برای تمام چراغ های روشن

همه چراغ ها خاموش میشود،چراغ خانه تو روشن،قلبت به تنگ آمده... تاریک...

 

 

 

 


پرسش(2)

"پرسش"برچسبی هست که  با توجه به تجربه های قبلی و روند پرسش و پاسخ در وبلاگ های سابق،با پرداختی متفاوت به مباحث اختصاص داده شده،به این شکل که برای شروع،من پرسش و پاسخی رو که اخیرا با دوستانم داشتم به اشتراک می گذارم،شما سوالاتتون رو در بخش نظرات مطرح می کنید و به مجموعه سوالات شما در پست های جداگانه آتی به همین شیوه پاسخ داده میشه،پست ها با برچسب "پرسش"قابل دسترسی هست،و حتی اگر از مبحثی عبور کرده باشیم و سوال جدی مطرح شده باشه،دوباره بهش می پردازیم و در مجموع مباحث تاریخ انقضا ندارند.

حالا چرا همزمان جواب نمی دم؟پیشترها وقتی به این شکل اقدام می کردم،پاسخ پرسش ها بعضا از خود پست به اشتراک گذاشته شده،مفصل تر میشد تا جایی که دوستان ناگزیر بودن این طور ارجاع بدن:پست و کامنت ها.از طرفی به نظرم مخاطبان عرصه وبلاگ نویسی در عصر ظهور اینستاگرام و تلگرام و سایر شبکه های مختصر و مفید و سریع،به عصر کامپیوترهای هندلی و اینترنت های Dial-Upتعلق دارند،صبورتر هستند و تمایل دارند پاسخ های دقیق تری دریافت کنند.این تنفس به همه ما فرصت می ده که در مورد سوالاتی که پرسیدیم و جواب هایی که می خواهیم بدیم،بیشتر تامل کنیم.


نعل وارونه

خاک بر سر کره شمالی و چین و روسیه میگید این انرژی های منفی برمیگرده سمت خودمون،جمع میشه تو مشت اون خانم و امثالهم و بلاهای آسمانی نازل میشه سرمون.مردم ایران توجه کنید این خانم دختر محترم باباشه و حالا یک کار و کاسبی شریف راه انداخته که گرفتن دخترهای مردمه،گرفته در عین مظلومیت یکی رو زده،خب چه کار می کرد؟از بیکاری چه کار می کرد؟از طرفی من رفتم تحقیق کردم اون خانم مو بلند که شال قرمز داشت و کتک خورد،این کتاب نمی خونده و یکی از آدم هایی هست که سرانه مطالعه کتاب رو آورده پایین.آیا حقش نیست یه همچین آدمی کتک بخوره؟به نظر من که آدمی که کتاب نمی خونه،اگر بمیره هم حقشه.انسانیت داشته باشین اینقدر به این آدم حمله می کنید،این مادر یه بچه ست،بچه این آدم،با وجود  همه هشتگهایی که زدین و به مادرش میگین داعشی،چه جوری تو این جامعه زندگی کنه؟ این انصافه که با یه مادر با یه همسر فداکار اینطوری رفتار کنید؟!



*آدمی که تو ذهنش همیشه برنده ست،از خودش بدجوری شکست خورده. 




عید فقرا صفا ندارد

یک روایت ساده،خوشخوان،دلنشین و آشنا ویژگی هایی ست که میشود برای داستان "عید فقرا صفا ندارد"نوشته جان چیور برشمرد.جان چیور نویسنده آمریکایی متولد 1912ست که از او با عنوان "چخوف حومه ها"یاد می شود.روایت های او روایت مردم عادی شهرنشین و حومه نشین آمریکای دهه پنجاه تا هفتاد است.داستان،زندگی چارلی متصدی آسانسور یک هتل را روایت می کند که به تنهایی روزگار می گذراند و حالا در آستانه شب کریسمس این تنهایی و فقر چونان فشاری که هنگام جا به جایی در میان طبقات ساختمان متحمل می شود،بر شانه هایش سنگینی می کند.او شب متفاوتی مانند ثروتمندانی که در طبقات جا به جا می شوند، ندارد،پس زبان به گلایه باز می کند گویی می خواهد تلخکامی اش را در این شب با آن ها قسمت کند او در این کار اندکی زیاده روی به خرج میدهد شاید تلاشی انتقام جویانه یا ناشی از سرخورده گی ست برای آنکه به خوشی آن ها دهن کجی کرده باشد.رفته رفته دلجویی و ترحم بیشتری را با قصه های ساختگی اش طلب می کند و...

آسانسورچی بودن چارلی می تواند استعاره ای از اتصال میان طبقات اجتماعی باشد،همراهی و همدلی که در نهایت بدست می آورد و خلا میان طبقات را بی معنا می کند.چارلی اما متوقف نمیشود او خوشی ها را تقسیم می کند می خواهد هر کسی بهره ای داشته باشد.دیدگاه نویسنده نسبت به فضای جامعه خوشبینانه ست اگر چه این واقعیت را یادآور می شود که شاید این همه حرص برای تقسیم خوشی ها فقط به همین یک شب کریسمس محدود بشود:"[…]می دانست که ما،در خیرخواهی هرزه و لجام گسیخته خود فقط برای یک روز،از یک دیگر پیشی می گیریم و این روز دیگر تقریبا داشت به آخر می رسید. […]".در نهایت پیشنهاد می کنم این داستان کوتاه را بخوانید و از آن لذت ببرید.


دریافت


*"برداشت اول"برچسبی شامل معرفی داستان و برداشت من از آن ست.

*"برداشت ها و نگاه" های پیش از این


افسانه 1900

 

 


[نام فیلم:The Legend of 1900 ]
[نام کارگردان:جوزپه تورناتوره]
[محصول سال 1998ایتالیا]
[موسیقی:انیو موریکونه]
[نام بازیگر:تیم راث]

*نگاتیو برش هایی از یک فیلم

 


پرسش(1)

"پرسش"برچسب تازه ای هست که قراره در این وبلاگ ازش رونمایی بشه،با توجه به تجربه های قبلی و روند پرسش و پاسخ در وبلاگ های سابق،تصمیم گرفتم یک بخش جداگانه البته با پرداختی متفاوت رو به این مباحث اختصاص بدم،به این شکل که برای شروع،من پرسش و پاسخی رو که اخیرا با دوستانم داشتم به اشتراک می گذارم،شما سوالاتتون رو در بخش نظرات مطرح می کنید و به مجموعه سوالات شما در پست های جداگانه آتی به همین شیوه پاسخ داده میشه،پست ها با برچسب "پرسش"قابل دسترسی هست،و حتی اگر از مبحثی عبور کرده باشیم و سوال جدی مطرح شده باشه،دوباره بهش می پردازیم و در مجموع مباحث تاریخ انقضا ندارند.

حالا چرا همزمان جواب نمی دم؟پیشترها وقتی به این شکل اقدام می کردم،پاسخ پرسش ها بعضا از خود پست به اشتراک گذاشته شده،مفصل تر میشد تا جایی که دوستان ناگزیر بودن این طور ارجاع بدن:پست و کامنت ها.از طرفی به نظرم مخاطبان عرصه وبلاگ نویسی در عصر ظهور اینستاگرام و تلگرام و سایر شبکه های مختصر و مفید و سریع،به عصر کامپیوترهای هندلی و اینترنت های Dial-Upتعلق دارند،صبورتر هستند و تمایل دارند پاسخ های دقیق تری دریافت کنند.این تنفس به همه ما فرصت می ده که در مورد سوالاتی که پرسیدیم و جواب هایی که می خواهیم بدیم،بیشتر تامل کنیم.

۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰
گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
Designed By Erfan Powered by Bayan