تسخیر سفارت ذهن+بعدنوشت

تقریبا همه یک اطلاعات کلی از جریان 13 آبان و تسخیر سفارت آمریکا در ایران داریم که به عنوان تسخیر لانه جاسوسی ازش یاد می‌شه و حتی کتاب‌هایی با عنوان «انتشار اسناد لانه جاسوسی» منتشر شده که حاوی مطالبی در رابطه با اقدامات سفارت آمریکا، رابط هایی که بین مسئولین داشتن و نامه‌هایی که رد و بدل می‌شده،هست. اینکه جزییات ماجرا چی بوده و آیا باهاش موافقم یا مخالف، مسئله من نیست چون از اساس سوالات دیگه‌ای دارم، سوالاتی که شاید هیچ وقت از صدا و سیمای تلویزیون، در بین پخش جمعیتی که «مرگ برآمریکا»گویان رو به دوربین فریاد می‌کشن،جواب داده نشه. اول خوبه که بدونید بخشی از موضع سختی که آمریکا نسبت به ایران داره رو در جریان تسخیر سفارت می‌دونن و معتقدن که این ماجرا نقطه تیره‌ای در روابط ایران و آمریکا بوده که زمینه دشمنی و اعمال تحریم‌های سخت علیه ما رو به وجود آورده و با گذشت زمان هنوز هم نقش پررنگی رو در روابط میان ایران و آمریکا به عنوان رویدادی که غیر قابل اعتماد بودن ایرانی‌ها رو نشون می‌ده، ازش یاد می‌کنن.

اما سوالات من که سوالات خیلی‌های دیگه هم که از این مناسبات مطلعن،هست،اینه: چرا کسانی که نقش مستقیمی در تسخیر سفارت داشتن الان فرزندانشون در آمریکا دارن تحصیل و زندگی می کنن و خودشون بعضا دو تابعیتی هستن؟ چه طور کسانی که با اقداماتشون موجب این فشار و وضعیت به مردم ایران شدن، خودشون خارج از این دایره قرار گرفتن؟

سوال بعدی من اینه: چه طور آمریکا که برای ویزا دادن به یک ایرانی، صرف ایرانی بودنش به بهانه مسائلی مثل همین ماجرای تسخیر سفارت مشکل درست می‌کنه، اما به فرزندان کسانی که این واقعه رو به وجود آوردن نه تنها ویزا می‌ده که با شهروند شدنشون موافقت می‌کنه؟

سوال بعدی من از شمایی هست که فکر می‌کنید سوسول بازی مثل مرگ بر آمریکا شما رو در تحریم قرار داده، آدم‌هایی در این مملکت هستن که هم مرگ بر آمریکا می‌گن هم از سفارتش بالا می‌رن هم شامل تحریم‌ها نمی شن! حالا به نظرتون پرتقال فروش کیه این وسط؟

فکر می‌کنم یه عده‌ای بیرون این گود دارن به من و شما می‌خندن...

+به این سوالات اگر دوست داشتین فکر کنید، اگر هم نه خودتون رو برای 13 آبان‌های بعد آماده کنید که مثل همیشه در موافقت و مخالفتش حرف بزنید.

 

...............................................
بعد نوشت---»اگر مطلب مرتبطی دارید بفرستید ضمیمه پست می‌کنم:

زندگی دو گانه ورونیکا

 

مادران برای گهواره‌ ها لالایی می‌خوانند،گهواره کودکانی که مرده اند...مرگ در گوش زندگی آواز می خواند، در پس سیاهی ها عشقی وجود دارد و این داستان من است...

من تو را می شناسم گویی که سالهاست با تو زیسته ام، «من» تو را می شناسد با اینکه هرگز ندیدمت با رنجی از مرگ متولد شده ام و اندوهی می‌آزارد مرا، آدمیانی که نمی شناسم در من می میرند و سوگوارم بر گورهایی که هرگز ندیده ام. شاید دیگری من در لهستان ست و یک تک خوان... دنیا را از پس گوی های شیشه ای مان وارونه دیده ایم، چرخان دیده ایم، کوچکش کردیم جهان را در چشم دیگری که با انگشتانمان می‌غلتانیمش...گوی شیشه ای چشم دیگر من ست. من یک بار جهان را با چشم های تو دیده ام و یک بار با چشم های خودم....من «آن دیگری»خود را دیده ام،نمی شناختمش و آشناتر بود با من و نزدیکتر بود از همه آنانی که می‌شناسمشان و تنها نبودم تا زمانی که بود و زیر این آسمان با من نفس می کشید و زندگی می کرد و لذت می برد و شاد بود و می‌دوید و برگ ها و باران ها را می دید و آواز می خواند، تنها نبودم...در سرم چرخ می خوری مثل گویی غلتان مثل چرخش اتوبوسی دور یک میدان...مرگ در گوش زندگی آواز می خواند. نویسنده ای زندگی ما را خواهد نوشت و به جاودانگی پیوندمان می زند من او را دیده ام عروسک گردانی در پس نمایش ها، خدای دنیای تاریکی ها که در نورانی ترین نقطه سالن نمایش به ظرافت دستش را تکان می‌دهد و عروسک‌ها را جان می بخشد، خدایی که مرا دیده است و برای اولین نشانه تبسم کرد. او مرا می شناسد گویی سالهاست مثل عروسک هایش در پس تاریکی به من جان می بخشد. می خواهد که بشناسمش برایم نشانه می گذارد می خواهد که پیدایش کنم، از او رنجیده می‌شوم تنهایم نمی گذارد، در پی ام می آید، به من عشق می بخشد، رازهایم را به من می شناساند، مرا جاودانه می کند اما هنوز تنهایم که تو نیستی...که کسی نیست که مرا به تمامه زندگی کرده باشد و غم به تارو پود جانم می نشیند...که من در این غم چون خدایی که چونان خودش را ندارد،تنهاست...و غم با من زندگی می کند و با من جاودانه می شود و در من ریشه می دواند...و درخت تکرار زندگی ست که با وجود تولد تبر همچنان سبز می شود. زوال، عریانی اش را پنهان می‌کند در قامت پیرمردی و تو چه کودکانه می‌خندی، حضورش را یادآوری می کند در کالبد پیرزنی و تو چه معصومانه می خواهی به یاری اش بشتابی...و در میانه همه عشق بازی ها و لذت ها در کنارت نفس می کشد و تو چه آزادانه نادیده اش می گیری...

 

 

 

 

نمایش سکانس برگزیده

 

[نام فیلم: La double vie de Véronique]

[نام کارگردان: کریشتوف کیشلوفسکی]

[محصول سال 1991 فرانسه]

[موسیقی:زبیگنیف پرایزنر]

[بازیگر: ایرن ژاکوب]

 

+برایم از ورونیکا بنویسید از زندگی دوگانه اش، از حواسی که با دیدنش به جنبش در آمده اند از تمام لذت های حس لامسه، از دریافت بی کلمه و بی واسطه از طبیعت،ا ز حقیقتی که صدای نفس هایش را می شنویم و نمی شناسیمش...


سقف توانت را لمس کن

امروز داشتم حرکت ساقِ پا می‌زدم. خسته که شدم اهرم دستگاه را کشیدم. مربی‌ام گفت «یک حرکت بیشتر برو».‌‌ با اینکه نای ادامه دادن نداشتم اما حرکت آخر را با فشار رفتم.

توضیح داد توی کار با هر دستگاهی، هروقت حس کردی توانت به آخر رسیده، یک حرکت بیشتر برو.

توجیهش این بود که گاهی فقط خیال می‌کنیم توان‌مان ته کشیده و در واقع ممکن است اینطور نباشد؛  آن تک‌حرکت‌ها باعث می‌شود سقف توانت را لمس کنی.

عجب جمله‌ای! از کشف این مساله حسابی ذوق کردم. هیچوقت گمان نمی‌کنید از آدمی که عضلاتش پف کرده و تا گردن خالکوبی دارد بتوانید چنین چیزی یاد بگیرید؛ اما همیشه تجربه، کار خودش را می‌کند.‌‌


حس کردم این نکته را می‌شود در بقیه مسایل هم به کار برد. موقع خستگی از دویدن، یک دقیقه بیشتر بدوم. قبل از آنکه بخواهم کتاب را کنار بگذارم، یک صفحه بیشتر بخوانم و پیش از آنکه نوشتن داستان را قطع کنم، یک جمله دیگر بنویسم.

 و هزاران عملی که می‌شود در آن، سقف توان را لمس کرد. جایی که آن ذره‌ها ممکن است در گذر زمان، ما را شگفت‌زده کنند.‌‌


‌‌‌فرحان نوری


روشنایی در میان اقیانوس ها

 

«تام: حق با تو بود من آنقدر در میان مرگ و میر زیاد بوده‌ام که بی حس شده‌ام فکر می‌کنم به همین خاطر به ژانوس آمدم زیرا اینجا کسی نیست که آزارش دهم، اینجا من تنها مسئول نور هستم...طی سال‌ها به هر چیزی که دست زدم از بین رفت و تو آنقدر سرشار از زندگی هستی که من را می‌ترساند...

 

 

 

ایزابل: نامه زیبایت را دریافت کردم...می‌دانم که گم شدن چقدر دشوار است ولی همه ما باید با زندگی کنار بیاییم و هنوز در درونت نوری هست من آن را دیدم و آن نور به روشنایی نور ستارگان آسمان می‌درخشید...»

 

 

 

 

 

[نام فیلم: The Light Between Oceans] 

[نام کارگردان: درک سیانفرس]

[محصول سال 2012 آمریکا-انگلستان]

 

 

 

[موسیقی: الکساندر دسپلا]

 

 

 

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
Designed By Erfan Powered by Bayan