بیروت این روزها به افسانه می ماند


تصویر خانه نزار را فرستاده و زیرش نوشته همان که مثل شیشه عطر می ماند. برایش پیام می دهم: برویم؟

و خاطرم می رود به سال های دور، به آن وقت ها که  چهره هایمان خنده های اصیل تری را به خودش می دید، خنده هایی که به غم روزگار جوهری نشده بود. یادم می آید که با شهلا روی جدول های دانشگاه راه می رفتیم و می خندیدیم و خیالبافی می کردیم، یک دستمان در دست  هم و دست دیگرمان دست رویاهایمان بود. فکر می کردیم دنیا خواب های  شیرینی  برایمان دیده، از کارهای بزرگی که می خواستیم انجام بدهیم، از سفرهایی که می خواستیم باهم برویم، از جهان هایمان که شبیه هم بود و در این میانه عکس پسرهای لبنانی هم دلمان را برده بود، با آن فارسی حرف زدن های بامزه شان توی راهروهای دانشگاه لبهایمان را به خنده باز می کرد. با خودمان قرار گذاشته بودیم یک روز با هم برویم لبنان. رویای چند ساله ای بود که داشتیم، می گفتیم حتما  آن هوای مدیترانه ای قدم زدن روی سنگفرشها و بودن توی کافه های پر از عطر قهوه در غروب هایش می تواند عاشقمان کند. همه چیز برایمان با یک سرخوشی کودکانه گره خورده بود.

شهلا جواب می دهد: لبنان بهم ریخته، جنگ داخلی شده، خیابان هایش از پس دودها دیگر روشنایی ندارد، کافه هایش سرپا نیست، گرانی جایی برای هیچ قصه ای باقی نگذاشته.



بهش یادآوری می کنم که قرار بود برویم آن جا و دوتا پسر لبنانی برای خودمان پیدا کنیم. می زند زیر خنده: که دیگر برای من امکانش نیست می دانی که؟ کلی معذوریت کاری و شخصی...

جواب می دهم: حداقل یک ماجرای عاشقانه را که می توانی رقم بزنی؟ از آن ها که حتی اگر سرانجامی هم نداشته باشد خوشایند است و یک جایی میان سرو کله زدن با زندگی بی قواره ات یادش بیفتی و گونه هایت سرخ بشود.

می گوید که دلش گیر است. سکوت می کنم   یادم مانده هنوز آن قسمت حرفش که  گفت در لبنان آشوب است، شبیه زنی زیباست که انتظار می کشد و جهان گیسوان آشفته اش را نمی بیند: بیروت می سوزد و من تو را دوست دارم.

شهلا همین وقت می فرستد: یادت می آید آن شعر نزار را که با هم می خواندیم؟

از بیروت برایت می نویسم

هوای بارانی مثل معشوقه ای قدیمی ست

که از سفری دور به دیدارمان آمده

از قهوه خانه های کنار دریا برایت می نویسم

آذرماه دلگیر روزنامه ام را خیس کرده

و تو هر لحظه از فنجان قهوه

از سطرهای مجله بیرون می آیی

 

ادامه می دهم:

بیروت این روزها به افسانه می ماند! عشق من!

برگ های طلایی اش بر زمین طلا و مس اند

و شارع الحمراء اش پیراهنی  رنگارنگ بر تن کرده

چقدر به تو محتاجم

هنگامی که فصل گریه می رسد

چقدر که باید پی دستانت بگردم

در خیابان های شلوغ خیس...



جستاری درباره نمایش ترومن یا خود بی پیرایه

دایی در یکی از نامه هاش نوشته بود: با خدا حرف بزن، حتی اگه شده به صورت گلایه. حرف زدن بهتر از هیچی نگفتنه.

سالهاست این گزاره  رو در گوشه ای از ذهنم نگه داشتم که گلایه کردن چه نقشی می تونه در ارتباط برقرار کردن ایفا کنه؟ چرا رابطه با خدا حتی اگه به صورت گلایه باشه باز هم وجاهت داره و درسته و تو رو از  دایره  رابطه با معبود خارج نمی کنه؟

چند روز پیش با دوستم صحبت می کردم و اون میونه صحبت هاش ازم گلایه کرد، اولش ناراحت شدم اما بعد انگار چشمام باز شد، انگار نشسته بودم جای او و خودم رو تماشا می کردم، خود بی پیرایه رو. می دونید خیلی کم پیش میاد آدم بتونه تو زندگیش خود بی پیرایه اش رو تماشا کنه باید یک رفیق صادقی داشته باشی تا رو به روت بشینه و بتونی انعکاس خودت رو در او تماشا کنی و گره های روحت رو باز کنی. گره هایی که اصلا متوجه شون نبودی و زیر خروارها خاک رفته. باید باشه تا اینا رو کنار بزنه و تو متوجه بشی رفتارت می تونه چه تاثیری داشته باشه.

گلایه چند وجه رو در رابطه آشکار می کنه: یکیش اثرگذاری و در ادامه اش اهمیتت برای دوستت.  شاید اگر این حرف ها رو از آدم دیگه ای بشنوه اینقدرها براش مهم نباشه، اما وقتی از تو گلایه می کنه پس تو وجه مهم تری براش داری. خیلی از ما  در طول زندگیمون ممکنه ناراحت بشیم اما حتی زحمت حرف زدن هم به خودمون نمیدیم، می گذریم گاهی فکر می کنیم حتی با چه رفتار مسخره ای مواجه شدیم. برامون فاقد اهمیت می شه. البته به شخصیت ما هم بستگی داره که تا چه اندازه آدم حساس و زودرنجی باشیم یا نباشیم.

بهرحال «گلایه» خودش یک پل رابطه است، همون طور که تضاد هم یک جور «رابطه» است. همون طور که تاریکی نسبتی با عدم نور داره پس نور و روشنایی هم در یک ارتباطن. فقط در عدم در نیستی در فقدان کلمات، «رابطه» نیست. برای همین دایی می گفت : «با خدا حرف بزن حتی با گلایه.» بذار این ارتباط برقرار باشه. کانکت باش! گلایه کن، حتی سعی کن زیرسوال ببریش. یکی از باورهای من اینه که خداناباورهایی که در فضای مجازی با آدم ها سر عدم و وجود خدا بحث می کنن بیشتر از خداباوران به خدا فکر کردن، پس یک جورایی اونقدری که اونا وصلن ما نیستیم! اونقدری که درباره آفرینش و جزئیات هستی فکر می کنن و می برنش زیر سوال ما فکر نمی کنیم. خدا برای اونا خیلی مهمه، مهم تر از هر خداباور درگیر روزمرگی.

بعد از صحبت با دوستم و تماشای خود بی پیرایه، نه تنها اون گله کردن باعث نشد ازش دور بشم که حس کردم یک قدم بهش نزدیک تر شدم چون تا الان این وجه از روحش رو تماشا نکرده بودم، وجهی که می تونه خیلی شکننده و در عین حال متوجه باشه. حالا من هم او رو بی پیرایه می دیدم! حالا من هم موفق شده بودم به او فضایی بدم که حرفش رو راحت بزنه! و این ما رو بهم نزدیک تر کرد.

اینکه چه طور باید گلایه کرد هم قطعا مهمه، اما در مجموع حرف زدن بهتر از حرف نزدنه و گلایه کردن بهتر از حرف نزدن.

دیالوگ معروف نمایش ترومن رو خاطرتون هست که می گه : تو هیچ وقت یک دوربین تو سر من نذاشتی؟

ما هیچ کدوممون تو سر همدیگه دوربین نصب نکردیم، تا حرف نزنیم نمی فهمیم در جهان هر کدوم از ما چی می گذره.

۱ ۲ ۳ . . . ۸ ۹ ۱۰
گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
Designed By Erfan Powered by Bayan