کمکی که از دستم برمی آمد


به دعوت جناب صفایی نژاد

پویش اینه: هر کس از حس و حال خودش در مورد بلاگ بیان بنویسه و بعد هم هر کاری، پیشنهادی، ایده ای برای رونق گرفتن این سرویس از دستش بر میاد رو بیان کنه!

حدود هشت سالی هست که وبلاگ می نویسم و از بلاگفا مهاجرت کردم به بیان.تخصصی در زمینه مدیریت رسانه وبلاگ  و کاربران ندارم برای همین نظر دادن در این رابطه برای من خیلی دشواره و دارم فکر می کنم اگر مدیر بیان با اون همه اطلاعات و تجربه به مشکل برخورده من که فقط یک کاربر هستم و اصلا اطلاعی از جزییات این حرفه ندارم چه طور می تونم در این زمینه نظر بدم؟پس اکتفا میکنم از موضع همون کاربر صحبت کردن:

مهاجرت به بیان مثل این بود که پیکان گوجه ای دهه شصتی نوستالژیکم رو تحویل موزه داده باشم و بعد یکدفعه ای نشسته باشم پشت یکی از این ماشین های فضایی! اینجا آمارگیر و گزارش کپی سرخورد داشت و نیازی نبود کدش رو پیدا کنی و به قالب اضافه کنی.چند تا آپشن دیگه هم داشت که یک سر و گردن از بلاگفا بالاتر بود،مثل محدودیت هایی که می تونستی اعمال کنی .اما من از قرمز شدن اعلان نظر در بلاگفا خوشم می آمد،اینجا نظرات فقط با شمایل نظر جدید اون بالا خودش رو نشون می ده.کاش اینجا هم اعلان رو قرمز کنند. یک مقدار نظر گذاشتن فرآیند سختی در بیان داره، وارد بلاگ شدی؟کدت رو زدی؟دستات رو شستی؟

حدود یک ماهی هست آمارگیر وبلاگ من و بخش مالکیت معنویش کار نمی کنه.تازگی یک پیام ارسال کردم برای رفع مشکل که هنوز خبری نشده.من از این امکانات اختیاری هم که گذاشتن هم خریداری کردم هم استفاده ،پس اینکه اینجا امکانات مجانیه و لطف عالی متعالی و خدا رو هم شکر کنید و فلان،راستش نه ،برای من یکی که صدق نمی کنه.شک هم دارم اگر امکانات رو کلا پولی کنند باز سرویس دهیشون رو ارتقا بدن.

به عنوان یک کاربر رضایتم متوسط هست.

شما هم اگر دوست داشتید مشارکت کنید و نظرتون رو در این رابطه بیان کنید.



درنگ

اینقدر وقتش رو صرف نشون دادن و ثابت کردن خودش  کرد که فراموش کرد بهش بگه دوستش داره.
اینقدر زمان گذاشت رو گفتن دوستت دارم و حرف های شاعرانه که فراموش کرد طرفش رو بشناسه و درکش کنه.
اینقدر اصرار داشت که دنیای متفاوت خودش رو نشون بده که یادش رفت از شباهت ها حرف بزنه.
اینقدر حواسش به رقبا و از سر راه کنار زدنشون بود که فرصت نکرد حجم رابطه رو سنگین تر کنه. 
اینقدر به دهن های مردم نگاه کرد که فرصت نکرد به قلب خودش نگاه کنه. 



تکرار در آینه

ما تکه پاره های نیاکانمان هستیم 

جا مانده از قافله مرگ 

و چون چینی شکسته ای در اجزای جهان منتشر شده ایم... 


بعد نوشت:این قطعه رو برای استادم نوشتم و الان در صفحه اش قاب شده، برای من خیلی ارزشمنده به اندازه گرفتن جایزه نوبل:) 



اشتراکی که شراکت نیست

گفت بهش میگن:مغالطه اشتراک لفظی

ساده اش اینه که ممکنه حرف تو شبیه حرف یه سری آدم دیگه باشه اما از اساس علت و انگیزه متفاوتی داشته باشی، شباهت عملکرد، آدم ها رو در یک گروه قرار نمیده.
هر سکوتی انفعال نیست شاید قرار است عیسی ای (حقیقتی) به زبان بیاید. 


جهان تابی

بعضی قصه ها برا بعضی آدما تازه ست برای ما تکراریه...
اون برگی که بهش می گی برگ برنده، کاغذ مچاله شده ای که ما انداختیمش دور...


بی قرینگی

همیشه یک نفر هست که امیدوارید فرق داشته باشد، شبیه الگوریتم رایج نباشد، از روایت بزند بیرون نه زیستی در روشنایی که در سایه حقی برای اراده خودش قائل باشد، اما بعد مایوس میشوی وقتی می فهمی از همان کارخانه بیرون آمده و با مراجعه  به کاتالوگ(کتاب های روانشناسی) قابل فهمیدن و قابل پیش بینی ست.
آدم های معمولی هیچ امکانی برای شخصیت سازی و الهام برای روایت در اختیارت قرار نمیدهند، آدم های یک خطی بعد از مدتی انگیزه ای برای همراهیشان نیست.


وصف حال نه شرح حال

یکی از دارایی های درخشانی که بهش افتخار می کنم، این هست که در هر شرایطی می تونم وضعیت خرسندی رو برای خودم رقم بزنم و کلا قصه زندگیم وابسته به هیچ قهرمانی نیست. البته که حال خوبم رو تا حد زیادی به دوستانم مدیونم، همیشه گفتم از نظر داشتن دوستان خوب، من رو می تونید جز خوش شانس ها دسته بندی کنید. اسم دوستانم رو هم نمیارم چون بهرحال دشمنانی هم دارم که چهار چشمی حواسشون به همه چی هست:دی
ناراحت نیستم که دشمن دارم از همین دور براشون دست تکون میدم و میگم اگر شماها نبودید زندگی اینقدر جذاب نبود شرورهای دوست داشتنی!😁


نوشتن

بعد از مدتها دوباره تونستم طرح بزنم برا نوشتن... بازم نمیدونم سرنوشت این قصه نوشته نشده به کجا می رسه ولی برا اولین بار احساس متفاوتی رو تجربه کردم! حسی مثل ورود به دنیای تازه ای، شاید به این خاطر که این بار نوشته خیلی به فضای رئال شبیه تر شده  و از اون فضای فانتزی، خیالی و نمادین فاصله گرفتم. با اینکه این بار هم زنجیره خیالات هست اما مثل یک سفر رفت و برگشت از واقعیتی(واقعیت ساختگی روایت) به واقعیت دیگه ست... نوشتن واقعا معجزه ست، اگر کتاب ها و نوشتن نبود در این دنیا احساس تنهایی می کردم.



شبانه

در دنیایی که نفرت قدرت بیشتری دارد، بیهوده است که از عشق حرف بزنیم:) 


التذاذ فکری

می خواهم موسی را با ذهن پرسشگرش بنشانم در مقابل ایوب.می خواهم خضر را تنها بگذارم با رازهای سر به مهرش...

۱ ۲
گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
Designed By Erfan Powered by Bayan