.


تو شب بیدار منی

ما پاییز را در پریشانی هایش دلبر دیدیم، آن گیسو مشکی دامن رقصان لب اناری را که به یادگار برگ های پاییزی لباسش را روی سرمان تکانده...





feeling good

 

من سرزمینی بودم که مردمانم ترکم کردند، به زبان مادریم  سخن می‌گویم... سالهاست  شعر می‌بافم و بر تن می‌کنم. روی دیوارها ساعت‌هایی ست با عقربه‌هایی شکسته. با موسیقی ،خانه‌ام را برق‌کشی کرده‌ام. کلمات لبانم را زخمی کرده‌اند. در بی وزنی تنفس می‌کنم گویا قانون جاذبه را باور ندارم. درخت‌ها در سرم ریشه می‌اندازند، سبز می‌شوند. من الهه فراموش شده قرن‌های خاک خورده‌ام، مجسمه‌ای مدفون شده در زیر خاک و کتاب مقدسم را با اسطوره‌هایی که نامی ندارند پر کرده‌ام. روزی دوباره به زندگی بازمی‌گردم در کالبد نقاش دیوارهای شهری شلوغ. مالیاتی نمی‌دهم و نمی‌گذارم در خودپردازها کوچکم کنند، خودم را توی کفشهایم جا می‌دهم روی جاده‌های کش آمده روی آسفالت‌ها رفاقتم را با ولگردها محکم می‌کنم. با تو که دوستت دارم از پل‌های فلزی معلق می‌شوم. هیچ کتابی نمی‌خوانم و برای بچه‌هایمان از ماجراجویی‌های قهرمانهایی حرف خواهم زد که در هیچ کتابی نیست. ما خانواده خوشبختی هستیم در خانه‌ای خارج از شهر با صف‌های طولانی غذا...شبی زیر سقف پوسیده‌اش دفن می‌شویم در حالی که مچ دستم بیرون مانده با خالکوبی ساعتی با عقربه‌های شکسته.

 

 

 

 

 

 


دیوار آزادی نمی آورد

یک متن و اجرای قدیمی از من که به همت رادیوبلاگی ها تهیه شد که هیچ وقت قدیمی نمیشه برام...





آتش بازی

ریسمان مقدسی ست که می توانیم تا هرجای زندگی که خواستیم ادامه اش بدهیم که تو رفیق روزهای مبادایم که تو رفیق کوره راه های احساسم باشی که تو الفبای نشاندن لبخندی ساده و بی دلیل بر لبانم را بلد باشی. هرچقدر کلاف ذهنم را پیچیده تعبیر می کنند هرچقدر من را به غرورشان حواله میدهند هر چقدر پشت چنارهای انتظار و تقدیر رهایم میکنند تو ساده دوستم داری و این سادگی چقدر به تو می آید چقدر به لحظه هایی که صدایمان در هم میپیچد، می آید... پرنده ای باش که همیشه به قلبم باز میگردی و در شب های بارانی تنهایی، سایه ای باش که بی هنگام ظاهر میشوی ودر آغوشم میگیری... من به این پیدا و پنهان شدن ها خو گرفته ام و تو چه خوب میدانی مرا.... و چه خوب میدانیم که چگونه بی آزاری بی لکنتی بی انتظار پایانی یکدیگر را هجی کنیم... و قسم به آوازهایی که هنوز نخوانده ایم و قصه هایی که برایت نگفته ام و شاهوارهایی که با قدمهای مان فتحشان نکرده ایم و لبخندهایی که کنار هم ننشانده ایم ای رفیق لحظه های بی هنگام و همیشه ام...

 

 


هزار چشمه نور می جوشد در دلم از یقین...






کوچه ها

فرهاد رو می شنیدیم اون زمانی که هنوز صدای فرهاد اسباب ست کردن با عینک دودی و سیگار و کافه و آروغ های روشنفکری نبود،فرهاد رو می شنیدیم زمانی که هنوز موزیک متن انقلابی های عصر نو نبود،زمانی که توی سهم خواهی جریان های سیاسی مثل شریعتی تلف نشده بود،زمانی که هنوز صداش زنده بود اما گم بود و ناشناس و غریب،پتک نبود اما پتک شد... زمانی که نمیشناختنش و می گفتن:این دیگه کیه؟ چرا اینقدر صداش خسته ست؟ فرهاد هنوز هم خسته ست... خسته خسته... 




جنگل خواب





شیدایی ستارگان

ای ز غوغای جهان فارغ... 




چونان راز دورند




کُلاژ

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan