.


قیاس


این اتاق«لئو تولستوی»ست؛نویسنده‌ای که تنها در یک رمان(جنگ و صلح)580شخصیت خلق کرد.
میگویند وقتی به پشتیبانی از هوادارانش که در دفاع از او بازداشت شده بودند،برخاست و مسئولیت اتهامات آنها را پذیرفت،یک مقام پلیس تزاری به او  گفت:«جبروت شما به قدری‌ست که زندان‌ ما گنجایش آن را ندارد».نام او برای من همواره معادل مفهوم «عظمت» و «امر ناممکن» بوده است.

این هم اتاق «کیم کارداشیان» است که خودش را هم نمیتوان یک «شخصیت» دانست، چه رسد به آنکه بتواند 580 شخصیت خلق کند.
#عصر_ابتذال

نادرفتوره چی



از هر دری سخنی 4

+دیدین بعضی دوستا مهربونن،یک وقتایی بهتون کمک هم کردن،ولی اینقدر مهربونن که مثل پیچک احاطه ت می کنن و نمی ذارن نفس بکشی؟من از این دوستا دارم،دوستشون هم دارم ولی دلم می خواد نفس بکشم!

+داشتم کامنتای پستای آقای دخانچی رو می خوندم با خودم می گفتم این اراجیفی که از ذهن بعضی آدما می گذره و کاملا مشخصه از روی حقارت نفس، چرا تموم نمیشه؟!واقعا متوجه میشن که از روی خودکم بینی خودشونه که متوجه حقیقت نمیشن یا همچنان می خوان پشت کلمات صیقل خورده بی مایه شون خودشون رو مخفی کنن؟!

+استادم نگران زنگ زده از تهران برای پایان نامه، دیر تمام کنم بایستی جیب دانشگاه رو پر کنم،بلکه خدا کمک کنه یک توانی بده این قائله هم ختم به خیر بشه.

+بازگشتم به خوزستان توفیق اجباری شد برای یادآوری خاطرات دبیرستان،برای خوندن دفترهای قدیمیم،برای گشت و گذار در دل تاریخ، بین این همه تلخی آوار شده همین خاطرات شیرین یک لبخند نرمی می نشوند روی لبم،خدا رو شکر!

+یزد اما یک خاطره سرد و تلخ و غم انگیز رو مهر و موم کرد گوشه ذهنم...میدونم دلم دیگه با این شهر صاف نمیشه.

+می دونستید غم نسیان میاره؟می دونستید سیستم دفاعی بدن رو ضعیف می کنه؟هم فراموشی گرفتم هم دست به گریبانم با یک سرماخوردگی بدون the end

+تو این مدت شبیه مورچه کارگر از صبح تا شب کار کردم،همش کار کردم کار کردم کار کردم ...تا دیگه کاری نموند،خوشبختانه تماس استاد به موقع بود یادم اومد یک کار دیگه هم دارم.

+دعا کنید برام.


قسم به اندوهی که شماره نمیشود...

یک بار به دوستی گفتم :من تنهاییت رو می فهمم همون جنس تنهایی که نمی تونی قسمتش کنی، من اون رو می فهمم...



تکراری نمی شود





با ارادت به شریعتی

یا حرف هایی دارید برای نگفتن که با اونها میمیرید یا سیگاری هستید و دودشون می کنید.



جبر و اختیار

قوی بودن یک وقتی انتخابه و یک وقتی جبر، من بیشتر از اینکه فرصت انتخاب داشته باشم در جبر قوی بودن قرار داشتم.



دوست هراتی من

بین مشغله های درس و کارش خواسته قرارش رو فراموش نکنه، اتفاقی نوشته روی کتابش رو که دیدم سرخ شد و من دلم غنج رفت:از آن احساسات خاص و شیرین.


مسئله ایمان

"اگر ایمان داشتم با رگینا ازدواج می کردم".

‏این جمله به قدری فشرده و دقیق است که کل فلسفه کی‌یرکگارد و تمامی تجربه زیستی و البته ایمانی او را در خود بازتاب میدهد ‏بی تردید اگر با جهان پیچیده و البته به غایت میخکوب کننده او آشنا شوید، از شنیدن یا خواندن این جمله به شکلی وصف ناپذیر هیجان زده میشوید ‏ در کل تاریخ هرمنیوتیک و البته الهیات مسیحی از بولتمان گرفته تا پانن برگ و پاسکال و ، دعوا بر سر یک دو گانه است:
‏اول ایمان بیاور، بعد بیاندیش ‏
اول بیاندیش، بعد ایمان بیاور ‏
عظمت کی‌یرکگارد در اینست که کل این دوگانه را از هم فرومیپاشد ‏:
او به ما نشان میدهد که محدودیتهای عقل انسانی قادر به درک امر نامتناهی خدا نیست «در برابر خدا ما همیشه بر خطاییم» ایمان مسئله‌ای آنی و فوری نیست که یک لحظه بیاوریم و بگذاریم بالای طاقچه «ایمان مسئله‌ایست برای کل عمر»
‏بنابراین دو گزاره، دعوا بر سر تقدم و تاخیر اندیشه و ایمان از بیخ مهمل است چون هر دو واجد نابسندگی‌ست ‏او برای تفهیم مفهوم «ایمان» به مثال ازدواج به مثابه امری واجد ریسک و شکلی از پریدن در تاریکی اشاره میکند و نشان میدهد «ایمان» چیزی شبیه «ازدواج» است پر ریسک و البته مسئله ای برای تمام عمر ‏او خود حاضر به ازدواج با نامزدش رگینا اولسن نشد، اما تا پایان عمر در عشق او سوخت ‏او هم در آثار و هم در زندگی خود تنش انسان با مسئله ایمان و گذرا نبودن این تنش را نشان داد ‏از همین رو جمله بالا عطف به این نکته که او حاضر نشد با رگینا ازدواج کند به یک معنا ریسک کند و ایمان بیاورد اما تا پایان عمر درگیر ازدواج با رگینا بود ،عصاره‌ کل حیات فردی و فکری اوست.
نادرفتوره چی

توضیح

در مورد پست قبل یک سوتفاهمی شکل گرفته که توضیح می دم بلکه مرتفع بشه:

معتقدم این نظام کنونی شبیه آن چه که نسل گذشته به خاطرش انقلاب کردن نیست،مسئله من این نیست که واقعیت رو درک نکرده باشم یا به مشکلات مسیر التفات نداشته باشم.مسئله این است که ما در اوایل پیروزی انقلاب در دهه شصت ارزش ها رو داشتیم و از دست دادیم!مسئله من هدف نهایی و جامعه آرمانی و شتابزدگی برای زودتر رسیدن نیست،مسئله من انحراف عجیب و زیادی هست که از مسیر داریم و ما در مواجهه باهاش خیلی خیلی ضعیف عمل کردیم.انگار نه انگار که انقلابی رخ داده،ما هر روز برای خودمون بایستی این مسئولیت رو تعریف کنیم که پرسشگر باشیم.این آدم های اتو کشیده ساکت محافظه کار هیئت رو به چه دردی می خورن؟این مسلمونی دو زاری که ما داریم ارزشی نداره.

یک عده ای به اسم نظام در مقابل آدم های مستضعف و زاغه نشین ایستادن و ما به اسم نظام نگاه کنیم و عقب بکشیم؟!این نظام از چه ارزش هایی برخاسته؟غیر از اینه که یکیش عدالت خواهی و مطالبه گری هست؟این گزاره کجاست؟!!!به فحش دادن جناحی تقلیل داده شده و این تاسف بار هست.خیلی خیلی تاسف باره...

امیدوارم براتون روشن شده باشه.یا حق



بماند که مختار در متون تاریخی شخصیتی خاکستری ست

در ماجرای ده ونک عده ای با تاکید بر این قاعده که ساختار یعنی حاکمیت و نظام و اگر نظام را قبول دارید بایستی سکوت کنید و از مجرای قانونی پیگیری کنید دهان منتقدان را می بندند و در این راستا برایمان از عدل علی و سریال مختار! هم فکت می آورند.
سوال:آیا این ساختار کنونی و نظام همانی ست که پدران و مادران ما برایش انقلاب کردند که حالا از ما انتظار وفاداری دارید؟ آیا این همان قانونی ست که قرار بود طرف مستضعفین بایستد که توقع دارید لازم الاجرا فرضش کنیم؟

۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
Designed By Erfan Powered by Bayan