لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لاجوردی» ثبت شده است

تلویزیون یه دکوری بی خاصیته که گوشه آپارتمان خاک می‌خوره،گلدون مرمری قدیمی که یادگار خونه باباحاجی رو با چند تا گل رنگ و رو رفته صورتی و قرمز،کنار تلویزیون جا داده.یک پنکه قدیمی با پره‌های آبی که تو شش سالگی جلوش می‌نشستم و به ارتعاش صدام گوش می‌کردم و حظ می‌بردم،افتاده کنار پنجره.مابقی  آپارتمانش رو با میز ناهار خوری که تازه خریده و صندلی‌هاش که برای یه خانواده پنج نفره‌ست،پر کرده.

-بیا بشین بهت یاد بدم،انگشتت رو می‌ذاری روی صفحه گوشی و می کشی سمت راست،خیلی راحته

آروم جوری که کسی صداش رو نشنوه،می‌گه:من خنگم،طاهره که هر پنجشنبه میاد اینجا،این رو می‌گه،نون‌ها رو با قیچی مساوی می‌کنه جا می ده تو فریزر،می‌گه:" تو که خنگی بازم میری وایمیسی سر صف".

می گم ولش کن طاهره رو،تاریخ تولد من کی بود؟

می گه یازده آذر سال 68 نه صبح به دنیا اومدی

همین که من رو یادته،نشون میده حواسه سرجاشه

می‌خنده.چروک‌های کنار چشمش بیشتر می‌شن.با خودم فکر می‌کنم هنوزم معرکه می‌خنده مثه مهین ترابی.

تو خونه خاله زمان ایستاده روی نقطه مجله زن روز،با اون عکس روش که چهره لوند و دندون‌های درخشان و موهای مدل گوگوشی داره.ایستاده روی ساعت زنگدار با شماره‌های یونانی.تخت سیمی خونه باباحاجی که نارنج و شکوفه انار میریخت روش.ایستاده کنار لبخند آنا زینب،نشسته روی صندلی چوبی،با روسری مشکی،موهای سفید پیچ خورده از روسری بیرون زده،دوره شده با نوه‌های قد و نیم قدش تو عکس سیاه و سفید گوشه آینه.تو خونه خاله هنوز نیما فلاح پسر افسانه بایگان.کارآگاه علوی مرد خوشتیپیه.هنوز چایی  سماوری خوش طعم تره.نقل مشهدی گوشه لُپ آب میشه.فرش دستبافت پا بخوره،قیمتش بالاتر می‌ره،کتابهای صادق هدایت برگه‌هاش کاهیه،رادیو صدای سهیلی رو پخش می کنه که داره شعر می‌خونه،دایی بیست ساله‌ام یک روزی از سفر سال شصت میاد تا کتاب‌های فلسفه‌اش رو از کنار کتاب‌های رمان خاله برداره.تو خونه خاله من شش ساله‌ام.شامه‌ام بوی خاله  رو از مادرم تشخیص نمیده،بهانه می‌گیرم تا من رو ببره مدرسه،با اون دانش آموزای گودزیلاش ببره اردو،لبو بزور بچپونن تو حلقم،من تو کلاسش بشم دخترش،کلی پاک‌ کن و مداد رنگی هدیه بگیرم از صورت‌های قاب شده با مقنعه‌های یه وری سفید.

-بیا ببین می‌تونی این گردنبند رو نخ کنی؟

+این رو از کجا اُوردی خاله؟چه قشنگه!مرواریداش رو

-مادرت چندسال پیش از مشهد خریده برام،تبرکه

تو خونه خاله تبرک معنا داره،ختم صلوات و سفره مشکل‌گشا  مستحب نیست،واجبه.تو خونه خاله قاعده" آدما یه بار به دنیا میان یه بار عاشق می‌شن یه بار از دنیا می‌رن"،هنوز از اعتبار نیفتاده.فیلم‌های عاشقانه باید گوشه چشمت رو تَر کنه،دختری که شعر حفظ نباشه،دختر نیست.تو خونه خاله نمیشه تو رو فراموش کرد،بس که حال و هواش"عالم از ناله عشاق مبادا خالی"ست!نمیشه خودم رو به کوچه علی چپ بزنم،آسمون رو به ریسمون ببافم که تقصیر من نیست که زمین اونقد‌رها هم که میگن،گرد نیست.تو سرم یک استادیوم موج مکزیکی می‌رن،هورا می‌کشن،فحش رو می‌کشن به بازی بد روزگار،آشغال پرت می‌کنن رو سر داوری که همش بهم کارت قرمز نشون میده و از قصه تو میاندازه بیرون،لعنتی!هیشکی نمیگه من کفش خوب نداشتم بس که خوش شانسی تحریمم کرده. همیشه توی دیقه نود خیره چرخش توپ‌های روشن توی چشم‌هات...زبونم الکن میشه،خودم رو می‌بازم و تو جام رو بالا میبری،بدون اینکه کسی دستور ویدئو چک بده.اصلا بازی جوانمردانه‌ای نیست...

-چرا گریه میکنی؟گریه نداره که،اگه دوستش داری برش دار خاله جان،برای تو!



ممنونم از حناجان برای دعوتش به چالش"جام جهانی چشمات"

هرکسی دوست داشت،بنویسه

 

۵ نظر ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۱
صبا ...

یک چیزی بین خودمان داشتیم:"نگاه کردن"،انگشت‌هایمان را روی لبمان فشار می‌دادیم و خیره می‌شدیم؛معنایش این بود که کلمه نداریم؛معنایش این بود که یکی دارد حرف‌هایش را پشت دروغ‌هایش پنهان می‌کند؛معنایش این بود که یکی‌مان خسته ست و حس می‌کند تمام بار دوست داشتن روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند؛معنایش این بود که یکی از آنکه تنها قهرمان روایتمان باشد،به ستوه آمده.یکی از بی‌اطمینانی به مسیری که طی می‌کند،درمانده.یک چیزی بین خودمان داشتیم:"نگاه کردن".مستاصل و درمانده‌ام می‌کرد،کلمات اگر بود معنایی در ورایش،زندگی‌ای در زاویه دیدش،لحنی و صدایی در پیچ و خَمش،که بتواند رازها را برملا کند،آن اسرار درونی،آن حرف‌های مَگو سُر می خورد روی انحنای واژه‌ها و خلق می‌شد و پل‌های رابطه را روشن می‌کرد،کلمات که نبود و نگاه کردن بود،فضا سنگین می‌شد از حجم ناگفته‌ها،بازیگر می‌شدیم،سناریوهای مختلف را با بازی‌های زیر پوستی‌مان،برای هم بازی می‌کردیم؛راه در رو با کلمات و جملات ساختگی و دروغی درست می‌کردیم تا از دست "نگاه کردن‌"ها خلاص بشویم تا از مقابل انگشت محکومیت جان سالم به در بریم.ذهنیاتمان با هم همکلام می‌شدند و قلبمان ساکت می‌ماند.هر دو در دوست داشتنی دست و پا می زدیم که می‌ترسیدیم نفس‌های آخرش باشد و هربار با حرف زدن‌های بی‌حساب،بیشتر جان مایه‌اش را تهی می‌کردیم.یک چیزی بین خودمان داشتیم"نگاه کردن"که افسرده و غمگینم می‌کرد،دستپاچه‌ام می‌کرد که معنایش را نمی‌دانستم،که شبیه تمام ناشناخته‌ها بود برایم،که وادارم می‌کرد دوباره به آغوش تنهایی‌هایم پناه ببرم.

۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۲
صبا ...

دلتنگی حوصله ندارد خودش را اندازه بگیرد،خودش را به اسم صدا نمی زند،موهایش را شانه نمی کند.کز می کند گوشه دلش و آرام آرام،اشک میریزد...



۵ نظر ۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۵
صبا ...

هر دو هم خوابگاهی بودیم،دوست شدیم/جمع شدیم،دایره تشکیل دادیم، مردم تماشا می کردند/اسمش قشنگ بود ماهیه/اگر روبیکش چند تکه میشد زیر پای مسافرهای قطار و تکه هاش پخش میشد تو آسمون /نشسته بود،هندزفری توگوشش،داشت کتاب می خوند،عینک داشت،جلوش ایستادیم تا ما رو بشناسه/از پسربچه پرسید اجازه میدی لپت رو بکشم؟ سرش رو به نشونه تایید تکون داد/چهره اش شبیه ملکه برفی بود، چشمای روشن و پوست درخشان/مهربونی قشنگی داشت اونی که متن مصاحبه وزارت خارجه رو ضبط کرد تا تلفظ ها درست ادا بشن/چه طبع شعری داشت و طنزش خوب بود/_قراره شعر بخونه(پخش شدن سرود ملی) /از جمع گریزان، در گوشه مجلس نشسته با موهای روشن،نویسنده ای که حواسش بود زاویه خوبی برای نوشتن در اختیار داشته باشه/آقای باغبان، قرعه توجه جمع به اسمش افتاد،خندید/از لبخندهای واقعی من عکس گرفت و خنده های غیر واقعی رو دوست نداشت/شیرینی و چایی خوردیم و می خواستیم کتاب هاش رو با پنجاه درصد تخفیف بگیریم/همیشه دو نوع برخورد میبینم، بعضی ها بهش افتخار می کنن، بعضی ها با شنیدن اسمش جا می خورن/نشر افق پیدا نمیشه، غرفه 17 ست/زود غذاها رو پخش کرد،همونطور که زود آب ها رو،همیشه حواسش به جمع بود/بروشورهای سیگار چی شد؟ /هوشنگ مرادی کرمانی، صندلی ها پر و خالی شد/برای چارلی، امضا/فوتبال دستی/آیس پک های شکلاتی یا بستنی؟ /چشمای جغد روی کلاه/پایان باز،داستان یا سینما؟ فقط باید شروع کنی/خدا هم خسته میشه، خدا هم دل داره/عکس، عکس، جلوی لنز رو برنداشتی/آزادگان، تجریش/درکه، بارون/هوای بارونی برای عاشقا. شماها سال اولی هستین؟ مگه جمعه ها هم می ذارن دانشجوها برن بیرون؟



۹ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۲:۲۱
صبا ...

این عکس را خیلی دوست داشتم،همان وقتی که سرم را چرخانده بودم سمت خورشید که در قلب دریا غروب می کرد،می دانستم که عکس خوبی از آب درمی آید.یکی از آن ها که اگر کسی دوستت داشته باشد،می تواند با نگاه کردن به آن قافیه هایش را ردیف کند و برایت شعری بسراید.تصویر من ست زمانی که به موهای بلند و رابطه های بلند دلبسته بودم،روسری پرنقشی روی سرم انداخته بودم همان که با اکرم از زن دست فروش خیابان نادری خریده بودیم،همان زنی که دستش را هلال کرده بود جلوی دهانش تا حرفش بین جارکشیدن های پایانه اتوبوس رانی به گوش رهگذرانی که شتابان می گذشتند،نرسد و گفته بود:"این ها آخریشه،نخرید از دستتون رفته."یک ظهر تفتیده شرجی بود،هول کرده بودیم و روسری را خریده بودیم و توی حیاط خوابگاه آنقدر با آن چرخ زدیم و خندیدیم تا عطر تازگیش از سرمان بپرد.آن وقت ها هرچیزی می خریدیم،خوشحالمان می کرد،زیبایی ته داشت،می گفتیم این منتهای زیبایی ست.زیبایی معنا داشت،آبرو داشت می توانست حتی سبیل گرو بگذارد،سکه اش خریدار داشت و ما خریدار بودیم.آدم ها را در منتهای زیبایی،روسری ها را در منتهای زیبایی،تابلوهای گالری هنر را در منتهای زیبایی،شعر پسرک انجمن ادبیات را در منتهای زیبایی،لبخند استاد بهزاد را در منتهای زیبایی.ما آن وقت ها انتهای زیبایی را کشف کرده بودیم و زندگی همینقدر ساده بود که صبح های زود صدای پرنده ها و روشنایی خورشید را میبینی و گمان می کنی همین اشکال ساده بایستی منتهای زیبایی باشد.این عکس را خیلی دوست داشتم همان وقتی که روی شن های ساحل ایستادم و می دانستم که نور نیمی از صورتم را روشن و نیم دیگر را در تاریکی پنهان می کند و تصویرم به صورتگری نقاش های چیره دست نزدیک میشود.یک لباس جین آبی با پولک دوزی های دستی به تن داشتم.سوغاتی بود از بازار ابوسفیان که در همهمه الجمیل الجمیل که سرت را بازار مسگرها می کرد،آویخته شده بود بر سر در مغازه ای.میان چهره های چروکیده و زخمی فروشنده های بازار،میان زمختی لبخندهای مشمئز کننده شان،چونان زیباروی به دار آویخته ای بود که گیسوان شبق رنگش چهره اش را پوشانده بود.فروشنده اش فریاد میزد:میخری؟و آن را بد ادا می کرد،از فارسی همین یک کلمه را می دانست،اما مهارتی داشت در ابراز آن که گمان می کردی اجدادش در میانه بازار برده فروشان تنور خرید آن اندام های بی روح  را گرم می کردند.با تمام ته مانده پول هایم لباس را خریدم،می خواستم آن جز زیبا را که در آن میانه چون حشوی زائد بود،حذف کنم.می خواستم فضا را یکدست کنم.آن لباس آویخته بر سر در حجره مردک برده فروش،در منتهای زیبایی بود...این تصویر،اینکه ایستاده بودم رو به خورشیدی که در قلب دریا غروب می کرد، جمع دوست داشتن هایم بود اگر چه زمانی به آن نگاه می کردم که دیگر به بلندی هیچ مویی دلبستگی نداشتم،اگر چه زمانی بود که دیگر چیزی را در کمال زیبایی فهم نمی کردم،اما برایم همچنان بر تارک یک زیبایی دست نیافتنی،بر یک معصومیت و زلالی از دست رفته،ایستاده بود.کسی اجزایش را پیش از آنکه عکاس بگوید:حاضری؟،در کنار هم به خوبی نشانده بود.

۲ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۱۴
صبا ...