ناباوران را بگذار و بگذر

از همین خاطرات مشترک، از همین باورنشدن ها، از همین گیر افتادن ها میان اینکه بگویی جمله از توست یا نگران آن باشی که خودشیفتگی سایه بیندازد روی صداقتت... باورمان نداشتند و قد کشیدیم و ذهنمان بارور شد به ثمره قریحه ای که هدیه الهی بود، چه خوب که زخم های کوچکم را هم مرهم میشوی رفیق جان خوش قلبم، بلوط جان:) 


موزیک متنش هم مال جامائیکاست

کلید رو بایستی توی یکی از کفش های عرق کرده جاکفشی فلزی زنگ زده جا بدیم،پنجره چند متری با زمین فاصله داره،چون اینجا زیرزمین به حساب میاد،یک زیر زمین نمور تو منطقه هارلم نیویورک!با کارتای پاسور و فحش های رکیک و لباس های آویزون چروک و چرک مونده روی رخت آویزهای توی راهرو،با انبوهی از کفش ها و دمپایی که کف راهروها رو فرش کرده،یک خدمه ساکت با نگاه مشکوک و وسواس زیاد تو سابوندن ترک دیوار و دستگیره های در که گاهی گوشش رو می چسبونه به درها تا ماجراهای آدم های اتاق دستش بیاد.صدای بلند موسیقی ،صورت های خیره به آینه های قدی،آرایش های غلیظ،موهای آشفته،بوی مونده سیگار روی لباس هایی با طرح دخترونه،ترنس ها با موهای کوتاه و تیشرت های پسرونه،لیوان های چای با ته مونده های تفاله چای که از بس یک گوشه اتاق ها مونده که شده طرحی از خود لیوان.گربه های سیاه که از فرط سرما می خزن توی راهرو ها و از کنار پاهای کشیده،کلفت،قدم های زیکزاکی،از نا افتاده می گذرن گاهی تیکه گوشتی بهشون می رسه و گاهی یک جیغ گوش خراش.

به اینجا می گن آخر دنیا،جایی که دولت دیگه نمی تونه برات هزینه کنه،جایی که بایستی زود بیایی و زیاد پول بدی و زود هم بری.هارلم خوابگاه برای ترم اولی هاست تا بدونن قرار نیست اینجا بهشون خوش بگذره،و برای ترم آخری های ارشده تا بهشون بگن قرار نیست دیگه خوش بگذره.توی اتاق های ارشدهای هارلم خبری از حرف های عاشقانه نیست صدای تایپ مدام روی لبتاب ها شنیده می شه با یک کوه کتاب ،با ملافه های چروک و سازهایی که یک گوشه داره خاک می خوره،سبد های شکسته شده و ظرف های نشسته.کمدهای لباسی که اگر بازشون کنید کلی لباس میریزه رو سرتون،بعد به سختی می تونید دوباره برشون گردونید توی کمد.موهای شونه نکرده،چشم های پف کرده.کاغذهای کف اتاق پر از خط و یادداشت هایی که سخت می شه خوندشون بس که خطوطش درهم و آشفته ست.

با همه اینا اینجا خیلی به آدم خوش می گذره:)


طلوع

مرا خوب خوانده ای می دانی که وقتی شکسته ام بایستی خرده هایم را در آغوش بگیری، رقصی در میان تاریکی و رستاخیزی بعد از مرگ و تنفسی در میان خفگی، بی کلمه ای وارد قصه میشوی جایی که قهرمان نای حرکت ندارد و زخمی جنگ نابرابریست، هنوز هم دستهایت به موقع اش گرم است. نمی گذاری ماجرایم ناتمام بماند رفیق گاه به گاه من. به سرزمین دیگری تعلق داریم و به زبان سیاره دیگری حرف می زنیم و قوانین زمین برایمان دست و پا گیر است ما قانون گریز های دیوانه و وندالیم که زندگی را خوب هجی کرده ایم. به من جرات حرف زدن میدهی و روی صورتم چنگ نمی اندازی و نمیشکنی قلب بی دفاعم را. مرا از میان این مردمان ببر به انتحاری دسته جمعی دست میزنیم و در دنیایی دیگر برده های آزادتری خواهیم شد...



از آن روزها که گذشت...

با خودم فکر کردم احتمالا در آینده یک معلم سرخورده میشه توی یکی از شهرستان های دورافتاده از مرکز که وقتی دانش آموزاش از سیاست و تبعیض حرف می زنن،پوزخند می زنه.میون صحبت های گرم گرفته نیما بودم که داشت در مورد حامد پسر پر شر و شور دانشگاه حرف می زد،می گفت چند ماهی انداختنش بند سیاسی ها،الان دیگه تو اون حال و هوا نیست.توی یکی از غرقه های نمایشگاه مطبوعات نشسته بودیم،چند باری دعوتم کرده بود برای بازدید غرفه ش و روز اختتامیه همت کردم و رفتم بالاخره بهش سر زدم.دور و برش شلوغ بود و فرصت نشد چند و چون ماجرا رو ازش بپرسم فقط دستگیرم شد حامد رسید به همون خط پایانی که همیشه براش متصور بودم.ولی اینا رو نگفتم با کنایه و تلخ زبونی سعی کردم حالش رو بگیرم.کل کل قدیمی و کهنه ای داریم با هم.سال 88 تو بحبوحه ی اتفاقات سیاسی اون زمان ما متعلق به دو تا انجمن سیاسی دانشجویی بودیم که خط و مشی شون همیشه در نزاع بود.اسم انجمن ما مستقل بود و شعارش منزه از گرایش به هر حزبی،ولی دروغ چرا چیزی که در جریان بود تمایلات اعضا به سمت اصول گرایی بود،برای همین  با تردید همراهی می کردم و معمولا جلسات رو نمی رفتم و خودم رو کنار می کشیدم،علاقه ای به برچسب ها نداشتم،برچسب ها آدم رو گیر می اندازن توی مناسک مورد نظر خودشون،به خودت میای می بینی عضو یک انجمن نیستی فقط،حزب یک مذهب نوظهوره و قبله ات سمت یک سری آدم قدرتمند در سایه نشسته،دوست نداشتم این تعلقات و بند شدن حزبی رو.ولی چاره ای هم نبود،همیشه نگاه می کنی ببینی کی ها بهت شبیه ترن میری می شینی کنارشون،با خودت می گی شاید تو این مسیر سریعتر و راحت تر حرکت کنم.نیما و حامد عضو گروه مقابل بودن طرفدار خاتمی/دو خرداد /اصلاح طلبی و البته موسوی،عقاید رو قطار که می کنی پر شور تر به نظر می رسن،هیجان آدم های پشت کلمه ها رو بهتر نشون می دن،همینقدر هیجان و انرژی داشتن،88 خون تازه ای در جریان اصلاح طلبی بود،انگار شوک تازه ای به جنازه مرده ای زده باشن،چه شوکی بهتر از تظلم خواهی از بی عدالتی که معتقد بودن در موردشون اعمال شده و چه پرچمی بهتر از رای مردم:رعیت و ارباب،دموکراسی و دیکتاتوری،انقلاب و پادشاهی،دوگانه های هویت ساز و جریان ساز.چه سنی بهتر از جوانی:آرمان خواه و جون دار و امیدوار که حتما قراره نقش تازه ای بزنه در این مرداب.در این میونه،راهروهای دانشگاه حکم تریبون های آزاد آزاد رو داشتن،بچه ها دو دسته میشدن و استدلال هاشون،بعضا شعارهاشون،بعضا اخبار کذب بزرگترهاشون،تاریخ های نجویده تحریف شده شون رو به سمت هم پرتاب می کردن.من همیشه نظاره گر تریبون های آزاد آزاد بودم.غرور عجیبی داشتم که خودم رو هم سطح دانشجوها با افکار ناپخته نمی دونستم شاید هم غرور نبود فکر می کردم اگر کسی یا کسانی باشن که بخوام مقابلشون بایستم همون کسانی هستند که مغزها رو روی شعله می ذارن.این بود که برای من کلاس های درس تریبون های آزاد آزاد بود،طرف حسابم رو اساتیدی می دونستم که هجی می کردن الفبای سیاسی اصلاح طلبی رو،کلاه به احترام افکار سروش بر می داشتن یا بخش زنان کتاب ساسانیان رو به جهت لکه دار نشدن نام ایرانیان نادیده می گرفتن.جدال بی فایده ای بود،ترکیب آزادی بیان بی خاصیت ترین ادعای زمانه ما بود و آن ها که خودشون رو پیراسته بودن با این شعار،بی قید و بند تر بودن انگار کنید زاهدی بی زهد.بی انگیزه و عاصی شدم به سال 90 شمسی،پرده از افکار و اعتقاداتم که برداشتم آماج حمله روشنفکران و طرفداران آزادی بیان؛شهید این ماجرا هرچه بود من نبودم که نمی بینم بی خطا بودن ضمیرم رو،اما عدالت بود،آزادی بود.از دانشجویی با معدل بالا و جز سه نفر اول کلاس به جهت التفات اساتید علاقه مند به آزادی بیان سقوط کردم در ردیف دهم کلاس و حاصل همه این ها سیاه شدن اسم رشته تاریخ در ذهنم شد.تا جایی که تا سال ها هر چه بافتم در ذهنم که تاریخ مبراست از این تنگ نظری ها،نقش سیاه گلیم، خط بطلان می کشید.سه سالی زمان برد تا بفهمم راهم به سمت سیاست کج می شه،می خواستم برسم به سرچشمه.اون وقت ها نیما و حامد در زمین حریف مقابل بودن و ترکتازی ها می کردن.خوب که نگاه می کردم دلم به حال اونها هم می سوخت،دور نمی دیدمشون از احوالات خودم و رفیق شفیق دیگری که مثل من به خاطر عقایدش سوخته بود.خوب که نگاه می کردم ما مهره های بازی کلان تری بودیم.خوب که نگاه می کردم جهل جوانی بیشترجلوی چشم هایم رعنا بودنش رو نشون می داد.برای همین هر وقت دیداری با نیما تازه می شد هم به تلخی کنایه می زدم هم احوالات می پرسیدم،در یک دوگانه عجیب و به نظر بی پایان گیر افتاده بودم.همون وقت ها هم خاطرم هست یک بار گفته بودم که در زمین این ها بازی نکنید،حبسش رو شما می کشید افتخار و مقامش رو اساتید می برن.همین هم شد،همه اساتید ستاره دار با تغییر دولتی بر مسند مدیریت ها و معاونت ها نشستن.

...و اما ما اعضای مستقل هم با حوضمون تنها موندیم،که کلاه دارهای ما حکم اساتید مذکور رو امضا کرده بودند.

نیما از حامد می گفت که بیچاره دوران سختی رو پشت سر گذاشته،نمی دونستم می خواد دل من نرم بشه و از مجادله و کنایه دست بکشم یا حامد واقعا مصیبت کشیده بود،ولی همین که گفت:«هممون پیر شدیم»،نشد که به درستی حرفش شک بکنم.توی غرفه نمایشگاه مطبوعات حالا فارغ از نگاه هایی که رو در رومون می کرد خسته از گذر تاریخ بر پیکر فکر و تقدیر، روی صندلی های کنار هم نشسته بودیم و هر دو ساکت گوش می کردیم به مرد میانسالی که رسیده بود به:همه این ها کار خودشونه.به پیاله سفیدی که روی موهاش خالی شده بود چشم دوخته بودیم و هر دو از خاطرمون می گذشت: نکند یک روز مثل او دیوانه بشویم!



زندگی دو گانه ورونیکا

 

مادران برای گهواره‌ ها لالایی می‌خوانند،گهواره کودکانی که مرده اند...مرگ در گوش زندگی آواز می خواند، در پس سیاهی ها عشقی وجود دارد و این داستان من است...

من تو را می شناسم گویی که سالهاست با تو زیسته ام، «من» تو را می شناسد با اینکه هرگز ندیدمت با رنجی از مرگ متولد شده ام و اندوهی می‌آزارد مرا، آدمیانی که نمی شناسم در من می میرند و سوگوارم بر گورهایی که هرگز ندیده ام. شاید دیگری من در لهستان ست و یک تک خوان... دنیا را از پس گوی های شیشه ای مان وارونه دیده ایم، چرخان دیده ایم، کوچکش کردیم جهان را در چشم دیگری که با انگشتانمان می‌غلتانیمش...گوی شیشه ای چشم دیگر من ست. من یک بار جهان را با چشم های تو دیده ام و یک بار با چشم های خودم....من «آن دیگری»خود را دیده ام،نمی شناختمش و آشناتر بود با من و نزدیکتر بود از همه آنانی که می‌شناسمشان و تنها نبودم تا زمانی که بود و زیر این آسمان با من نفس می کشید و زندگی می کرد و لذت می برد و شاد بود و می‌دوید و برگ ها و باران ها را می دید و آواز می خواند، تنها نبودم...در سرم چرخ می خوری مثل گویی غلتان مثل چرخش اتوبوسی دور یک میدان...مرگ در گوش زندگی آواز می خواند. نویسنده ای زندگی ما را خواهد نوشت و به جاودانگی پیوندمان می زند من او را دیده ام عروسک گردانی در پس نمایش ها، خدای دنیای تاریکی ها که در نورانی ترین نقطه سالن نمایش به ظرافت دستش را تکان می‌دهد و عروسک‌ها را جان می بخشد، خدایی که مرا دیده است و برای اولین نشانه تبسم کرد. او مرا می شناسد گویی سالهاست مثل عروسک هایش در پس تاریکی به من جان می بخشد. می خواهد که بشناسمش برایم نشانه می گذارد می خواهد که پیدایش کنم، از او رنجیده می‌شوم تنهایم نمی گذارد، در پی ام می آید، به من عشق می بخشد، رازهایم را به من می شناساند، مرا جاودانه می کند اما هنوز تنهایم که تو نیستی...که کسی نیست که مرا به تمامه زندگی کرده باشد و غم به تارو پود جانم می نشیند...که من در این غم چون خدایی که چونان خودش را ندارد،تنهاست...و غم با من زندگی می کند و با من جاودانه می شود و در من ریشه می دواند...و درخت تکرار زندگی ست که با وجود تولد تبر همچنان سبز می شود. زوال، عریانی اش را پنهان می‌کند در قامت پیرمردی و تو چه کودکانه می‌خندی، حضورش را یادآوری می کند در کالبد پیرزنی و تو چه معصومانه می خواهی به یاری اش بشتابی...و در میانه همه عشق بازی ها و لذت ها در کنارت نفس می کشد و تو چه آزادانه نادیده اش می گیری...

 

 

 

 

نمایش سکانس برگزیده

 

[نام فیلم: La double vie de Véronique]

[نام کارگردان: کریشتوف کیشلوفسکی]

[محصول سال 1991 فرانسه]

[موسیقی:زبیگنیف پرایزنر]

[بازیگر: ایرن ژاکوب]

 

+برایم از ورونیکا بنویسید از زندگی دوگانه اش، از حواسی که با دیدنش به جنبش در آمده اند از تمام لذت های حس لامسه، از دریافت بی کلمه و بی واسطه از طبیعت،ا ز حقیقتی که صدای نفس هایش را می شنویم و نمی شناسیمش...


در میانه شب و روز

هوای سردیست، به شیشه "ها" می‌کنی،کلاهت را جلوتر می‌آوری تا روی گوشهایت را بپوشاند، انگشتان به گزگز افتاده را در الیاف پشمی دستکشت گرم می‌کنی، فکر می‌کنی چند ایستگاه دیگر را باید تنهایی طی کنی، جلوی ویترین شیشه‌ای مغازه‌ها می‌ایستی و به تصویر منعکس شده خودت در آن نگاهی می‌اندازی، مرا می‌بینی در کنارت و... نمی‌بینی.

زیر آسمان پرستاره کویر به جغرافیا فکر می‌کنم، برای اولین بار جغرافیا برایم مهم می‌شود با خودم فکر می‌کنم چرا در دوران تحصیل جدیش نگرفتم؟! اینطوری اختلاف ساعت‌ها را درست‌تر محاسبه می‌کردم. همینقدر می‌دانم که وقتی من این ستاره‌ها را بالای سرم دارم تو سقف متفاوتی را می‌بینی، شاهکار معماری خلقت است، سقف دورانی زیباییست اما مرا غمگین می‌کند و شاعرانه هایم را برای دیدن یک ستاره مشترک ناتمام می‌گذارد.

باید از شهری به شهر دیگری بروی،افکاری که در سرت داری بیشتر از کتاب‌هایی که با قلاب دستت نگه داشته‌ای، ماهی می‌گیرند و تو شمارش زخم‌ها از دستت خارج شده، کلمه‌هایت آنقدر دلتنگ هستند که خسته می‌شوی از اصطحکاکشان با دیواره قلبت...

امروز فکر می‌کردم وقتی ایستاده‌ام به شیوه ایستادنت فکر می‌کنم و وقتی فکر می‌کنم به شیوه فکر کردنت...

«امیدواری بلند قدتر از واقعیات است» دنبال کاغذی می‌گردی تا جمله‌ات را یادداشت کنی، حتی اگر کاغذ کوچکی باشد، پیدایش نمی‌کنی،چرا هر وقت نیازشان داری سخت پیدا می‌شوند؟!

جایی میان شک و یقین  ایستادن، هوای گرگ و میشی که نمی‌دانی به صبح می‌رسد یا به شب، باید غمگین باشم؟ می‌توانم ... اما به جایش جغرافیا را به خدمت شعر درمی‌آورم: جایی که نه شب ست نه روز میعادگاه شب و روز ست. جایی که نگهبانان شب و روز خسته از جا به جا کردن سقف های مدور کنار هم آرام می‌گیرند...

بالاخره کاغذ کوچکی پیدا می‌کنی،تلفن زنگ می‌زند،جواب می‌دهی،مکالمه‌ات که تمام می‌شود از خاطرت می‌رود، انگشتانت را به لیوانت می‌چسبانی تا گرم بشوند تلاشی برای آنکه به خاطر بیاوری ،ذهنت روشن می‌شود قلبت گرم اما از یاد رفته‌ات باز نمی‌گردد. گوشه لبت را گاز می‌گیری چشم هایت را ریز می‌کنی: نه یادت نمی‌آید...

من برایت یادداشتش می‌کنم:امیدواری بلند قدتر از واقعیات است...

 

+سجل دعوتم کرد به نوشتن عاشقانه‌ای پاییزی،دعوت سجل را نمی‌شود رد کرد نه تنها به این خاطر که رفیق شفیقی‌ست بلکه به این خاطر که گذاشته پا توی کفش‌هایش بکنم.(نشود فاش کسی آنچه میان من و توست و از این صحبتا:دی)

قرار بر این بود که با آهنگ‌های پیشنهادی رادیو بلاگیهای عزیز بنویسیم، ولی خب من با آهنگ مورد علاقه خودم این متن رو نوشتم، برای همین کاملا می‌پذیرم که انتخاب این متن و شرکت دادنش در چالش به اختیار رادیوبلاگی‌هاست.

و در آخر هر کسی دوست داشت شرکت کنه...


آتش بازی

ریسمان مقدسی ست که می توانیم تا هرجای زندگی که خواستیم ادامه اش بدهیم که تو رفیق روزهای مبادایم که تو رفیق کوره راه های احساسم باشی که تو الفبای نشاندن لبخندی ساده و بی دلیل بر لبانم را بلد باشی. هرچقدر کلاف ذهنم را پیچیده تعبیر می کنند هرچقدر من را به غرورشان حواله میدهند هر چقدر پشت چنارهای انتظار و تقدیر رهایم میکنند تو ساده دوستم داری و این سادگی چقدر به تو می آید چقدر به لحظه هایی که صدایمان در هم میپیچد، می آید... پرنده ای باش که همیشه به قلبم باز میگردی و در شب های بارانی تنهایی، سایه ای باش که بی هنگام ظاهر میشوی ودر آغوشم میگیری... من به این پیدا و پنهان شدن ها خو گرفته ام و تو چه خوب میدانی مرا.... و چه خوب میدانیم که چگونه بی آزاری بی لکنتی بی انتظار پایانی یکدیگر را هجی کنیم... و قسم به آوازهایی که هنوز نخوانده ایم و قصه هایی که برایت نگفته ام و شاهوارهایی که با قدمهای مان فتحشان نکرده ایم و لبخندهایی که کنار هم ننشانده ایم ای رفیق لحظه های بی هنگام و همیشه ام...

 

 


و در آینه تصویرش منعکس نمی‌شود


برای لحظه‌ای و عکسی در صحنه‌ای باشکوه قرار می‌گیرد، نه شاهزاده‌ست نه معشوق خواستنی در قصه‌ای، واقعی‌ست و لباس‌هایش عاریتی‌ست و نقش دیوارها قرار‌ست بر شکوه لباس بر تنش بیفزاید و لبخندش سفارشی‌ست و از گره خوردن نگاهی پر مهر به دیگری نیست. شاید همه چیز را باخته‌ست، درون زخمی دارد و تنی کبود اما همگی در پشت پارچه اطلسی سبز رنگ و بلندی پنهان شده. تاجش اصالتی ندارد و او را به سلسله‌ای متصل نمی‌کند، قرینه نقاشی بزرگ آویخته بر دیوار از مادربزرگ اشراف زاده‌اش نیست. ناگزیرست دستانش را از هم بگشاید ناگزیرست به شیوه‌ای بایستد که لباس بیشتر در چشم بیننده بنشیند. چهره‌اش از خاطر می‌رود، با او خاطره‌ای ندارند، از تصویرش عکس می‌گیرند تا نمونه‌ای برای خرید داشته باشند. آنچه که در درونش می‌گذرد ضمیمه عکس نیست. گاهی دسیسه‌ای جملات زنانه‌ای را به  نگاه آویخته بر ناکجاآبادش، می‌چسباند اما این‌ها حرف‌های او نیست، کما اینکه شاید حرفی ندارد، مدل است! و پول در می‌آورد و همین برایش کافیست.



یک ریز و بی وقفه

ظرفا رو شستم،زرشکا رو آب کشیدم....زرشکاش شاخه داشتن،تازه بودن،خار داشتن،دستکش پوشیدم،یه موجود ریز سیاه توشون وول می‌خورد،ترسیدم،از چیزایی که نمی‌دونم چیه،می‌ترسم حتی اگه خیلی ریز باشن؛شبا از صدای پا،صدای یخساز یخچال که قالبا رو می‌ریزه تو ظرف،از ضربه زدن یه نفر به شیشه پنجره،از بی سرو صدا در رو باز کردن،از صدای آف شدن محافظ تلویزیون می‌ترسم.یه موجود سیاه و ریز و زشت بود،رفت تو راه آب.خرمالو‌ها رو ریختم تو سینک.دستم رو دَورانی روی پوستش کشیدم تا خوب پاک بشه.مزه گسش به سقف خیالم چسبید.یادم اومد قبلنا خرمالو دوست نداشتم از طعمش خوشم نمی‌اومد اما الان هر طعمی رو دوست دارم:تند،ترش،ملس،گس،شیرین،تلخ...مثه خود زندگیه،درهمه سوا کردنی نیست"خانم سوا نکن،درشتا رو نچپون تو نایلون همه‌اش باهمه!"صدای داد آقا نجات گلوی خودش و پرده گوش مردم رو پاره می‌کرد.یه مرد سیه چرده و کم مو بود با لهجه دهکردی که یه مغازه میوه فروشی و خاروبارفروشی تنگ هم داشت.خسیس بود و بنداز.نمی‌ذاشت میوه‌هاش رو سوا کنی،از ده تومن و بیست تومن باقی پولش نمی‌گذشت.اون وقتا که بچه بودیم با برادرم پولامون رو جمع می‌کردیم و می‌رفتیم ازش لواشک،پفک و توپ پلاستیکی می‌خریدیم.تا ما رو میدید یه لبخند گل و گشاد می‌زد و دندونای سیاه کرم خوردش تو ذوق می‌زد...عاشق پول خُردایی بود که ما واسش می‌اوردیم.آخرش هم با دو لا پهنا چند قسم جنس می‌ذاشت کف دستای کوچیکمون و راهیمون می‌کرد.اعتراض می‌کردیم،می‌گفت"ناراحتین برین از اوس حبیبی خرید کنین!"می‌دونست سوپر حبیبی خیلی دوره...خرمالوها رو میچینم توی ظرف.از بزرگ به کوچیک،بزرگا میشن پایه و ستون،کوچیکا می‌شن شاه گلشون!صدای بارون پاییزی شره می‌کنه تو گوشام.کنارشون نمی‌زنم،می ایستم به گوش کردن،می‌ذارم تاجلوی چشم‌هام بازی  کنن،یک ریز و بی‌وقفه...یک ریز و بی‌وقفه...یک ریز و بی‌وقفه ...

از یادداشت‌های قدیمی


تو خونه خاله،نیما فلاح،پسر افسانه بایگانه

تلویزیون یه دکوری بی خاصیته که گوشه آپارتمان خاک می‌خوره،گلدون مرمری قدیمی که یادگار خونه باباحاجی رو با چند تا گل رنگ و رو رفته صورتی و قرمز،کنار تلویزیون جا داده.یک پنکه قدیمی با پره‌های آبی که تو شش سالگی جلوش می‌نشستم و به ارتعاش صدام گوش می‌کردم و حظ می‌بردم،افتاده کنار پنجره.مابقی  آپارتمانش رو با میز ناهار خوری که تازه خریده و صندلی‌هاش که برای یه خانواده پنج نفره‌ست،پر کرده.

-بیا بشین بهت یاد بدم،انگشتت رو می‌ذاری روی صفحه گوشی و می کشی سمت راست،خیلی راحته

آروم جوری که کسی صداش رو نشنوه،می‌گه:من خنگم،طاهره که هر پنجشنبه میاد اینجا،این رو می‌گه،نون‌ها رو با قیچی مساوی می‌کنه جا می ده تو فریزر،می‌گه:" تو که خنگی بازم میری وایمیسی سر صف".

می گم ولش کن طاهره رو،تاریخ تولد من کی بود؟

می گه یازده آذر سال 68 نه صبح به دنیا اومدی

همین که من رو یادته،نشون میده حواسه سرجاشه

می‌خنده.چروک‌های کنار چشمش بیشتر می‌شن.با خودم فکر می‌کنم هنوزم معرکه می‌خنده مثه مهین ترابی.

تو خونه خاله زمان ایستاده روی نقطه مجله زن روز،با اون عکس روش که چهره لوند و دندون‌های درخشان و موهای مدل گوگوشی داره.ایستاده روی ساعت زنگدار با شماره‌های یونانی.تخت سیمی خونه باباحاجی که نارنج و شکوفه انار میریخت روش.ایستاده کنار لبخند آنا زینب،نشسته روی صندلی چوبی،با روسری مشکی،موهای سفید پیچ خورده از روسری بیرون زده،دوره شده با نوه‌های قد و نیم قدش تو عکس سیاه و سفید گوشه آینه.تو خونه خاله هنوز نیما فلاح پسر افسانه بایگان.کارآگاه علوی مرد خوشتیپیه.هنوز چایی  سماوری خوش طعم تره.نقل مشهدی گوشه لُپ آب میشه.فرش دستبافت پا بخوره،قیمتش بالاتر می‌ره،کتابهای صادق هدایت برگه‌هاش کاهیه،رادیو صدای سهیلی رو پخش می کنه که داره شعر می‌خونه،دایی بیست ساله‌ام یک روزی از سفر سال شصت میاد تا کتاب‌های فلسفه‌اش رو از کنار کتاب‌های رمان خاله برداره.تو خونه خاله من شش ساله‌ام.شامه‌ام بوی خاله  رو از مادرم تشخیص نمیده،بهانه می‌گیرم تا من رو ببره مدرسه،با اون دانش آموزای گودزیلاش ببره اردو،لبو بزور بچپونن تو حلقم،من تو کلاسش بشم دخترش،کلی پاک‌ کن و مداد رنگی هدیه بگیرم از صورت‌های قاب شده با مقنعه‌های یه وری سفید.

-بیا ببین می‌تونی این گردنبند رو نخ کنی؟

+این رو از کجا اُوردی خاله؟چه قشنگه!مرواریداش رو

-مادرت چندسال پیش از مشهد خریده برام،تبرکه

تو خونه خاله تبرک معنا داره،ختم صلوات و سفره مشکل‌گشا  مستحب نیست،واجبه.تو خونه خاله قاعده" آدما یه بار به دنیا میان یه بار عاشق می‌شن یه بار از دنیا می‌رن"،هنوز از اعتبار نیفتاده.فیلم‌های عاشقانه باید گوشه چشمت رو تَر کنه،دختری که شعر حفظ نباشه،دختر نیست.تو خونه خاله نمیشه تو رو فراموش کرد،بس که حال و هواش"عالم از ناله عشاق مبادا خالی"ست!نمیشه خودم رو به کوچه علی چپ بزنم،آسمون رو به ریسمون ببافم که تقصیر من نیست که زمین اونقد‌رها هم که میگن،گرد نیست.تو سرم یک استادیوم موج مکزیکی می‌رن،هورا می‌کشن،فحش رو می‌کشن به بازی بد روزگار،آشغال پرت می‌کنن رو سر داوری که همش بهم کارت قرمز نشون میده و از قصه تو میاندازه بیرون،لعنتی!هیشکی نمیگه من کفش خوب نداشتم بس که خوش شانسی تحریمم کرده. همیشه توی دیقه نود خیره چرخش توپ‌های روشن توی چشم‌هات...زبونم الکن میشه،خودم رو می‌بازم و تو جام رو بالا میبری،بدون اینکه کسی دستور ویدئو چک بده.اصلا بازی جوانمردانه‌ای نیست...

-چرا گریه میکنی؟گریه نداره که،اگه دوستش داری برش دار خاله جان،برای تو!

 

 

ممنونم از حناجان برای دعوتش به چالش"جام جهانی چشمات"

هرکسی دوست داشت،بنویسه

 

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan