظرف.از بزرگ به کوچیک،بزرگا میشن پایه و ستون،کوچیکا می‌شن شاه گلشون!صدای بارون پاییزی شره می‌کنه تو گوشام.کنارشون نمی‌زنم،می ایستم به گوش کردن،می‌ذارم تاجلوی چشم‌هام بازی  کنن،یک ریز و بی‌وقفه...یک ریز و بی‌وقفه...یک ریز و بی‌وقفه ...

از یادداشت‌های قدیمی

  • صبا ...
۲۵
تیر


شماره خاله افتاد روی تلفن،جواب دادم:الو خاله جان،خوبی؟خوب شد خودت برداشتی،می خواستم بگم حرف کسی رو گوش نکنی،برو تهران،کلید خونه دوستم رو بهت می دم.

+نه خاله ممنونم،من اصلا تصمیم ندارم برم تهران

-چرا خاله جان؟!تهران که خوبه،اینجا همه می گن خوبه،می خوام اینجا رو بفروشم بیام تهران خونه بخرم.

+نه خاله جان اینجا جای ما نیست،این شهر با مردم خودش هم مهربون نیست چه برسه به ما که غریبه ایم.نمی تونی آدماش رو بشناسی نمی تونی بفهمی کی دوستت هست کی نیست،خیلی راحت حرفی رو که بهشون زدی جلو بقیه یک جور دیگه می گن تا بقیه رو نسبت بهت بدبین کنن و از سکه بندازنت اون هم آدم هایی که ازشون خوب گفتی تا سکه شون پیش بقیه خریدار داشته باشه!مردم عجیبی داره تهران.نه اینکه آدم خوب نداشته باشه،داره،آدم خوب هم داره،آدم هایی هستن که از اون سر شهر گز می کنن میان تا بهت کمک کنن.ولی آدم های خوبش کم هستن.بیشترشون رو که نگاه می کنی،زخمی ان.مردم زخمی که فکر می کنن اگه تو رو زخمی کنن آروم میشن،بغلت می کنن تا خنجرشون رو تو ستون فقراتت فرو کنن.تحقیرت می کنن تا اعتبارشون رو بالا ببرن.زود جوش میارن و دیر پشیمون میشن.به رفقای خودشون هم رحم نمی کنن دخترهاشون فردای روزی که رفیقشون بهم زده زنگ می زنن به خواستگار یارو.پسراشون با دختر مورد علاقه رفیقشون میرن گشت و گذار.نمی ذارن مهر جدایی هیچ دوتایی خشک بشه می دون که جای خالی رفیق خودشون!رو پر کنن.آدمای عجیبی هستن.قاعده نداره روابطشون.توی روی هم می خندن،"عزیزم و قربونت بشم و فدات بشم" مثل نقل از دهنشون میریزه،اما همش در حال نقشه کشیدنن.نه اینکه آدماش بخوان بدباشن خاله،اینجا اگر بخوان هم نمی تونن خوب باشن بس که زندگی مچاله شون کرده.

-پس این نکیسا چی می گه خاله؟!همش تعریف تهران رو می کنه،می گه پاشو بیا.

+نکیسا هم می خواد تنهایی اش رو پر کنه خاله.خودش هزار و چند باری گفته،وقتی با لب خندون از سر کار برمی گرده و کلید آپارتمانش رو میزنه بغضش می ترکه و می زنه زیر گریه.

_خاله جان چرا تلخی می بافی؟!اونجا جمعیتشون زیاده،غمشون هم زیاد،سخت نگیر،هرجایی حالت خوبه همونجا باش.نمیای شیراز؟هنوز نارنج ها سر شاخه آویزونن.

 +یه وقتی که عصبانی بودم نوشتم.

  • صبا ...
۱۵
تیر

کودک که بودم گریه نمی‌کردم و بغض شبیه لقمه‌های نجویده در گلویم گیر می‌کرد، غم شبیه پیرزنی بود که به کابوس‌هایم عصا زنان می‌آمد، در چارچوب در می‌نشست  و سوت‌های ممتد می‌زد و منتظر می‌ماند تا به وحشت بیندازدم. می‌ترسیدم و جیغ نمی‌زدم غمگین بودم و گریه نمی‌کردم. بزرگ شده بودم و در کالبد کوچکم حجم درد را با خودم به این سو و آن سو می‌کشیدم؛ سنگین بود، مثل یک قالی خیس که روی زمین بکشی. سنگین بود، مثل سنگ‌های چسبیده به لب‌های رودخانه که از اشتیاق بوسه‌های مدام از زمین دل نمی‌کنند. کوچک بودم و دلم می‌خواست بگویم اینقدر غم‌ها را خالی نکنید در پیاله دلم. هزار و یک غم ست و هزار و یک شب زمستانی می‌خواهم که با انگشتانم در پس ذهنم ریسه‌شان کنم...و یک جای زندگی هم بود که با خودم گفتم شاید بشود آن‌ها را به شاخه‌های سترگ دستی که از من بزرگ‌تر بود آویزان کنم، اما نشد آنقدر با خودم خوانده بودمش که آهنگش را زیر و بم بلندی‌ها و کوتاهای هجاهایش را از بر بودم، می‌خواستم باز چرتکه را دست خودم بگذارند، می‌دانستم که باید چادری پهن کنم روی زمین دلتنگیها و جان کندن‌ها تا عطر نارنج دلخوشی‌ها از دست نرود. در رویاهایم صدایی شبیه صدای النگوهای دخترکان افغان خواب شیرینم را برهم میزند، گمان می‌کنم شادی باید چنین صدایی داشته باشد، شبیه ترانه‌های مولاناست و رقص دامن‌ها و صدای النگوها و خراش انگشتی بر تار رباب‌ها که هرات را دل زنده کند. گمان می‌کنم باید شبیه خنده‌های دخترکان فلسطین باشد، باید شبیه رهایی شعله‌های بغداد در دل شب. باید شبیه امید باشد در چشم مردمان سرزمینم شبیه ضربانی که متوقف نمی‌شود. شبیه شرقی که از میانه آتش چون ابراهیمی رها شده باشد. هزار و یک غم ست و هزار و یک شب زمستانی می‌خواهم که با انگشتانم ...و غم گره خورده ست به زنجیره غم‌هایی ممتد که اگر قرار بود صدای برخورد قلبم را به دیواره ترک خورده‌اش را کسی بشوند، جز تو کسی را نمی‌شناختم که شنونده باشد...

  • صبا ...
۲۱
خرداد

تلویزیون یه دکوری بی خاصیته که گوشه آپارتمان خاک می‌خوره،گلدون مرمری قدیمی که یادگار خونه باباحاجی رو با چند تا گل رنگ و رو رفته صورتی و قرمز،کنار تلویزیون جا داده.یک پنکه قدیمی با پره‌های آبی که تو شش سالگی جلوش می‌نشستم و به ارتعاش صدام گوش می‌کردم و حظ می‌بردم،افتاده کنار پنجره.مابقی  آپارتمانش رو با میز ناهار خوری که تازه خریده و صندلی‌هاش که برای یه خانواده پنج نفره‌ست،پر کرده.

-بیا بشین بهت یاد بدم،انگشتت رو می‌ذاری روی صفحه گوشی و می کشی سمت راست،خیلی راحته

آروم جوری که کسی صداش رو نشنوه،می‌گه:من خنگم،طاهره که هر پنجشنبه میاد اینجا،این رو می‌گه،نون‌ها رو با قیچی مساوی می‌کنه جا می ده تو فریزر،می‌گه:" تو که خنگی بازم میری وایمیسی سر صف".

می گم ولش کن طاهره رو،تاریخ تولد من کی بود؟

می گه یازده آذر سال 68 نه صبح به دنیا اومدی

همین که من رو یادته،نشون میده حواسه سرجاشه

می‌خنده.چروک‌های کنار چشمش بیشتر می‌شن.با خودم فکر می‌کنم هنوزم معرکه می‌خنده مثه مهین ترابی.

تو خونه خاله زمان ایستاده روی نقطه مجله زن روز،با اون عکس روش که چهره لوند و دندون‌های درخشان و موهای مدل گوگوشی داره.ایستاده روی ساعت زنگدار با شماره‌های یونانی.تخت سیمی خونه باباحاجی که نارنج و شکوفه انار میریخت روش.ایستاده کنار لبخند آنا زینب،نشسته روی صندلی چوبی،با روسری مشکی،موهای سفید پیچ خورده از روسری بیرون زده،دوره شده با نوه‌های قد و نیم قدش تو عکس سیاه و سفید گوشه آینه.تو خونه خاله هنوز نیما فلاح پسر افسانه بایگان.کارآگاه علوی مرد خوشتیپیه.هنوز چایی  سماوری خوش طعم تره.نقل مشهدی گوشه لُپ آب میشه.فرش دستبافت پا بخوره،قیمتش بالاتر می‌ره،کتابهای صادق هدایت برگه‌هاش کاهیه،رادیو صدای سهیلی رو پخش می کنه که داره شعر می‌خونه،دایی بیست ساله‌ام یک روزی از سفر سال شصت میاد تا کتاب‌های فلسفه‌اش رو از کنار کتاب‌های رمان خاله برداره.تو خونه خاله من شش ساله‌ام.شامه‌ام بوی خاله  رو از مادرم تشخیص نمیده،بهانه می‌گیرم تا من رو ببره مدرسه،با اون دانش آموزای گودزیلاش ببره اردو،لبو بزور بچپونن تو حلقم،من تو کلاسش بشم دخترش،کلی پاک‌ کن و مداد رنگی هدیه بگیرم از صورت‌های قاب شده با مقنعه‌های یه وری سفید.

-بیا ببین می‌تونی این گردنبند رو نخ کنی؟

+این رو از کجا اُوردی خاله؟چه قشنگه!مرواریداش رو

-مادرت چندسال پیش از مشهد خریده برام،تبرکه

تو خونه خاله تبرک معنا داره،ختم صلوات و سفره مشکل‌گشا  مستحب نیست،واجبه.تو خونه خاله قاعده" آدما یه بار به دنیا میان یه بار عاشق می‌شن یه بار از دنیا می‌رن"،هنوز از اعتبار نیفتاده.فیلم‌های عاشقانه باید گوشه چشمت رو تَر کنه،دختری که شعر حفظ نباشه،دختر نیست.تو خونه خاله نمیشه تو رو فراموش کرد،بس که حال و هواش"عالم از ناله عشاق مبادا خالی"ست!نمیشه خودم رو به کوچه علی چپ بزنم،آسمون رو به ریسمون ببافم که تقصیر من نیست که زمین اونقد‌رها هم که میگن،گرد نیست.تو سرم یک استادیوم موج مکزیکی می‌رن،هورا می‌کشن،فحش رو می‌کشن به بازی بد روزگار،آشغال پرت می‌کنن رو سر داوری که همش بهم کارت قرمز نشون میده و از قصه تو میاندازه بیرون،لعنتی!هیشکی نمیگه من کفش خوب نداشتم بس که خوش شانسی تحریمم کرده. همیشه توی دیقه نود خیره چرخش توپ‌های روشن توی چشم‌هات...زبونم الکن میشه،خودم رو می‌بازم و تو جام رو بالا میبری،بدون اینکه کسی دستور ویدئو چک بده.اصلا بازی جوانمردانه‌ای نیست...

-چرا گریه میکنی؟گریه نداره که،اگه دوستش داری برش دار خاله جان،برای تو!



ممنونم از حناجان برای دعوتش به چالش"جام جهانی چشمات"

هرکسی دوست داشت،بنویسه

 

  • صبا ...
۱۳
خرداد

مدت زیادی باید بگذرد تا بتوانم هم‌صحبتی پیدا کنم.پیدا کردن یک هم‌صحبت بین هفت میلیارد و چهارصد و چهل و دو میلیون نفر جمعیت زمین هم کار ساده‌ای نیست...البته اگر در این میان طاعون،جنگ،نسل کشی،قتل به خاطر منافع شخصی،بیماری و ...از تعداد آدم‌هایی که می‌توانند هم‌صحبتم باشند،نکاهد.اگر یکی از آنها زیر آوار نمانده باشد،توی هواپیمای ساقط شده‌ای آخرین نفس‌هایش را نکشد،همکلاسیش با اسلحه گلوله‌ای توی سرش خالی نکرده باشد...وقتی به کشته شدن هم صحبت‌های احتمالیم در احتمالی‌ترین اتفاقاتی که در آن نقشی ندارند، فکر می‌کنم،اندوهگین می‌شوم...یک شب هم بود که خواب یکی از آنها را دیدم که در سردخانه‌ای در روسیه حبسش کرده بودند و دست‌هایش را بسته بودند و در که باز شد مردی که در چارچوب در ایستاده بود او را با زنان دیگر دست بسته‌ای پشت یک کامیون سوار کرد.یکیشان را هم بین صفحه‌های کتاب‌های تاریخ پیدا کردم که متاسفانه قرن‌ها پیش مرده بود و نه من در زمان او بودم و نه او در زمان من تا بتوانیم با هم در یک عصر دل انگیز چای بنوشیم و بخندیم و گپ بزنیم.

به گمانم باید آدم بدشانسی باشم که نمی‌توانم میان هفت میلیارد و...مدت زیادی باید بگذرد تا بتوانم هم‌صحبتی پیدا کنم ... اصلا وقتی بهم رسیدیم قرار است از چه حرف بزنیم؟!نمی‌دانم...آخرین بار که هم‌صحبتی را دیدم،کلمه‌ها پرواز کردند و روی شانه‌هایش نشستند لبخندی به پهنای صورتش زد،چشمهایش درخشید،گفتمحرف بزن،می‌شنوم.

 

  • صبا ...
۲۸
ارديبهشت

یک چیزی بین خودمان داشتیم:"نگاه کردن"،انگشت‌هایمان را روی لبمان فشار می‌دادیم و خیره می‌شدیم؛معنایش این بود که کلمه نداریم؛معنایش این بود که یکی دارد حرف‌هایش را پشت دروغ‌هایش پنهان می‌کند؛معنایش این بود که یکی‌مان خسته ست و حس می‌کند تمام بار دوست داشتن روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند؛معنایش این بود که یکی از آنکه تنها قهرمان روایتمان باشد،به ستوه آمده.یکی از بی‌اطمینانی به مسیری که طی می‌کند،درمانده.یک چیزی بین خودمان داشتیم:"نگاه کردن".مستاصل و درمانده‌ام می‌کرد،کلمات اگر بود معنایی در ورایش،زندگی‌ای در زاویه دیدش،لحنی و صدایی در پیچ و خَمش،که بتواند رازها را برملا کند،آن اسرار درونی،آن حرف‌های مَگو سُر می خورد روی انحنای واژه‌ها و خلق می‌شد و پل‌های رابطه را روشن می‌کرد،کلمات که نبود و نگاه کردن بود،فضا سنگین می‌شد از حجم ناگفته‌ها،بازیگر می‌شدیم،سناریوهای مختلف را با بازی‌های زیر پوستی‌مان،برای هم بازی می‌کردیم؛راه در رو با کلمات و جملات ساختگی و دروغی درست می‌کردیم تا از دست "نگاه کردن‌"ها خلاص بشویم تا از مقابل انگشت محکومیت جان سالم به در بریم.ذهنیاتمان با هم همکلام می‌شدند و قلبمان ساکت می‌ماند.هر دو در دوست داشتنی دست و پا می زدیم که می‌ترسیدیم نفس‌های آخرش باشد و هربار با حرف زدن‌های بی‌حساب،بیشتر جان مایه‌اش را تهی می‌کردیم.یک چیزی بین خودمان داشتیم"نگاه کردن"که افسرده و غمگینم می‌کرد،دستپاچه‌ام می‌کرد که معنایش را نمی‌دانستم،که شبیه تمام ناشناخته‌ها بود برایم،که وادارم می‌کرد دوباره به آغوش تنهایی‌هایم پناه ببرم.

  • صبا ...
۱۷
ارديبهشت

دلتنگی حوصله ندارد خودش را اندازه بگیرد،خودش را به اسم صدا نمی زند،موهایش را شانه نمی کند.کز می کند گوشه دلش و آرام آرام،اشک میریزد...



  • صبا ...