بی قرینگی

همیشه یک نفر هست که امیدوارید فرق داشته باشد، شبیه الگوریتم رایج نباشد، از روایت بزند بیرون نه زیستی در روشنایی که در سایه حقی برای اراده خودش قائل باشد، اما بعد مایوس میشوی وقتی می فهمی از همان کارخانه بیرون آمده و با مراجعه  به کاتالوگ(کتاب های روانشناسی) قابل فهمیدن و قابل پیش بینی ست.
آدم های معمولی هیچ امکانی برای شخصیت سازی و الهام برای روایت در اختیارت قرار نمیدهند، آدم های یک خطی بعد از مدتی انگیزه ای برای همراهیشان نیست.


بازگشت به موطن

استاد برای ما نماد همه چیزهایی ست که آراممان می کند... او هنوز بعد از سالها، بیابان به بیابان را در پی تمدن های گمشده این سرزمین در پس نواهای حزن انگیز زنی در قرنهای خاک گرفته، مردی دستار به سر تکیه داده بر درخت انجیر معابد، در پی شکسته های سفال ها و تکه های سنگها و ساروج ها طی طریق می کند. می نشینم به تماشای این قدم های خستگی ناپذیر در جست و جوی هزاره های گمشده و در آسودگی فارغ از هیاهوی دنیای او، خود گمشده ام را جست و جو می کنم، در خطوط اسلیمی کاشیها، در پیچکهای ذکری که به گلدسته میرسد، در تکثری که به وحدت می انجامد. در محضر چراغ دانش استاد من ساکتم و شنوا. تمام دنیا پشت کلاس درس او جامانده. تمام آدمهای پرهیاهو. تمام ارعاب ها و اضطراب های بی قواره جهان پر از دود. تمام شعارها و ذهن های آلوده به فلسفه های بی نتیجه.اقیانوس دانایی اعجاب آور است و برای ما چاره ای جز تواضع نیست.



وصف حال نه شرح حال

یکی از دارایی های درخشانی که بهش افتخار می کنم، این هست که در هر شرایطی می تونم وضعیت خرسندی رو برای خودم رقم بزنم و کلا قصه زندگیم وابسته به هیچ قهرمانی نیست. البته که حال خوبم رو تا حد زیادی به دوستانم مدیونم، همیشه گفتم از نظر داشتن دوستان خوب، من رو می تونید جز خوش شانس ها دسته بندی کنید. اسم دوستانم رو هم نمیارم چون بهرحال دشمنانی هم دارم که چهار چشمی حواسشون به همه چی هست:دی
ناراحت نیستم که دشمن دارم از همین دور براشون دست تکون میدم و میگم اگر شماها نبودید زندگی اینقدر جذاب نبود شرورهای دوست داشتنی!😁


داستان ازدواج

 

 

 

همین لحظه همین لحظه ی شکستن فروریختن عیان شدن...

 

نگاه من به داستان ازدواج:زن قصه بیش از آنکه نقش همسر را داشته باشد نقش والد را ایفا می کند، در مواجه با فردی بخشی از هویت نادیده گرفته اش را به یاد می آورد و می خواهد نقش والد را ترک کند و همسر باشد. اما مرد داستان این وجه بالغانه را ندارد و می خواهد همچنان همسری حمایت گر و مادرانه داشته باشد. او متوجه خواست همسرش استقلال و علایقش نمی شود. همسرش او را سرزنش می کند، این روایت تازه برای مرد قابل درک نیست، او میان علاقه به زن و ناتوانیش در درک واقعیت، خشمگین می شود و به یکباره همه چیز فرو میریزد. کودک خشمگین وابسته خودش را نشان میدهد، کودکی که نمی تواند درک کند چرا به خودخواهی متهم میشود (چرا که می خواهد در چشم مادرش کامل باشد) و در عین حال نمی خواهد مادرش(همسرمادرگونه اش) ترکش کند.

 


Klaus

بعد از تماشایklaus:

بایدها و جنگهای ما برای بچه ها مضحک است. 

یک کار خالصانه کوچک منجر به تغییرات بزرگ میشود. 

کلمات و آموزش قادرند تمدن ساز باشند.

هیچ پاداشی به اندازه شاد کردن قلبها لذت بخش نیست. 


کلمه ندارم

 

 

یک روز آینه ام را میگیرم دستم و می روم، جایی در انتهای شب، جایی که ستاره ها بازیگوشانه کنار هم نشسته اند، بعد عاشقانه بهشان خیره می شوم، آینه ام را میگیرم مقابل آسمان و می گذارم تا کهکشان کهکشان در آن تکرار بشود، می نشینم به تماشا، به تماشای شهاب هایی با دنباله های نورانی، به درخشش زهره، صورت فلکی شکارچی، خوشه پروین دلربا، و آرزو می کنم که همیشه شب باشد... شب باشد... شب باشد...

 


انگل


بعد از تماشای فیلم انگلparasite:

لحظه حمله پدر به صاحبخانه لحظه آگاهی طبقاتی و انقلاب علیه سرمایه است.
به آدم هایی فکر کردم که در زندگی شان محبوس شدند و ما کدهای مورسشان را دریافت نمی کنیم.
پسر بر خلاف پدر گریزی از آن خانه(جامعه سرمایه داری) نمی بیند، او نیز رویای ثروت را دارد با انگیزه نجات پدر، بی آنکه به سرنوشتی(تاریخی) که پشت سر گذاشته اند، نگاه عمیق تری داشته باشد، او هنوز هم نقشه می کشد و فکر می کند راه متفاوتی رفتن، نجاتش میدهد، سرمایه داری تنها راه نجات نشان داده می شود البته اگر خواست پسر در رویا باقی نماند، پایانی با یک تیغ دو لبه و دو برداشت متفاوت.
پدر می گوید نقشه در نقشه نداشتن است در خود را به سرنوشت سپردن چرا که زندگی بر وفق مراد و نقشه های ما پیش نمی رود، تقدیر گرایی شرقی و البته نوع تفکر طبقه نابرخوردار که به دلیل اینکه نمی تواند دستاوردی منطبق با ارزش های سرمایه داری تولید کند، به رسمیت شناخته نمی شود از این رو احساس بی ارزشی می کند و اراده خودش را بی اثر می پندارد.
سیر داستان از شخصیتی به شخصیت دیگر مثل دامینو منتقل می شود، این شیوه پرداخت من را یاد افسانه های شرقی می اندازد، شکل قصه گویی شرقی، هزار و یک شب گونه است، شبی، زنجیره ای شروع قصه تازه ای را رقم می زند.حرکت جمعی برای پیشبرد قصه به شکل خط مستقیم بدون توقف و عمق. شبیه قصه دلقک شاه و شکل کشته شدنش و بار قصه که از شخصیتی به شخصیت دیگر منتقل میشد. 

+چرا پوسترهای فیلم اینقدر خوبن؟! 


نوشتن

بعد از مدتها دوباره تونستم طرح بزنم برا نوشتن... بازم نمیدونم سرنوشت این قصه نوشته نشده به کجا می رسه ولی برا اولین بار احساس متفاوتی رو تجربه کردم! حسی مثل ورود به دنیای تازه ای، شاید به این خاطر که این بار نوشته خیلی به فضای رئال شبیه تر شده  و از اون فضای فانتزی، خیالی و نمادین فاصله گرفتم. با اینکه این بار هم زنجیره خیالات هست اما مثل یک سفر رفت و برگشت از واقعیتی(واقعیت ساختگی روایت) به واقعیت دیگه ست... نوشتن واقعا معجزه ست، اگر کتاب ها و نوشتن نبود در این دنیا احساس تنهایی می کردم.



شبانه

در دنیایی که نفرت قدرت بیشتری دارد، بیهوده است که از عشق حرف بزنیم:) 


زائر سینما،پیوند سینما و ادبیات


خیابان ها خاطرات فیلم ها را بر دوش می کشند و زندگی و آدم ها او را به یاد سکانسی به یادماندنی در فیلمی می اندازد ،او یک سینما رو است! یکی از آن عشاق سینما که در تاریکی سالن روی صندلی اش می نشیند و خودش را و آدم ها را و تارو پود ماجراها را مرور می کند...و فیلم ها بعد از تماشایشان برای او تمام نمی شوند در او جریان می یابند درلحظات  زندگی و روزمرگی ها و هربار به تفسیر تازه ای از خود دست می زنند. آدم ها هر کدام تلالویی دارند به مانند نوری که بر پرده سینما می افتد و تلالو هرکدامشان با دیگری متفاوت است و هر کدامشان قصه خود را دارند. گویی این نور اولین آشنایی ها و دیدارها به مانند همان نوری ست که تاریکی سینما را روشن می کند و قصه ها شروع می شود...به مانند ابتدای خلقتی ...و جهان ها یکی پس از دیگری خودشان را نشان می دهند و هرکدام به اندازه اثری که می گذارند،تداوم می یابند...دنیای عمه، زنی که زندگیش را بر طبق اصول شخصی و گاه سختگیرانه اش پیش می برد،کیت دیوانه دوست داشتنی با آن روح بی قرارش و راوی که به مانند فیلسوفی طناز و عاصی دنیا را از زاویه دید خودش برای ما به نمایش می گذارد.دیگران سایه هایی هستند که می گذرند و می روند تا ماجرای اصلی به پیش برود تا هربار راوی در مواجه و اصطحکاک با آنها خودش را بهتر بشناسد، تا برسد به آنکه بالاخره می خواهد با این زندگی که روزمرگی به همه درزهایش رسوخ کرده،چه کند؟

کتاب ارجاعات زیادی به فیلم های 58 سال پیش دارد،مترجم اثر با چیره دستی جهان نویسنده واکر پرسی را با ترجمه ای روان و خوشخوان رو به روی ما می نشاند و با تعهدی که این روزها کمتر می توان در آثار ترجمه شده دید،تمام واژه های ناآشنا را ارجاعات آشنا در پاورقی ها می دهد تا فهم این جهان بیگانه متعلق به دهه های قبل ، برایمان ملموس تر باشد. طراحی جلد کتاب تصویری ترکیبی از حلقه فیلم ،دوربین فیلم برداری، شهرو مکان هایی ست که در کتاب توصیف شده اند، طراحی جلد کتاب را دوست داشتم! خلاقانه و مرتبط با محتوای کتاب.


گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
Designed By Erfan Powered by Bayan