در جزیره چه می گذرد؟

نمی دونم این نوشته رو چه طور باید شروع کنم.کرونا معلوم نیست تا کی مهمون ما باشه و این نگرانی و کسالت همه ما رو درگیر کرده.به عنوان کسی که زیاد زیست جزیره طوری داشته،فکر کنم بتونم یک سری پیشنهاد برای گذران روزهاتون در خونه داشته باشم.اگرچه خیلی با خودم کلنجار رفتم که بیام اینجا بگم یا نه،چون خیلی تمایلی ندارم در مورد کارهایی که در جزیره ام انجام می دم،حرف بزنم.ولی با این اوضاع چاره ای نیست.

 

اول اینکه همیشه برای خودتون یک سری پروژه شخصی داشته باشید،چند تا هدف برای خودتون تعریف کنید.مثلا اگر می خواهید مهارتی رو تقویت کنید،برای خودم مهارتهای نوشتن ،پژوهش و زبان هست.الان بهترین فرصت برای تقویت این مهارت هاست چون کسی ازتون انتظار نداره برید بیرون.مهارت هایی که می خواهید به دست بیارید،لیست کنید.آن ها رو به هدف های کوچک زود بازده تبدیل کنید بعد تلاش کنید که تک تک، تیک بخورن.لقمه بزرگ برندارید.انتظارات عجیب هم از خودتون نداشته باشید.خودتون رو هم مقایسه نکنید.لازم هم نیست با نظم خاصی پیش برید.بعضی ها عادت رفتاریشون یک جور نظم در بی نظمیه! ایرادی نداره،با شیوه خودتون پیش برید.اگر دلتون می خواد از فصل چهارده شروع کنید چون براتون جذاب تره ،همین کار رو بکنید.هر وقت حوصله و انرژی بیشتری داشتید کارهای پر چالش تر رو انجام بدید.

دوم به خانواده تون توجه بیشتری نشون بدید،اعضای خانواده رو تماشا کنید ،بیشتر ببوسیدشون(البته اگر مریض نیستید)،بیشتر با هم حرف بزنید.بهشون بیشتر کمک کنید.در مورد بعضی احساسات و افکارتون که تا الان مجال صحبت نبوده،حرف بزنید و سعی کنید اونا شما رو بهتر بشناسن تا تعاملاتتون از این به بعد ثمربخش تر باشه و اعتمادتون بهم بیشتر بشه.گاهی ما واقعا دلایل قانع کننده ای داریم اما نگرانیم که اعضای خانواده پذیرنده نباشن،از نقاط اشتراک شروع کنید،از مفاهیم تقریب به ذهن استفاده کنید و تلاش کنید شما رو بهتر درک کنند.اثرش رو در زندگیتون خواهید دید.

سوم با خرده ریزه های خونه کاردستی درست کنید.از طریق اینستا می شه کلی فیلم های آموزشی دید،احتمالا خیلی هاش رو ذخیره کردید برای «یک روزی»،این روزها از همون روزهاست،با دستاتون یک چیزی درست کنید.نقاشی بکشید،شیرینی بپزید،خیاطی کنید.بافتنی و...هر کاری که با دست انجام میشه ،این طوری انرژی هاتون رو آزاد می کنید.

چهارم  شروع کنید وسایل خونه تون رو کم کنید.کتاب های اضافه که از خریدنشون پشیمونید یک جا بگذارید تا بعدا به کتابخانه های مساجد و مدارس اهدا کنید.خرده ریزه های فلزی رو جدا کنید ،روزنامه ها و کاغذهای باطله رو دسته بندی کنید و به بازیافتی ها تحویل بدید.الان نه قاعدتا! فعلا یک جا جمعشون کنید.این وارسی ها به طور کلی شامل:کاغذهای باطله،فلزها،لباس هایی که دیگه نمی پوشید،یا از خریدشون پشیمانید،حتی عکس های آلبوم ها که بد افتادن و زمانی که گرفتید چون خیلی تو جو بودید،هنوز نگهشون داشتید در حالی که چندتا از شون دارید.

لبتاب ها و موبایل هاتون هم به همین ترتیب خالی کنید.فیلم ها و موسیقی هایی که به هر دلیلی دیگه نیازی ندارید دردسترس مدامتون باشن،رو از هارد منتقل کنید روی سی دی ها و هارد اکسترنال.

پنجم یک لیست از دوستان نزدیکتون درست کنید،به این می گن دایره حمایتی.با دوستانتون در ارتباط باشید با تماس تلفنی ،اینستا و...این رو کلا به عادت زندگیتون تبدیل کنید،وقت هایی که نیاز ندارید هم با دوستانتون تماس بگیرید.این صرفا به خاطر این نیست که عیار شخصیتیتون و قدرشناسیتون رو بالا ببره،بلکه روابط بی دلیل ،کیفیت زندگی و دید شما رو تغییر می ده.

ششم رویا پردازی کنید.شما رو نمی دونم،اما ذهن من وقت های بحران به صورت غیرارادی میل به بقا نشون می ده و تصاویر امید بخش و شادی بخش رو یادآوری می کنه.خاطرات گذشته یا خیالات خوشایندتون رو بنویسید. به خودتون یادآوری کنید که روزهای خوب هم داشتید.پذیرش روزهای سخت به همان اندازه واقع بینانه است که پذیرش وجود روزهای خوب در زندگی.

هفتم یک سری سوال سخت از خودتون بپرسید،الان بهترین فرصت هست که درباره خودتون و نسبتتون با هستی و تناقض های شخصیتیتون بیشتر تامل کنید ،برای روزهای آینده عادت های رفتاری تازه برای خودتون تعریف کنید.نقدهایی که بهتون شده رو بنویسید و راه حل های خودتون رو مقابلش.درباره حس های بدتون ،آدم هایی که شما رو به هر شکلی رنج دادند،بنویسید،یک نوشته خطاب بهشون بنویسید،بدون رودربایستی،در باره اینکه چه طور باعث رنجش شما شدند،توضیح بدید.(این نوشته برای خود شماست!) با خودتون بدون سانسور مواجه بشید،با لایه های عمیق روحیتون.چیزهایی که اون پشت تلنبار شدن و به شکل خشم های غیر ارادی بروز کردن.به این تمرین ادامه بدید تا جایی که اثرش رو ببینید.

هشتم فیلم تماشا کنید.از اعضای خانواده هم غافل نشوید،بهتر هست که با اعضای خانواده فیلم تماشا کنید.سعی کنید این روزها عضو حامی وثمربخشی باشید،فرصت برای برگشتن به جزیره خودتون رو دارید.

نهم کتاب های نخوانده تون رو بخوانید.کتاب های قدیمی رو عمیق تر بخوانید.چه طوری؟برداشت هاتون رو درباره شون بنویسید.در اینترنت سرچ کنید و نقدهای و تحلیل های بقیه رو بخوانید.از کتاب های دیگر در حوزه های دیگه مثل جامعه شناسی و روانشناسی کمک بگیرید و حوزه های مرتبط با هم رو پیدا کنید و بنویسید.شاید ظاهر این کار خیلی کسالت آور به نظر برسه اما وقتی کار ترکیب مفاهیم رو شروع کردید،وقتی متوجه شدید یک جورایی کتابها همه درباره همدیگه هستن و چقدر با هم مرتبطن،لذت می برید.

 

دهم اگر حیاط دارید یا بالکن،فرصت خوبی هست که بیشتر آسمان رو تماشا کنید.

یازدهم از گروه های خیریه غافل نشوید، از صحبت کردن درباره گروه های نادیده گرفته شده در این شرایط که شامل کارتون خواب ها و کودکان کار میشن تا کمک کردن بهشون به صورت مادی و معنوی.

دوازدهم صفحه جیوگی هر شب یک لایو درباره کرونا داره و از آدم های مختلف نویسنده،مردمشناس،روانشناس،بازیگر،شاعر،پزشک و ....می خواد که از زاویه دید خودشون بگن نظرشون درباره این پدیده چیه.به نظرم خیلی جالبه .در این گفت و گوی جمعی مشارکت کنید.در این روزها هم می شه دغدغه های اجتماعی داشت .

سیزدهم وقتی همه این کارها رو انجام دادید،شاید مثل من آرزو کنید ای کاش این جزیره تداوم داشته باشه.

 

 



بازی وبلاگی :نامه بنویسید برای یکی از شخصیت های مورد علاقه غیر واقعیتان

سلام راب

نمی دانم این نامه ام به دستت می رسد یا نه،پستچی ها این روزها حوصله رساندن نامه ها را ندارند مخصوصا اگر آدرس پر پیچ و خمی مثل مخفیگاه تو را داشته باشد.:پشت کوه های سفید برسد به دست راب.

نمی دانم الان در چه شرایطی هستی.خیلی سال است که از تو بی خبرم.از سال 1970 که کنار آن حصار دیدمت که داشتی سعی می کردی از آن عبور کنی.احتمالا باید یادت مانده باشد،شب سخت و پر اضطرابی بود.حتی تصمیم سختی بود.نمی دانستم من اگر جای تو بودم چه می کردم،به نگهبانان می پیوستم و آن زندگی پر از رفاه و امنیت را انتخاب می کردم به بهای گرفتن آزادی دیگران یا نه به همه آنها پشت پا می زدم و مثل تو آزادی را انتخاب می کردم با همه مشقت هایش.

نمی دانم بالاخره به کوه های سفید رسیدی یا نه،به آن بلندای کمال و پاکی.توانستی دوستان مبارزت را ببینی ؟ آدم هایی که مثل تو در 2052 هنوز به کتابخانه های قدیمی سر می زنند؟ توانستی ردی از مادرت پیدا کنی از روی آن تصویر خندان به جا مانده در جعبه فلزیت؟خیلی چیزها هست که می خواهم از تو بدانم.اینکه مثلا چرا تصمیم گرفتی به جای پیدا کردن مادرت بروی دنبال آرمانت؟ مگر مادر مهم نبود؟ راستی بالاخره فهمیدی چه کسی پدرت را با شوک الکتریکی کشته بود؟

راب اگر این نامه به دستت میرسد یا رسید...چه کسی می داند؟! شاید سال 2052 تو واقعا بین جمعیت عابران خیابان های لندن قدم بزنی، اگر گذرت به اینجا افتاد و اینجا را خواندی بدان یکی از طرفدارهایت از سال 2020 برایت نامه نوشته.حس عجیبی دارد نوشتن برای کسی که هنوز متولد نشده، برای آدمی در آینده. برای کسی که مثل تو در سال 2052 هنوز به چیزی مثل آرمان فکر می کند و خودش در سال 1970 آرمان را به زندگی تو وارد کرده است! حتما برای تو هم عجیب است.شاید بهتر است کمی از اوضاع این روزها و جهانی که در آن زندگی می کنیم برایت بنویسم،اما به نظرم نیازی نیست،آن کتابخانه قدیمی تک افتاده گوشه خیابان که تو هر روز به آن سر میزنی ،هر آنچه لازم است برای تو از این سالها خواهد گفت. ستوه تو از هالوویژن ها در سال 2052 آدمی در سال 1970 را هم از تلویزیون ها به ستوه آورد. اشتیاق تو به خواندن در سال 2052 آدمی در سال 1970 را بیش از پیش عاشق کتاب کرد. انتخاب تو میان آنکه به نگهبانان بپیوندی یا آزادی خواهان، مرا در همین سال ها میان دوراهی قرار داد. میبینی چه قدر زنده بودی و چه جریانی داشته ای در زندگیم؟ میبینی چقدر بیشتر از سال هایی که زندگی کرده ای زندگی نزیسته ای داری که من جای تو تجربه اش کرده ام؟

خیلی دوست دارم بدانم بعد از پیوستنت به آزادی خوان چه بر تو گذشته.آنها چه طور آدم هایی بودند؟چه می گفتند؟چه می خواستند؟چرا کریستوفر(نام خالق توست)چیزی بیش از این نگفت؟! نکند این حربه او بود تا به اینکه خواننده می خواهد به چه گروه آزادی خواهی بپیوندد،حق انتخاب داده باشد،تاکید مجددی بر آزادی!

ممکن است این نامه قبل از سال 2052 به دستت برسد و احتمالا تو الان در یک جهان موازی در دنیای شخصیت ها زندگی می کنی و هنوز فرصت یک زندگی واقعی را پیدا نکرده باشی.هر چند وقتی  یک نامه از آن جهان دریافت می کنم.من در آن جهان یک برادر کوچک دارم که برایم نامه می نویسد.مثلا در یکی از نامه هایش نوشته بود:پنه لوپه همچنان یک پارچه سفید را پشت سر خودش می کشد کنار دریا می رود و در انتظار ادیسه است.برایش نوشتم:مگر می شود؟!مگر انتهای داستان آنها خوب نبود؟!گفت برای آنها که می خوانند بله اما آن زن داستانش در انتظار تمام شده.یا در آن یکی نوشته بود،وودی از کمد خانه اش هربار به سراغ مادام بواری می رود و کنار صندلی چرخانش می ایستد و شروع می کند به لاس زدن.برایش نوشتم:این وودی هم دیگر شورش را درآورده.این زنک مگر چه کاری بلد است؟!غیر از آنکه روی آن صندلی مسخره اش بنشیند و و با آن چهره سردش گلدوزی بکند.گفت:مگر نمی دانی بعد ازآنکه وودی او را به سالن های تئاتر برد و در معرض مصافحه با جوانک های آنتلکتوئل کرد خوش مشرب تر و جذاب تر شده است.

چه می شود گفت؟من همچنان دلبسته اورسلام،آن مادربزرگ صدسال تنهایی،با آن چهره سنگی و پر از خط های سالهای رفته بر چهره اش.هنوز هم یک جایی از قلبم با یادآوری آن خونی که جریان پیدا کرده بود و از پای جنازه نوه اش به پای صندلی لهستانیش رسیده بود،درد می گیرد.تو حتما آن را خوانده ای،اورسلا خون را که میبیند به طرف پنجره چوبی اش می رود آن را با آخرین توانش باز می کند و خبر مرگ نوه اش را با صدای بلند به اهالی خانه می رساند.

بگذار از گلدموند عزیز هم برایت بگویم.هر چقدر هسه در آن داستان مقدس کشیش طورش گلدموند را از دست رفته و نارسیس عاقل ،تک بعدی کسالت آور را زنده گذاشت،در دنیای موازی گلدموند از نارتسیس زنده تر است.او همچنان مجسمه می سازد،برادر کوچک نوشته بود که باغی پر از فواره و مجسمه دارد و مجسمه ها شمایلی از مریم مقدس و تمام زنانی هستند که او در زندگیش به آن ها عشق ورزیده.

می دانی راب از این لذت ها فقط می شود با تو حرف زد. کمتر کسی می داند چه طور می شود در جهان قصه ها زندگی کرد. ولی تو خوب می دانی چون تو واقعا آنجا زندگی می کنی.راستش یک وقت هایی فکر می کنم شاید من هم یک واژه سرگردان در ذهن یک نویسنده ام که هنوز نوشته نشده ام یا آنکه نویسنده نمی داند چه طور باید قصه من را جمع کند.نمی دانم شخصیت اصلی روایت او هستم یا شخصیت فرعی؟چه کسی می داند؟! یک وقت هایی دراین وسوسه می افتم که به شخصیت اصلی روایتش بدل بشوم اما بعد تردید می کنم که شخصیت فرعی بودن به اندازه شخصیت اصلی بودن،اهمیت نداشته باشد.کنش ها را فرعی ها می سازند،اگر آن دوست انقلابی ات نبود تو هیچ وقت گذشتن از حصار را انتخاب نمی کردی.اگر آن مبارز سابق که بخش انقلابی بودن را از مغزش خارج کرده بودند  را در آن گلخانه مشغول روزمرگی نمی دیدی،به گذشتن از حصار نمی رسیدی.آنها تو را ساختند راب!همان شخصیت های فرعی ،همان سایه های از خورشید پررنگ تر.برای همین چه تفاوتی می کند که من قصه را پیش ببرم یا کمک کنم با نام دیگری صفحه آخر به پایان برسد،مهم آن است که مثل قصه تو پایان خوشی داشته باشد.برسد به آزادی!

 

 

پشت کوه های سفید،برسد به دست راب


برسد به دست پستچی کاربلد:آقاگل



راب شخصیت اصلی داستان نگهبانان،نوشته جان کریستوفر است.


و سایرین:


پنه لوپه از داستان ادیسه نوشته هومر

مادام بواری نوشته گوستاوفلوبر و اشاره به یکی از داستان های وودی آلن از مجموعه داستان مرگ در می زند

اورسلا از داستان صدسال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز

گلدموند از داستان نارسیس و گلدموند نوشته هرمان هسه 

درنگ

اینقدر وقتش رو صرف نشون دادن و ثابت کردن خودش  کرد که فراموش کرد بهش بگه دوستش داره.
اینقدر زمان گذاشت رو گفتن دوستت دارم و حرف های شاعرانه که فراموش کرد طرفش رو بشناسه و درکش کنه.
اینقدر اصرار داشت که دنیای متفاوت خودش رو نشون بده که یادش رفت از شباهت ها حرف بزنه.
اینقدر حواسش به رقبا و از سر راه کنار زدنشون بود که فرصت نکرد حجم رابطه رو سنگین تر کنه. 
اینقدر به دهن های مردم نگاه کرد که فرصت نکرد به قلب خودش نگاه کنه. 



دلخوشی یک دیدار

خیلی سال پیش بود،زمانی که خاله با گریه از خواب نمی پرید،دستانش نمی لرزید،گوشه چشمانش اشک قلاب نمی انداخت و فکر نمی کرد که دایی بیست ساله همیشه بیست ساله ام ،بچه هایش را به دستان او سپرده،خواب نمی دید که چادرش را به سرش کشیده و در شهر دنبال بچه های دایی می گردد.خیلی سال پیش بود آن وقت ها که خاله جانم هنوز صورتش مثل ماه شب چهارده می درخشید و تلخی زندگی لبخندهایش را کج نکرده بود.سوار اتوبوس های پر از زنهای زنبیل به دست بچه به بغل می شدیم و می رفتیم سمت آرامگاه سعدی که توی صف بستنی فروشی اش پاهایمان به گز گز بیفتد.زن ها با لهجه گرم و خوش شیرازشان همه شیرازه زندگیشان را ترسیم می کردند جلوی چشممان.زن های شیراز این طورند زود آشنا می شوند زود خو می گیرند تو را محرم می دانند و قصه هایشان را برایت کلاف می کنند.

بعد از آرامگاه سعدی و سکه انداختن در آن چاه پر از سکه بخت و یار که دل می کندیم می رفتیم سمت حافظیه.می نشستیم روی نیمکت های باغ مجاورش که درخت های تنک تری داشت و با فاصله از هم سایه انداخته بودند روی زمین.یک بار در همین رفتن ها به حافظیه بود که با خودم دیوان شعرش را برده بودم.خاله جان می خواست برایش شعر بخوانم،شروع کرده بودم به خواندن و دم گرفته بودم و غرق صور خیال تیزپای غزلهایش،حیرت زده  چیره دستی و رندی حافظ بودم که آن سو تر چند تا دانشجوی ادبیات با استاد مو سفید کرده شان،سرو کله شان پیدا شد،صدای خنده هایشان روی تنه درخت ها خط یادگاری می انداخت.نشستند روی یکی از نیمکتهای سفید و استادشان را دوره کردند.خاله جان محو ماجرای آن سمت بود و دستش را گذاشت روی دست من که یعنی صبر که یعنی بگذار سرچشمه این خنده ها را بگیریم.پسرها شاد و سرخوش و استادشان خوش مشرب و شیرین سخن.به که چه محفلی! شروع کردند به شعر خواندن از حافظ و از آخر هر بیتی پلی زدن به بیت دیگری.آخرین حرف هر خانه شروع آجر خانه دیگری بود.از بیتی به بیت دیگر.از خانه شاعری به سرزمین شاعری دیگر.ما هم سفر می کردیم در آن میان.هر چه نمی دانستم خاله معنا می کرد و لذت این همنشینی دور و نزدیک را بیشتر می کرد.از عطر نارنج ها سر مست و از جام شراب حافظ لبریز.اردیبهشت شیراز بود و قافله شاعرانی کنار ما اتراق کرده بودند.استاد سپید مو یکیشان را از میان جمع نشانه گرفت و گفت:آواز بخوان خسرو.از حافظ بخوان .

خسرو سرخ شد و خودش را پشت سر دیگری پنهان کرد،صدای جمع یکی شد:آوز بخوان خسرو.کم مانده بود ما هم که چند ذرع آن طرف تر بودیم هم بگویم:آواز بخوان خسرو!این همه تمنای شنیدن و این همه اعراض؟!

خسرو بالاخره گلویش را صاف کرد و شروع کرد به خواندن.خسرو شیرین دهنان شاه شمشاد قدان که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان از می لعل حکایت می کرد و باده حافظ به سلامت  می نوشید.بله نوشید،آن هم چه نوشیدنی! همه گوش شدند و هوش از سرها رفت. نسیم هم در آن میان آرام گرفته بود روی شاخه  درختها.

دل بدهید به حال و هوای این خط ها،با شنیدن شیراز «دال»






فراگیری هاراگیری

وقتی بحرانی اتفاق می افتد که باعث میشود جان هزاران نفر در معرض خطر  باشد،چیزی که این وقت ها به آن فکر می کنم این است که چه آدم هایی میان از دست رفته ها هستند؟ در این میان چندتا شکسپیر،باخ،فردوسی،دهخدا،داوینچی،اعتصامی از دست می روند؟اخبار همیشه به ما آمار را اعلام می کند اما هیچ وقت مجری خبر نمی آید در  چشمان ما زل بزند و بگوید بینندگان عزیز ما برای همیشه از شنیدن یکی از زیباترین قطعات موسیقی محروم شدیم.ما دیگر سراینده آن ابیات زیبا را نخواهیم دید،لغت نامه هستی یکی از مهمترین نام هایش را خط زد.ما ایده پرداز شاهکار سینمایی را از دست دادیم.تلویزیون همیشه به ما اعداد را می گوید بی آنکه درباره حجم خاطراتی که زیر خاک میروند،حرفی بزند.خاطراتی که شاید ما ندانیم اما آخرین مهره دومینو وارعملکرد حیات بخش او در این جهان باشیم.وقتی انسان هایی در مراسم معنوی از دست رفتند،کسانی گفتند می توانستند آنجا نباشند.وقتی آدم هایی در فرانسه از دست رفتند،عده ای می گفتند می توانستند آنجا نباشند.وقتی انسان هایی در خاورمیانه زیر باران موشک ها جان دادند،عده ای می گفتند می توانستند آنجا نباشند.وقتی موشکی هواپیمایی را ساقط کرد،گفتند می توانستند آنجا نباشند.اما این بیماری همه گیر ما را از این «می توانستند آنجا نباشند» رها کرده است،حالا هر جا باشی فرقی نمی کند،حالا می دانی اینکه کجا باشی تو را سزاوار بی تفاوتی نسبت به انسان دیگری نمی کند. کسی آن سوی زمین سرفه می کند و تو این سوی زمین مبتلا می شوی،چه استعاره معنا داری در این اتفاق متولد شده. حالا می فهمی مرگ لباس اندازه ای برای همه ماست.همین الان که در تب بیماری هستیم،همچنان زمین دارد نفس هایش به خاطر زیاده خواهی انسان و سرمایه داری افسارگسیخته به شمارش می افتد.مسلمانانی در هند کشته می شوند.ترکیه نیروهایش را در سوریه پیاده کرده،گرسنگی همچنان در آفریقا جان می گیرد.حتی در همین ایران سیاستمداران روزهای سخت ما در آینده  را با تصمیم هایشان دارند رقم می زنند.ریانا بنیاد خیریه ای تاسیس کرد و در سخنرانی اش گفت می خواستم بر علیه بی تفاوتی بایستم. بیتفاوتی بیماری عصر ماست و متاسفانه بیش از هر بیماری،قربانی می گیرد.



روایت یک عکس

اسفند سال 95 بود که با جمعی از رفقا برای دیدن غار رودافشان فیروز کوه راهی شدیم. در یکی از عکس ها هر پنج نفر خیلی جدی و معقول با حالتی از چهره که در ژانر معناگرایانه جا می گیره،به دوربین خیره شدیم و تابلویی در اندازه پوسترهای گروه های راک دهه هفتاد آمریکا ساختیم. فردی که جلوی من نشسته ،دست راستش به حالت اشاره به سمت زمین در شمایل سقراط در تابلوی جام شوکران به هنگامه مرگ رو تداعی می کنه که البته این دست در این عکس نیست! و با فرد دیگری که حائل میان او و دوربین شده و با نگاهی عمیق به رو به رو خیره شده، اون دست رو کاملا پوشانده و حواس ها رو به سمت خودش پرت کرده. اما واقعیت این عکس چیه؟

راستش رو بخواهید وقتی که غار رو کاملا درنوردیدیم ،چون خیلی خسته بودیم روی سنگ های سکو مانند منتهی به دریچه غار نشستیم و یک سگ سیاه هم اون سمت تر ما نشست که به نظر خیلی گرسنه می آمد و بچه ها از خوراکی هایی که همراهشون داشتند برای سگه می انداختن که این وسط دست یکیشون هم به سگ برخورد کرد و چون نمی خواست با همان دستی که نجس شده کوله پشتیش رو باز کنه و فلاسک چایی رو دربیاره،از بقیه بچه ها کمک  خواست که در نتیجه رفقا دستش انداختن و من گفتم بذار من دستم آزاده،کوله پشتی رو می تونم باز کنم، خب این دوستمون نشست در حالی که دستی که به سگ خورده رو به حالتی گرفته که به زمین اشاره داره و من دارم اون پشت از کوله پوشتی فلاسک رو درمیارم که عکاس جمعمون گفت :بچه ها به دوربین نگاه کنید،اونی که داشت دست می انداخت ،میاد  و جلوی دستی که به سگ خورده می شینه تا حالت عکس درست دربیاد و جوری نگاه می کنه که قصه ای که پشت سرش اتفاق افتاده از چشم بیننده دور بمونه و اساسا عکس خوب دربیاد.من هم فقط سرم رو آوردم بالا در اون انتهای تصویر.

این بود حقیقت این عکس ،تا افشاگری سندی دیگر از مجموع اسناد ک گ ب،شما رو به خدا می سپارم:))

 



ساغر چشم تو و این همه شیدا چه عجب

این روزها چقدر از امیدواری می ترسم ،می ترسم زندگی رودست بزند،بایستد دلش را بگیرد و با صدای بلند به دلخوشی هایم بخندد.می ترسم دلم را گره بزنم به شادابی شکوفه های از راه نرسیده باغچه خانه مان.می ترسم از درخت نارنج خانه همسایه بگویم که شاخه های دلبرش را خم کرده به این سوی دیوار که دست هایمان به دست هایش برسد.حیف شد که عشق لیلی واری در جوار اینها  نیست که دلم را گرم کنم و چراغی را برایش در کلماتم روشن نگه دارم. یاد بابا می افتم آن وقت ها که دست و دلم می لرزید ،یا کابوسی به آرامش شبهایم هجوم می آورد من را در آغوشش گرم می فشرد و لبخند می زد و می گفت چیزی نیست.یادم هست این آخری ها بابا هم دلش دیگر قرص نبود از زمینی که رویش راه می رفت.بابایی که ایستاده بود جلوی گلوله ها ،این بار حس می کرد که از جایی که گمانش نیست،زخم می خورد.این طور شده ام نسبت به زندگی...می گویم کدام کلافش را بگیرم که از دلش گلیم سیاهی در نیاید بلکه بشود طاووس تبریزی؟ پر نقش و نگار و فواره.پر ترنج و شمسی و نقش آشتی کنان.نور می اندازم در دل این تاریکی ابهام و هراس تا یونسی راه پیدا کند از دل این ماهی.امیدواری را می خواهم که از داشتنش می ترسم.می ترسم که به من نیاید.می ترسم زار بزند این لباس تازه بر این روزهای سردرگمی مان.می ترسم همین روزها صدای شیون ،قاب های رنگی خانه ای را از دیوار بیندازد.دلم رفته است برای مردمان بی نوایی که حتی اجازه تماشای آخرین بار چهره عزیزانشان ازشان دریغ می شود.دلم لرزیده از آغوش هایی که ناگزیرند به دریغ شدن. از دست هایی که دیگر فرصتی برای در هم گره خوردنشان نیست. چه کرده ایم که تاوان دیده ایم؟کجا قصه عشق را به دروغ آغشته کردیم برای دستی از روی هوس خاطره ای ساختیم و به سیاهچاله رنج هلش دادیم.کجا آغوشمان راستین نبوده.چه دیوارهایی را آجر کرده ایم بین خودمان که حالا اگر اراده کنیم هم خراب کردنش بی معناست.می دانید هیچ وقت گمان نمی کردم زمانه ای را ببینم که در آن نزدیکی معنایش را ازدست بدهد.نزدیکی حالا معنایش را از دست داده.پیش از این ها از دست داده بود فقط مانده بود نمایش ظاهریش هم به سرانجام برسد،که رسید...شاید باید می آمد می آمد تا یادمان باشد چه چیزهایی را از هم دریغ می کنیم.می گویند نعمت را که قدر ندانی از تو دریغ می شود.شاکر نعمت عشق باشیم بعد از این.این روزها بیش از امیدواری به عشق نیاز داریم.



تکرار در آینه

ما تکه پاره های نیاکانمان هستیم 

جا مانده از قافله مرگ 

و چون چینی شکسته ای در اجزای جهان منتشر شده ایم... 


بعد نوشت:این قطعه رو برای استادم نوشتم و الان در صفحه اش قاب شده، برای من خیلی ارزشمنده به اندازه گرفتن جایزه نوبل:) 



اشتراکی که شراکت نیست

گفت بهش میگن:مغالطه اشتراک لفظی

ساده اش اینه که ممکنه حرف تو شبیه حرف یه سری آدم دیگه باشه اما از اساس علت و انگیزه متفاوتی داشته باشی، شباهت عملکرد، آدم ها رو در یک گروه قرار نمیده.
هر سکوتی انفعال نیست شاید قرار است عیسی ای (حقیقتی) به زبان بیاید. 


جهان تابی

بعضی قصه ها برا بعضی آدما تازه ست برای ما تکراریه...
اون برگی که بهش می گی برگ برنده، کاغذ مچاله شده ای که ما انداختیمش دور...

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
Designed By Erfan Powered by Bayan