لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

سواد دیده غمدیده‌ام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروی شریعت بدین قدر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به درنرود

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

۲۴ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۳
صبا ...

حضور همه دوستان، مخاطبین،مخالفین، معاندین، متکبرین، مستکبرین!!! در این آزمون الزامی ست:

محل برگزاری

۲۴ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۶
صبا ...

  • برخی دوستان گفتن چرا بخش نظرات بسته ست.بخش نظرات رو به این دلیل بستم چون واکنش و نظری دریافت نمی کردم به غیر از چند نفر که همیشه لطف دارن و نظرشون رو ابراز می کنن.وقتی بخش نظرات باز بود و با سکوت مواجه میشد پس این گلایه برای چیه؟!من نفس این گلایه رو درک نمی کنم.
  • این روزها خیلی ها در جایگاه منتقد دولت و اشرافیت قرار گرفتن و سعی دارن گوی سبقت رو هم از همدیگر بربایند،نگرانم این هم موجی برای دیده شدن باشه وگرنه که اشرافیت و ناکارآمدی سابقه دار هست در این مملکت،مخصوصا وقتی میبینم کسانی بر مسند نقد تکیه زدند که در پیج های عمومی شون نمایش تفاخر و تکبر به سبب ثروتشون راه انداختن،قرار گرفتن شما آقا/خانم با این خوی در موقعیت منتقد وضع موجود بودن،شبیه شوخی می مونه!شمای نوعی بایستی ابتدا قبل از گرفتن انگشت اشاره به سمت دیگران رفتار خودتون رو اصلاح کنید و دست از تفاخر به ثروتتون در این شرایط اقتصادی بردارید،این کار شما هم یک نوع بی رحمی هست.چند سال پیش خبری رو خوندم مبنی بر اینکه زنی سیستانی با دیدن سریال ایرانی که خانواده ثروتمندی رو نشون می داد،دست به خودکشی زد.تبعات رفتار خودتون رو نادیده نگیرید،مبارزه با اشرافیتتون پیشکش!

 

  • خوبه که عشق رو به سلاخ خانه نگاه ها نبریم،ولی از ترس نگاه ها هم سلاخیش نکنیم.

۲۳ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۴۷
صبا ...

"کارشناس محترم برنامه"برچسبی هست که  با توجه به تجربه های قبلی و روند پرسش و پاسخ در وبلاگ های سابق،با پرداختی متفاوت به مباحث پیرامون مسائل سیاسی،اختصاص داده شده،به این شکل که برای شروع،من پرسش و پاسخی رو که اخیرا با دوستانم داشتم به اشتراک می گذارم،شما سوالاتتون رو در بخش "تماس با من" مطرح می کنید و به مجموعه سوالات شما در پست های جداگانه آتی به همین شیوه پاسخ داده میشه،پست ها با برچسب "کارشناس محترم برنامه"قابل دسترسی هست و حتی اگر از مبحثی عبور کرده باشیم و سوال جدی مطرح شده باشه،دوباره بهش می پردازیم و در مجموع مباحثات تاریخ انقضا ندارند.

حالا چرا همزمان جواب نمی دم؟پیشترها وقتی به این شکل اقدام می کردم،پاسخ پرسش ها بعضا از خود پست به اشتراک گذاشته شده،مفصل تر میشد تا جایی که دوستان ناگزیر بودن این طور ارجاع بدن:پست و کامنت ها.از طرفی به نظرم مخاطبان عرصه وبلاگ نویسی در عصر ظهور اینستاگرام و تلگرام و سایر شبکه های مختصر و مفید و سریع،به عصر کامپیوترهای هندلی و اینترنت های Dial-Upتعلق دارند،صبورتر هستند و تمایل دارند پاسخ های دقیق تری دریافت کنند.این تنفس به همه ما فرصت می ده که در مورد سوالاتی که پرسیدیم و جواب هایی که می خواهیم بدیم،بیشتر تامل کنیم.

۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۳
صبا ...

ای ز غوغای جهان فارغ... 



۱۷ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۱
صبا ...

سریال پدر رو یا دیدین یا شرحش رو شنیدین،پرحاشیه ست با محوریت موضوع تکراری علاقه دختر پر شر و شور به پسر مذهبی که پیش از این هم درقالب سینمایی و سریال ازش ساخته شده و دست اندرکارانش احتمالا می خوان چند تا پیام رو با این قبیل آثار به ما ارائه بدن از جمله اینکه:عشق به مذهب می تونه ما رو رستگار کنه،علاقه بین دو نفر با دو دنیای متفاوت می تونه به درک بهتر این دو قشر که در تضاد با هم هستن،کمک بکنه و تفاهم رو رقم بزنه.روایت های خلاف جهت رودخانه از عشق پسر فقیر به دختر ثروتمند تا عشق دختر بی قید به پسر مذهبی هم معمولا مخاطب جذب می کنه و البته آدم هایی با حال و هوای بلوغ نوجوانی رو پای تلویزیون می نشونه.ولی برای من شبیه فیلم های هندی هست که تاکید زیادی روی احساسات داره و از یک جایی به بعد تحمل دیدنش از توان من خارجه و به معنی واقعی کلمه حال بهم زنه!همونطور که عقل گرایی بیش از اندازه خسته کننده و کسالت آوره،احساسات بیش از حد هم می تونه تحقیر آمیز و حوصله سر بر باشه.بهرحال عشق رو با چالش ها،با معنا و عمقش،با محک خوردن شخصیت و کمال و اسرار آمیز بودنش و نشانه های روشن مرتبط تر می دونم تا این ابراز های زبانی و هرلحظه ای و سطحی.

از آن جایی که این سریال همه رسانه ها اعم از تلویزیون و فضای مجازی رو در سیطره خودش داره،اگر هم نخواهید،باز هم در معرض اطلاعات و قصه و واکنش های مخاطبانش قرار می گیرید.امروز هم مصاحبه ای با خانمی در برنامه ایرانیوم پخش شده که بیان کرده روایت زندگیش شبیه این سریال هست.واکنش ها هم یا در تایید بود که آفرین که علاقه ات رو ابراز کردی و یا در رد این قضیه که مگه حیا نداری خانم.من کاری به رد و تاییدش ندارم فقط جا مونده بودم روی قسمتی از صحبت های خانم که گفتن شش ماه چهل بار در روز به آقا زنگ می زدن برای ابراز عشق!فکر کردم این دیگه نمی تونه علاقه باشه،دیگه مزاحمت محسوب میشه!حالا از این بخش های چیپ قضیه که بگذریم بعضی دخترها می گفتن خب حالا دیگه این مد می شه و دخترهایی با این روحیات میرن خواستگاری پسرهای مذهبی،من داشتم تو ذهنم تصور می کردم یک کرور دختر رو که شبیه طرفدارای گلزار دارن با دسته گل می دون دنبال پسرای مذهبی و در ادامه یک کرور پسر تسبیح به دست احتمالا،که خودشون رو از پنجره می اندازن پایین!در همین افکار به سر می بردم که آقای همکلاسی پیام داد،لازمه قبل از اینکه بگم محتوای پیام چی بود،این نکته رو بگم که دنیای اعتقادی من و ایشون یک چیزی در حد اختلاف 180 درجه در نگاه و سبک زندگی هست.پیام داده بود که "این سریال رو نگاه می کنید که دختر به پسر مذهبی علاقه مند شده،به نظرتون اگر برعکسش اتفاق بیفته چی میشه؟بهرحال دل آدم منطق که نداره و..."خلاصه اینکه اگر همه رو برق می گیره ما رو قبض برق!تنها چیزی که انتظارش رو نداشتم این بود که آقای همکلاسی  برداشت معکوس از این سریال داشته باشه  و امیدوار بشه که چنین چیزی ممکنه.

در هر صورت حتی اگر من نخوام کاری به سریال های آبکی و مسخره تلویزیون داشته باشم،ملاحظه می کنید که اونا به زندگی من کار دارن!

هیچ چیزی غیرممکن نیست چه بسا عشق هم بتونه معجزه کنه و دو تا آدم رو که سبک زندگی متفاوتی دارن رو کنار هم قرار بده،اما این یک گزینه ست و تا حد زیادی هم فانتزی و غیر واقعی هست،در زندگی مشترک اختلافات اعتقادی و سیاسی و...تفاوت سبک زیستنتون می تونه مشکلات جدی درست کنه و شما رو از امکان زندگی در کنار همراهی که اشتراکات بیشتری باهاش داشتین و قاعدتا آرامش شما رو در پی داشت،محروم کنه و تکرار همان جمله معروف که "عشق برای یک زندگی لازمه اما کافی نیست".

۱۳ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۸
صبا ...

]نام فیلم: Run Lola Run [

]نام کارگردان:تام تیکور[

]محصول سال1998 آلمان[

]موسیق:راینهولدهایل[

]بازیگر:فرانکا پوتنته[

 

۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۳
صبا ...

محبت داشتن به حرفهای اغراق آمیز نیست،به اینکه همیشه باهم موافق باشین،به غرق شدن توی چشمها و صداش نیست.به اینکه همش هوای دل خودت رو داشته باشی و دلش رو بشکنی،نیست.محبت بی‌ادعاست صبور و آرومه،بیشتر از اینکه صداها و نگاه‌ها و کالبدها بهم برسن،روح‌ها با هم پیوند می‌خورن و بی‌کلمه‌ای با هم حرف میزنن... تردید داری؟ اما یک جای قلبت سوسوی نوری رو می‌بینه...


۰۵ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۳۶
صبا ...

ظرفا رو شستم،زرشکا رو آب کشیدم....زرشکاش شاخه داشتن،تازه بودن،خار داشتن،دستکش پوشیدم،یه موجود ریز سیاه توشون وول می‌خورد،ترسیدم،از چیزایی که نمی‌دونم چیه،می‌ترسم حتی اگه خیلی ریز باشن؛شبا از صدای پا،صدای یخساز یخچال که قالبا رو می‌ریزه تو ظرف،از ضربه زدن یه نفر به شیشه پنجره،از بی سرو صدا در رو باز کردن،از صدای آف شدن محافظ تلویزیون می‌ترسم.یه موجود سیاه و ریز و زشت بود،رفت تو راه آب.خرمالو‌ها رو ریختم تو سینک.دستم رو دَورانی روی پوستش کشیدم تا خوب پاک بشه.مزه گسش به سقف خیالم چسبید.یادم اومد قبلنا خرمالو دوست نداشتم از طعمش خوشم نمی‌اومد اما الان هر طعمی رو دوست دارم:تند،ترش،ملس،گس،شیرین،تلخ...مثه خود زندگیه،درهمه سوا کردنی نیست"خانم سوا نکن،درشتا رو نچپون تو نایلون همه‌اش باهمه!"صدای داد آقا نجات گلوی خودش و پرده گوش مردم رو پاره می‌کرد.یه مرد سیه چرده و کم مو بود با لهجه دهکردی که یه مغازه میوه فروشی و خاروبارفروشی تنگ هم داشت.خسیس بود و بنداز.نمی‌ذاشت میوه‌هاش رو سوا کنی،از ده تومن و بیست تومن باقی پولش نمی‌گذشت.اون وقتا که بچه بودیم با برادرم پولامون رو جمع می‌کردیم و می‌رفتیم ازش لواشک،پفک و توپ پلاستیکی می‌خریدیم.تا ما رو میدید یه لبخند گل و گشاد می‌زد و دندونای سیاه کرم خوردش تو ذوق می‌زد...عاشق پول خُردایی بود که ما واسش می‌اوردیم.آخرش هم با دو لا پهنا چند قسم جنس می‌ذاشت کف دستای کوچیکمون و راهیمون می‌کرد.اعتراض می‌کردیم،می‌گفت"ناراحتین برین از اوس حبیبی خرید کنین!"می‌دونست سوپر حبیبی خیلی دوره...خرمالوها رو میچینم توی ظرف.از بزرگ به کوچیک،بزرگا میشن پایه و ستون،کوچیکا می‌شن شاه گلشون!صدای بارون پاییزی شره می‌کنه تو گوشام.کنارشون نمی‌زنم،می ایستم به گوش کردن،می‌ذارم تاجلوی چشم‌هام بازی  کنن،یک ریز و بی‌وقفه...یک ریز و بی‌وقفه...یک ریز و بی‌وقفه ...

از یادداشت‌های قدیمی

۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۵۴
صبا ...

آری تاریخ، این دیسپلین به ظاهر خسته کننده و بدرد نخور، بعضی وقتها رادیکال ترین مواضع را دارد. مواجهه با تاریخ تنها تجربه فرهنگی است که در عین فرهنگی بودن به شدت سیاسی است.تاریخ ما را نه فقط با خود، بلکه با ادعاهای خود آشنا میکند و نشان میدهد که چگونه ادعاهای کلانمان شکل گرفته است. تاریخ از تصورات غالب ما آشنا زدایی میکند و ما را با روح زمان خود آشنا میکند.تاریخ ما را با تناقضهایمان آشنا میکند و البته با پتانسیلهایمان، با راه هایی که میتوانستیم برویم و نرفتیم، با آنچه میتوانستیم بشویم و نشدیم و میتوانیم بشویم. و از همه مهتر تاریخ ما را با “هزینه” ها آشنا میکند. اینکه برای اینکه همینی که شدیم، هزینه پرداخت کردیم و یادمان نرود که به بعضی مدیونیم. میخواهم همینجا از همه درخواست کنم که تاریخ بخوانند، مخصوصا تاریخ معاصر. ما برای عبور از بحران ها نمی توانیم تاریخ نخوانده باشیم چرا که ما فرصت و امکان تکرار اشتباهات و قدرندانستن داشته هایمان را نداریم. یکبار در پستی در پاسخ به یکی از همکارانم جمله ای درباره تاریخ گفتم او این جمله را روی آنتن زنده مسخره کرد. گفتم هرکه تاریخ نخواند بیسواد است. اهمیت این جمله اما همچنان سرجایش است. هرکه تاریخ نمی داند بیسواد است. بیسواد نباشیم.

از صفحه میلاد دخانچی

۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۳:۴۸
صبا ...