غریبه های کامل

 

امروزه تلفن‌ های همراه جعبه های سیاه رازهای زندگی ما محسوب می شوند...تصور کنید کسی رمز آن ها را بدست بیاورد ...یا در بازی دوستانه‌ای ناگزیر باشید پیام ها و تماس هایتان را با دیگران به اشتراک بگذارید. «غریبه های کامل» روایت ماست که در شبکه‌های اجتماعی که در میان صفر و یک ها پیام ها تماس ها رودربایستی های اجتماعی، خلوت ها و حریم ها را شکسته ایم و با آنچه که کم اهمیت می شمریمش به وفاداری پاتک می‌زنیم.آدم های این روایت آنچنان که درابتدا می بینیم با هم نه آنقدرها دوستن نه آنقدرها آشنا، اما برای ما بی گمان یادآور آدم های آشنایی هستند.

 

 

 

 


[نام فیلم:Perfect Strangers]

 

[نام کارگردان:پائولو جنووسی]

[محصول سال 2016 ایتالیا]

[برنده جایزه بهترین فیلم و فیلم‌نامه از جشنواره David di Donatello]
 


تنهایی پر هیاهو

برداشت و نگاهی بر داستان تنهایی پرهیاهو اثری از بهومیل هرابال:

کتاب را یک بار بیشتر نخواندم اما از جمله آثاری ست که نیاز به چند باره خوانی دارد به خاطر جزئیات مطرح شده از طرف نویسنده در متن داستان.موضوع این داستان در مورد هانتا مردی ست که 35 سال دارد کار یکنواختی را در یک زیر زمین انجام می دهد .در یک نگاه کلی موضوع ساده ای به نظر می رسد اما نویسنده با استفاده از مطرح کردن اندیشه‌های مختلف به این تنهایی معنا بخشیده و دنیای پر هیاهویی را در زیر زمین و با محوریت یک فرد(که به نظر می رسد نماینده تفکر نویسنده و جهانبینی اش می باشد)به وجود آورده است که این نکته مثبت نوشته می باشد.اما خلاقیت نویسنده در وجود آوردن موقعیت ها کم و گاهی دچار تکرار شده و این از جذابیت کار کاسته و فاصله آن را با یک شاهکار ادبی کم می کند.شاید بهتر بود که کنش ها و واکنش های شخص اول داستان با دیگر افراد هم بیان شود و یا اندکی از فضای انتزاعی اش فاصله بگیرد و خلائی را که قصد توصیفش را دارد ما بین فضای واقعی و ذهنی در جریان باشد.برای نمونه کتاب عقاید یک دلقک هانریش بل توانسته تعادل خوبی میان فرد و محیط ایجاد کند و نگاه نقادانه کنش گرانه ای داشته باشد.

نکته دیگری که در خصوص این داستان می توان گفت مهارت نویسنده در پنهان کردن خود در پشت اثر است.متاسفانه دربعضی از آثار به قدری که نویسنده دیده می شود خود شخص اول داستان ناپدید است و بیشتر دست نویسنده اثر مشخص است.

 

نکته دیگر این که هانتا گویی از زیر زمین و با مطالعه آثار فکری و فلسفی و اقتصادی و در مجموع آثاری که بیانگر ابعاد مختلف انسانی ست دارد روی زمین را بررسی و آنالیز می کند.چشمان هانتا نظاره گر دگرگونی‌ها جنگ ها و صلح ها از طریق کاغذ هاست و در ادامه می بینیم که دوران گذار وقتی رخ می دهد گریبان گیر دنیای مهجور هانتا نیز می شود.ارجاع می دهم به صفحات پایانی کتاب که اشاره می کند به جایگزین شدن دستگاه های پرس جدید به جای دستگاه‌های قدیمی که نشانگر این است که دنیای هانتا نیز خواه نا خواه قربانی مدرنیته می شود و این تنهایی پر هیاهو می رود تا سکوت ابدی را تجربه کند.سکوتی که شاید با گونه ای عرفان نیز پیوند می خورد اشاره به مانچا و عشق افلاطونی.

 

+این کتاب از جمله آثاری ست که قصد بیان یک داستان مشخص با یک فرم و خط داستانی را پی گیری نمی کند بلکه تاکید نویسنده بیشتر بر محتوا بوده است.می توانید مثل یک مرجع برای "تنهایی شناسی انسانی" به آن مراجعه کنید و ظرافت های حسی و در گیری های ذهنی آدمی دور افتاده از جامعه را مشاهده کنید.

 

مقصودم از این که نویسنده در پشت اثرش مخفی شده است این می باشد که مستقیما از زبان خودش داستان را نقل نکرده  بلکه از شخصیت مانتا بهره گرفته و اشاره کردم که مانتا نماینده تفکر و جهان بینی نویسنده ست.بله تنهایی مانتا از نوع تنهایی خود خواسته است نه ناخواسته.بیشتر من را یاد روشنفکر هایی می اندازد که با دلایل مجهولی دوری از اجتماع را بر بودن در درون آن ترجیح می دهند.این تنهایی با کتاب و سیگار و الکل و مهمل گویی پر می شود.اما از آن جا که اصولا به همه امور انسانی حتی مهمل گویی های شبه روشنفکرانه با دید یک مسئله ارزشمند نگاه می کنم که می تواند زوایای روح آدمی را برای ما به نمایش بگذارد،این کتاب را از این وجه با ارزش می دانم.از طرفی نمی توانید منکر بار معنایی برخی مسائلی که طرح می کند بشوید.اما مشکل از جایی شروع می شود که کتاب صرفا دارد طرح مسئله می کند و در نهایت به پوچی رضایت می دهد.

+سال 92 به همراه چند نفر از دوستان بلاگر،وبلاگی برای خواندن داستان ها و نوشتن نقد و به اشتراک گذاشتن نظراتمان با یکدیگر راه اندازی کردیم،جمع کوچکی بود اما بحث ها پربار و سازنده...متاسفانه تنها دختری بودم که در این جمع بود...همیشه دوست داشتم دخترها را بیشتر در محافل این چنینی ببینم(چه واقعی چه مجازی)...به نظرم دنیای حال حاضر در عرصه ادبیات،سیاست،تاریخ،جامعه شناسی و...فقدان تفکر و تحلیل زنانه رو حمل می کنه،طرز فکر زنان می تونه تکمیل کننده جهان ذهنی امروزی باشه...می‌تونه ما رو به نقطه تعادلی برگردونه...از دوستان عزیزم می خوام که حضورشون رو در جایی که «تحلیل» لازم هست، دریغ نکنن و نگذارن جایگاهشون در چنین فضاهایی خالی باشه. هرجایی که شما به دلایل متعدد از جمله نداشتن اعتماد به نفس کافی، عقب نشینی می کنید، بدونید یک صندلی خالی می مونه، صندلی که می تونست با شما پر بشه و ایده تازه و حتی سازنده ای رو به جهان فکر اضافه بکنه...

 


از تلخ کامی

این پست یه درد و دله و ممکنه راهش رو همینجوری بگیره و بره...

تو وضعیتی هستم که دیگه سخت می تونم تو عرصه عدالت خواهی تریبون ها رو باور کنم....آدم ها هنوز می خوان قدرتی که بهش نزدیک تر هستن رو حفظ کنن و این خواستشون رو تو صد تا لحاف می پیچونن...مسئولیت جناح خودشون رو نمی پذیرن.با لباس های ساده و تیپ معمم با مردم نیازمند عکس می اندازن و انگشت عدالتخواهیشون رو سمت این و اون می گیرن،بعد می فهمی این یارو هم زیر سایه امنیت و تضمینی که قدرت بهش داده تونسته حرف بزنه،بعضی دوستام می گن خب همینم خوبه،اما من فکر می کنم خیلی سخیفه!آزادی که مشروط بشه،حقی که فقط برای چند نفر باشه،عیارش پایینه،سخفیه.تازه اون ور قضیه هم عجیبه...چند وقت پیش مصاحبه رامین پرچمی رو می خوندم که سال 88 به اشتباه دستگیرش کردن و افتاده بود زندان،می گفت خیلی ها این جا براشون گیر افتادن یه جور "پز" هست جلوی هم حزبی هاشون.اطمینان از اینکه بعدش آزاد میشن،دغدغه های سخیف و نازل.آدم های سخیف و نازل.یک بار گفتم توی یکی از متن هام ،بازم می گم:کسانی که صرفا به خاطر عقده های جنسیشون دم از انقلابی گری تو هر شاخه و حزبی می زنن...به رمان هاشون نگاه کنید:تو اوج درگیری دختره زخمی میشه حتما هم یک پسر دلسپرده کنارش هست.بی خیال نمادین بودن مفاهیم ،این چرت و پرتا رو ردیف نکنیم که خودمون رو راضی کنیم.همه چیز به شکل ناجوری به مرز تهوع رسیده.مشکل بیشتر از اینکه بی پولی و بی آینده گی و ناامیدی باشه،همین سخیف شدن فرهنگ عمومی و سیاسی مملکت هست ...چرا دلم تنگ نشه برای نویسنده های کتاب هایی که تو دوره نوجوانی می خوندم؟چرا حسرت نخورم که با شریعتی ها مطهری ها بهشتی ها چمران ها هم عصر نبودم؟شاید هم لیاقت نبوده...شاید لایق این آدم ها نیستیم که نداریمشون....شاید هستن هنوز هم و نمیشناسیمشون...گاهی فکر می کنم  آدم های حقیقی توی یک کنجی از این هیاهوهای توخالی فضاهای واقعی و مجازی،دارن زندگی می کنن بی سرو صدا بی ادعا اما با دست های پر...و گاهی تو همون ذهنم از دستشون عصبانی میشم که سکوت رو به عصیان ترجیح دادن...و تو ذهنم باز بهشون حق می دم وقتی شنونده ای نیست،وقتی جست و جو گری نیست برای چی باید حرف بزنن؟

اشتباه نشه من حتی تو ذهنم هم خودم رو همردیف این آدما نمی دونم،بلکه فقط دوست داشتم پای درسشون بشینم،شنونده شون باشم،روشن تر بشه برام این راه...خسته شدم بس که آدم های فیک دیدم افکار فیک دیدم دنیاهای به ظاهر عمیق اما در حقیقت کم عمق دیدم...مرداب های اقیانوس نما!

خسته شدم از دست و پا زدن الکی...از این حرف های الکی...از این راهی که نمی دونی داره به کجا میرسه...از این تظاهر تهوع آور خسته شدم...از اینکه همه اینقدر اخلاقین ولی اینجا از بهشت خبری نیست،از این تناقض ریشه دار از این مسئله ها که حل نمیشه با خودم با همه...خسته شدم از اینکه امت حزب الهی به رائفی پور ها به پیکسل های افتخار می کنم چادریم به دخترای مجری با سربند و ساق دست یک رنگ به محمد زمانی گلزار حزب الهی ها!به داد و هوار و فحش های عباسی ختم میشه...خسته شدم از این همه بی مایگی ...از اینکه هیچکسی بهش برنمی خوره...کاش همه یه جوری حرف بزنیم به همدیگه بربخوره کاش تکون های شدیدتری بهم بدیم تا از خواب غفلت بیدار بشیم...کاش جمله درست"صبح میشه این شب باز می شه این در،صبر داشته باش"از دهن  کسانی درنیاد که با پول اختلاس تهیه کننده هاشون لقمه میگیرن برای بچه هاشون...کاش آب زلال بشه این انقلابی گری، کاش بتونی سنگ های تهش رو ببینی...بتونی ببینی که آخرش به دریا ختم میشه...


گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
Designed By Erfan Powered by Bayan