لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

لاجوردی

اصالت دلنشین خطوط اسلیمی

بعد از بازی ایران اسپانیا اگرچه تصاویری از موفقیت تیم ملی انعکاس پیدا کرد اما در این میان،شادی مردم  هم به اشکال مختلف نشانه رفت.از خبر به شهادت رسیدن چند مرزبان در شب بازی ایران و اسپانیا تا شایعه فوت شجریان،تا عدم مجوز برای آمدن پویول به برنامه ورزشی شبکه سه،تا نشر خبر "کافه های مشهد" حق پخش جام جهانی را ندارند.تا مطالبی که در راستای بهره‌برداری سیاسی و در حقیقت با محتوای یادآوری به مردم که یادتون نره چقدر مشکلات دارید و بدبختید.تا انتشار اخبار از یمن و تاکید بر اینکه همه این‌ها همزمان با جام جهانی دارد رخ می‌دهد.تا توئیت‌های نادرفتوره چی با مضمون"می‌گویند مردم خوشحالن،کدام مردم؟!"

این که ندانیم چه زمانی را برای انتقال مطلب و ایجاد آگاهی انتخاب کنیم،در حق ادای حقیقت جفا کرده‌ایم و آن را با دست خودمان از روی جهل،غفلت یا مبتلا بودن به امراض روحی سلاخی کرده‌ایم.اجازه بدهیم شادی به تمامه رخ بدهد اجازه بدهیم مردم برای لحظاتی فارغ از هرآنچه که رنجشان می‌دهد در کنار هم این حس‌های ناب را تجربه کنند،باور کنید این‌ها همان مردمی هستند که برای مرزبان‌هایشان،برای شجریان،برای مردم فلسطین قلبشان بدرد می‌آید،نخواهیم جلوتر از وجدان جمعی حرکت کنیم،اغراض سیاسی‌مان را پشت "مردم مداری"نامرغوبمان پنهان نکنیم.مردم خوب می‌فهمند،همه این‌ها را هم به خاطر دارند،آگاهی بدهید،نظرتان را بیان کنید اما به شادی جمعی زخم نزنید و نخواهید عصاره حیات بخشی که قادرست این جان‌ها و روح‌های خموده را اندکی زنده کند و به حرکت دربیاورد،از بین ببرید.منصف باشید؛کمتر حرف بزنید،اکتفا کنید به:بازی دیشبتان عالی بود،خدا قوت!همین.

۷ نظر ۰۱ تیر ۹۷ ، ۱۴:۵۷
صبا ...

....ای علی!تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته و ناگفتۀ خود را در آن یافتم.قبل از آن،خود را تنها می‌دیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاه‌گاهی از غیرطبیعی بودن خود شرم می‌کردم؛اما هنگامی ‌که با تو آشنا شدم،در دوری دور از تنهایی به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشین شدم.ای علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم.همۀ ابعاد روحی و معنوی خود را نمی‌دانستم.تو دریچه‌ای به سوی من باز کردی و مرا به دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتی‌ها و زیبایی‌های آن را به من نشان دادی.ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛کویر تنهایی،زیر آتش سوزان عشق،در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم،در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه،بر پیکر کشتی شکستۀ حیات وجود ما می‌تازد.

ای علی! همراه تو به حج می‌روم؛در میان شور و شوق،در مقابل ابّهت و جلال، محو می‌شوم؛اندامم می‌لرزد و خدا را از دریچۀ چشم تو می‌بینم و همراه روح بلند تو به پرواز در می‌آیم و با خدا به درجۀ وحدت می‌رسم.ای علی! همراه تو به قلب تاریخ فرو می‌روم،راه و رسم عشق‌بازی را می‌آموزم و به علیِ بزرگ آن‌قدر عشق می‌ورزم که از سر تا به پا می‌سوزم.

ای علی! دینداران متعصّب و جاهل،تو را به حربۀ تکفیر کوفتند و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ، "روشنفکر" می‌نامیدند،تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند.رژیم شاه نیز که نمی‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف مصالح خود می‌دید،تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد.

بخش هایی از یادداشت شهید چمران در سوگ علی شریعتی

+آدم‌های خوشبخت،‌آدم‌هایی هستند که کتاب‌های خوبی می‌خوانند و دوستان خوبی دارند...

۱ نظر ۰۱ تیر ۹۷ ، ۰۰:۲۹
صبا ...


گزیده ای از نوشته مژگان قاضی راد با عنوان "در آمریکا نویسنده را چگونه پرورش می‌دهند؟"منبع: t.me/FarhanNuri

..]هدف از برنامه نویسندگی خلاق،پرورش فردفرد دانشجویان است و به هیچ وجه رقابتی میان دانشجویان نیست.مدیر برنامه تاکید کرد هیچ کسی با دیگری مقایسه نمی‌شود و دانشجویان باید برای نوشته‌های یکدیگر کمال احترام را قائل باشند.نوشتن هر نوشته‌ای –به گفته او-زمان بر و دشوار است و ما به عنوان نویسنده،همان گونه که برای کار خودمان ارزش قائلیم و رنج نوشتن را به جان می خریم،باید به خاطر داشته باشیم همکلاسی‌هایمان هم همین رنج را کشیده‌اند،پس نقد را به گونه‌ای بنویسیم که به نویسنده در بهتر کردن نوشته‌اش کمک کند،نه تمجید باشد،نه تحقیر و نه توهین...[

]...باور اصلی این بود که نوشته باید خود روشنگر باشد و نیازی نباشد نویسنده درباره نوشته توضیح ارائه کند.این منش شاید انجامش برای بسیاری از نویسندگان،به خاطر حساسیت و تعصبی که روی کارشان دارند،دشوار و ناممکن باشد...[

]...خواندن از روی کتاب،جزءجدایی ناپذیر زندگی نویسنده است و همه نویسندگان حرفه‌ای باید خواندن بخشی از کارشان را در برابر همگان تمرین کنند...[

]...آنچه نویسنده را نویسنده می کند استمرار در خواندن و نوشتن است...[

]...برای چیدن میوه از درخت نویسندگی،تنها زمان است که به کار نویسنده می‌آید…[

 

۴ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۰۰
صبا ...

]نام فیلم: [Edward Scissorhands

]نام کارگردان:تیم برتون[

]محصول سال 1990 آمریکا[

]موسیقی:دنی الفمن[

]فیلمبرداری:استفان چاپسکی]

   

تشکر مخصوص از جناب مویدی بابت هدیه بینظیرشون،(پکیج فیلم) اونقدری این فیلم‌ها هوشمندانه و با دقت انتخاب شدند که تحسین برانگیز هست

۰ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۱۷
صبا ...

اجازه داشتیم شب‌ها بریم سر کلاس‌های دانشگاه،استاد ادبیات خوش ذوقی داشتیم که مثل متن بیهقی حرف نمی‌زد.کسی که دوستش دارم بعد از مدت‌ها انتظار،یک حرف تازه زده بود.وقتی برگشتم خونه دیدم بالاخره اون مبل‌هایی که روکش آبی داشتن رو خریدیم و داریم به آپارتمان تازه‌ای اسباب کشی می‌کنیم.تلویزیون روشن بود و داشت  معلم لهستانی رو نشون میداد که  سربند سفید داشت و با خوشحالی حرف میزد و خب چون من لهستانیم خوب نیست نمی‌فهمیدم چی میگه،بعد یک دفعه‌ای انداختنش تو آتیش،گفتم:چرا الان که همه چیز خوبه،یه نفر باید بمیره؟!نوری که از پنجره اتاق روی چشمام می‌تابید،بیدارم کرد.


۰ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۰۷:۵۰
صبا ...

تلویزیون یه دکوری بی خاصیته که گوشه آپارتمان خاک می‌خوره،گلدون مرمری قدیمی که یادگار خونه باباحاجی رو با چند تا گل رنگ و رو رفته صورتی و قرمز،کنار تلویزیون جا داده.یک پنکه قدیمی با پره‌های آبی که تو شش سالگی جلوش می‌نشستم و به ارتعاش صدام گوش می‌کردم و حظ می‌بردم،افتاده کنار پنجره.مابقی  آپارتمانش رو با میز ناهار خوری که تازه خریده و صندلی‌هاش که برای یه خانواده پنج نفره‌ست،پر کرده.

-بیا بشین بهت یاد بدم،انگشتت رو می‌ذاری روی صفحه گوشی و می کشی سمت راست،خیلی راحته

آروم جوری که کسی صداش رو نشنوه،می‌گه:من خنگم،طاهره که هر پنجشنبه میاد اینجا،این رو می‌گه،نون‌ها رو با قیچی مساوی می‌کنه جا می ده تو فریزر،می‌گه:" تو که خنگی بازم میری وایمیسی سر صف".

می گم ولش کن طاهره رو،تاریخ تولد من کی بود؟

می گه یازده آذر سال 68 نه صبح به دنیا اومدی

همین که من رو یادته،نشون میده حواسه سرجاشه

می‌خنده.چروک‌های کنار چشمش بیشتر می‌شن.با خودم فکر می‌کنم هنوزم معرکه می‌خنده مثه مهین ترابی.

تو خونه خاله زمان ایستاده روی نقطه مجله زن روز،با اون عکس روش که چهره لوند و دندون‌های درخشان و موهای مدل گوگوشی داره.ایستاده روی ساعت زنگدار با شماره‌های یونانی.تخت سیمی خونه باباحاجی که نارنج و شکوفه انار میریخت روش.ایستاده کنار لبخند آنا زینب،نشسته روی صندلی چوبی،با روسری مشکی،موهای سفید پیچ خورده از روسری بیرون زده،دوره شده با نوه‌های قد و نیم قدش تو عکس سیاه و سفید گوشه آینه.تو خونه خاله هنوز نیما فلاح پسر افسانه بایگان.کارآگاه علوی مرد خوشتیپیه.هنوز چایی  سماوری خوش طعم تره.نقل مشهدی گوشه لُپ آب میشه.فرش دستبافت پا بخوره،قیمتش بالاتر می‌ره،کتابهای صادق هدایت برگه‌هاش کاهیه،رادیو صدای سهیلی رو پخش می کنه که داره شعر می‌خونه،دایی بیست ساله‌ام یک روزی از سفر سال شصت میاد تا کتاب‌های فلسفه‌اش رو از کنار کتاب‌های رمان خاله برداره.تو خونه خاله من شش ساله‌ام.شامه‌ام بوی خاله  رو از مادرم تشخیص نمیده،بهانه می‌گیرم تا من رو ببره مدرسه،با اون دانش آموزای گودزیلاش ببره اردو،لبو بزور بچپونن تو حلقم،من تو کلاسش بشم دخترش،کلی پاک‌ کن و مداد رنگی هدیه بگیرم از صورت‌های قاب شده با مقنعه‌های یه وری سفید.

-بیا ببین می‌تونی این گردنبند رو نخ کنی؟

+این رو از کجا اُوردی خاله؟چه قشنگه!مرواریداش رو

-مادرت چندسال پیش از مشهد خریده برام،تبرکه

تو خونه خاله تبرک معنا داره،ختم صلوات و سفره مشکل‌گشا  مستحب نیست،واجبه.تو خونه خاله قاعده" آدما یه بار به دنیا میان یه بار عاشق می‌شن یه بار از دنیا می‌رن"،هنوز از اعتبار نیفتاده.فیلم‌های عاشقانه باید گوشه چشمت رو تَر کنه،دختری که شعر حفظ نباشه،دختر نیست.تو خونه خاله نمیشه تو رو فراموش کرد،بس که حال و هواش"عالم از ناله عشاق مبادا خالی"ست!نمیشه خودم رو به کوچه علی چپ بزنم،آسمون رو به ریسمون ببافم که تقصیر من نیست که زمین اونقد‌رها هم که میگن،گرد نیست.تو سرم یک استادیوم موج مکزیکی می‌رن،هورا می‌کشن،فحش رو می‌کشن به بازی بد روزگار،آشغال پرت می‌کنن رو سر داوری که همش بهم کارت قرمز نشون میده و از قصه تو میاندازه بیرون،لعنتی!هیشکی نمیگه من کفش خوب نداشتم بس که خوش شانسی تحریمم کرده. همیشه توی دیقه نود خیره چرخش توپ‌های روشن توی چشم‌هات...زبونم الکن میشه،خودم رو می‌بازم و تو جام رو بالا میبری،بدون اینکه کسی دستور ویدئو چک بده.اصلا بازی جوانمردانه‌ای نیست...

-چرا گریه میکنی؟گریه نداره که،اگه دوستش داری برش دار خاله جان،برای تو!



ممنونم از حناجان برای دعوتش به چالش"جام جهانی چشمات"

هرکسی دوست داشت،بنویسه

 

۴ نظر ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۱
صبا ...

۰ نظر ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۱
صبا ...

بلال اذان بگو

با همان بریده بریده کلماتت

تا بریدگی وجدان،

بهانه نشود برای خاموشی

 

مریم سکوتت را بشکن

رازت به تیغه تهمت ضرب دیده است...

 

پ.ن

دوستان علاقه‌مند بودند که اگر نوشته‌هایی از این دست داری چرا منتشر نمی‌کنی،خب نوشته‌ای که قرار نباشه منتشر بشه که نمیشه...حقیقتا نه خیلی بی‌بدیل هستن نه دلیل خاصی وجود داره،اما چندتایی نوشته هست که مربوط می‌شه به حدودا شش سال پیش که دور نیستن از حال و هوای این نوشته‌ها،که به سبب لطفی که دارین در این صفحه بازنشر می‌کنم...توضیحی درموردشون ندارم...فقط می‌دونم یک زمانی این‌ها رو نوشتم،همین.

۰ نظر ۱۹ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۱
صبا ...
گفت:تو اون چیزی رو که اتفاق افتاده روایت کردی،فقط در قالب ادبی.سکوت کردم چون اصرارش بر عقیده‌ش اجازه نمی‌داد براش توضیح بدم که ایرادی نداره اگر یک نوشته ادبی اقتباسی از یک واقعیت باشه،مادامی که تاریخنگاری صرف با داده‌های بی ارزش در یک اثر نباشه و عنصر تخیل‌،توصیف و…رو داشته باشه، قادره تو رو از دروازه ادبیات عبور بده.یا به قول رضا براهنی:

 "قصه تقلید مو به مو از زندگی نیست،بلکه تقلیدی‌ست که دید فکری و عاطفی قصه‌نویس بر آن کارگر شده.قصه‌نویس،از زمان زندگی،آن چه را برای قصه خود لازم ست انتخاب می‌کند و بقیه را به دور می‌ریزد.مثلا ممکن ست سی سال را در یک صفحه شرح دهد و صحنه قتلی را در بیست صفحه بنویسد."

به یاد آوردن این گفت و گوی قدیمی،انگیزه‌ای شد که تصمیم بگیرم در مورد نویسنده‌ها و رابطه‌شون با واقعیت بنویسم:

سوژه‌های زیادی برای نوشتن در اطراف ما اتفاق می‌افته سوژه‌هایی که گاه افکار عمومی رو به هیجان میاره:تصادف،دیده شدن اجسام ناشناخته درآسمان،مرگ یک سیاستمدار،کشف یک دارو،وقوع زلزله،پیروزی در یک مسابقه و...اما لزوما بزرگ بودن ابعاد اثرگذاری یک سوژه بر احساسات،اون رو مناسب نوشتن نمی‌کنه،نویسنده وقتی دست به قلم می‌شه که با سوژه به لحاظ حسی و فکری درگیر شده باشه‌؛اینه که ممکنه ناپدید شدن یک مرد در راه پله‌ها و پیدا شدنش در فرودگاه به خاطر فراموشی،محرک نویسنده‌ای برای نوشتن بشه،یا دیدن زنی که لباس‌های زیادی داره و هر روز یک دست لباس انتخاب می‌کنه برای پوشیدن،یا مواجه شدن با زوجی که یکی‌شون به تازگی تصمیم گرفته گیاهخوار بشه.گاهی چراغ اولی که در ذهن روشن می‌شه به سبب همین اتفاقات ساده، روزمره و پیش پا افتاده ست،اما سوژه در ذهن نویسنده از یک فانوس کم سو به یک خورشید بدل می‌شه که نمی‌تونه نادیده‌اش بگیره و تا زمانی که ایده‌ش رو به روی کاغذ نیاره،آرام و قرار نداره.شاید شما تصور کنید نویسنده‌ها از ابتدا شروع می‌کنند به نوشتن یک داستان،نه!سبک نوشتن در هرکدوم از اونها متفاوته برخی نویسنده‌ها از فصل‌های میانه روایتشون رو شروع می‌کنن و برخی کاملا منظم فصل‌ها رو می‌نویسن و پیش می‌برن،این کاملا به خود شما بستگی داره،پس یک ایده رو با این تصور که نمی دونم چه طور باید شروع کنم،از دست ندین.پس لزوما یک اتفاق محیرالعقول نمی‌تونه دلیل خوبی برای نوشتن باشه.چند سال پیش با دوستی مواجه شدم که ذهن خلاقی داشت و علاقه‌مند بود به نویسندگی اما به سبب کار کسالت‌آور و بعضا ناراحت کننده بیمارستانی که داشت،تصور می‌کرد قادر نیست ذهنش رو آروم کنه و شروع کنه به نوشتن،چرا؟چون تصور می‌کرد نوشتن باید دنیایی عجیب و جدا از خودش باشه.این تصور از نوشتن درسته اما تصور کاملی نیست و شما رو پشت یک سد نامرئی و ساختگی محبوس می‌کنه.تصور فانتزی از نوشتن:یک میز چوبی،یک پنجره و سکوت مطلق!ازش خواستم نوشتن رو از کار بیمارستانیش جدا نبینه چرا که نوشتن بخشی از ماست و بخشی از وجود ما رو روایت می‌کنه،نوشتن می‌تونه زخم‌های روحی ما رو التیام ببخشه،می‌تونه ما رو کامل کنه،تصحیح کنه،ما می‌تونیم در فضای داستان‌هامون اون چیزی باشیم که عملا در واقعیت نمی‌تونیم.قادریم حرف‌هایی رو بزنیم که احساسات ما رو بهتر تجسم ببخشه و این از اعجاز نوشتن هست.دوستم شروع کرد و حاصل کارش خواستنی و شیرین بود،دغدغه‌ها و اتفاقاتی که در بیمارستان تجربه می‌کرد رو در قالب روایت،نوشته‌های ادبی می‌نوشت؛بعد از مدتی دریافت چه طور باید دنیاهای تازه رو در نوشتن خلق کنه و در آنها زندگی کنه دنیاهایی متفاوت از زندگی روزمره‌‌ش...نوشتن فرمول ساده‌ای داره:با چیزی شروع کن که به خوبی میشناسیش یا دوست داری بشناسیش.

چند سال پیش نوشته‌های یک معمار رو در  وبلاگستان می‌خوندم،ترکیب معماری و ادبیات،من بی اطلاع از این دانش رو هم شگفت زده می‌کرد،از جسارت چنین نویسنده‌هایی که دانششون رو به زیبایی با اثر ادبیشون به گونه‌ای پیوند میدن که انگار اجزای یک پیکر هستن،لذت می‌برم.چه ایرادی داره که مخاطب نوشته‌های شما از خوندن داستان‌هایی به قلم شما پی به مهارت و دانشتون ببره؟!چرا باید خودتون رو ازش مخفی کنید؟!بهتر نیست صادقانه با نوشته و مخاطبتون مواجه بشید و از پتانسیلی که شغلتون در اختیارتون قرار میده،استفاده کنید؟

نه تنها مهارت که تجربه و خاطرات از دنیای واقعی به دنیای حقیقی روایت ما راه پیدا می‌کنن.شاهکارصدسال تنهایی گابریل گارسیا مارکز گرته برداری خیالی از زندگینامه این نویسنده‌ست.هانریش بل عقاید خودش رو نسبت به کاتولیک‌ها و کلیسا رو از زبان شخصیت دلقکی بیان می‌کنه که به سبب شغلش به کلیسا مالیات نمیده.موراکامی از روایت مشتری‌های کافه‌اش داستان‌های کوتاه می‌نویسه و هولدن کالفیلد سلینجر جدای از تجربه‌های شخصی این نویسنده نیست.حتی گاهی شغل شما قادره بر روی لحن روایت شما اثر بگذاره مثلا در توصیف ویژگی روایت گوستاو فلوبر این طور بیان می‌کنن:توصیفات خشک و پزشک وار او از مادام بواری.

گاهی خاطرات به صورت مستقیم‌تری منشا یک اثر هست مثل خاطرات خانم گلی ترقی که آنقدر زیبا و جذاب روایت شدن که شما به خاطره بودن این روایت‌ها چندان اهمیت نمیدین.(بخشی از نوشته گلی ترقی:" آرزوهایش به دیگران هم سرایت کرده و هریک از ما،شب‌ها پیش از خواب،از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پریم و دور کره زمین می‌چرخیم.آینده هزار در دارد و کلید این درها در جیب‌های ماست.جیرینگ جیرینگ آن‌ها را می‌شنویم و نمی‌دانیم کدام در را،کی و کجا،باز کنیم.")

یا داستان دخترخاله‌ها نوشته جویس کرول اوتس که تکه جدا شده‌ای از زندگی شخصی این نویسنده‌ست که در سبک نامه‌نگاری،روایت شده.مهم شکل پرداختن شما به سوژه‌ای از زندگی واقعی‌ست،پرداختی که شبیه یک روایت تاریخی نباشه و عناصر داستان‌گویی در آن رعایت شده باشه،می‌تونه اونقدری جذاب باشه که ذهن خواننده رو از اهمیت علت اولیه شکل‌گیری اثر دور کنه و به نوشته شما ارزش بده.

حالا نوبت شماست،چه نویسنده‌هایی رو می‌شناسید که تجربه ها و مهارت‌های شخصیشون،روی نوشته‌هاشون تاثیر گذاشته،از تجربه‌های خودتون در نوشتن از سوژه‌های ساده‌ای که فکر نمی‌کردین ازش بتونین یک نوشته خوب دربیارین،اما نتیجه شما رو شگفت زده کرده،برام بنویسین:)

۹ نظر ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۴
صبا ...
می خواهم موسی را با ذهن پرسشگرش بنشانم در مقابل ایوب.می خواهم خضر را تنها بگذارم با رازهای سر به مهرش...

+جدا شده از نوشته هایی که هیچ وقت منتشر نمی‌شوند.

۲ نظر ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۰۲
صبا ...