از زبان دیگران

باید باور کرد که ضروری نبودم. دوست داشتم ضروری باشم. دلم می‌خواست برای چیزی یا کسی ضروری باشم. نبودم.

سارتر


جستاری درباره عشق

یک بار دوستی گفت "آزادی" خواهان زیادی داره، پس چرا تعریف مشخصی نداره؟!
کلمه آزادی رو برمی دارم و جاش می نویسم: عشق
عشق یکی از  مناقشه برانگیزترین موضوعات انسانیه. فکر کنم سی سالگی فرصت خوبیه برای اینکه مروری داشته باشم به تعریف هایی از این کلمه که از افراد مختلفی در طول زندگیم شنیدم.
پدرم معتقد بود جهان بر مبنای عشق بنا شده و اساس زندگی بر «محبت»، در طول زندگیش هم بر همین مبنا به آدم های زیادی کمک می کرد و خیلی مهربان و با محبت بود، جوری که حس می کردی یک قلب طلایی داره. تعریف عشق از نظر پدرم، با یک "بخشندگی پایان ناپذیر و شعف" گره خورده بود.
استادم می گفت آدم ها مثل پروانه هایی هستن که اطراف یک آتش جمع شدن و این آتش هست که اونا رو کنار هم نگه داشته و بهم پیوند داده، این آتش اسمش «عشق». خود استاد هم نسبت به اطرافیانش با یک حالت روامداری و مردم داری ویژه ای برخورد می کرد و سعی می کرد آدم ها رو با تفاوت هاشون بپذیره. تعریف عشق در نظر استادم با «وحدت» و «همدلی» قرین بود.
حدود هفت سال پیش با یک فلسفه خوان ملاقات کردم که معتقد بود عشق وجه ناشناخته ای به نام «مراعات» داره،  او معتقد بود اگرچه همه گمان می کنن عشق با ابراز و یادآوری مدام پیوند داره ولی گاهی عشق ضد خودش عمل می کنه و ابراز زیادیش می تونه برای طرف مقابل آزار دهنده باشه ، پس عشق نه در «کلمه و نزدیکی» که گاهی در «سکوت و دوری» خودش رو نشون می ده. تعریف عشق در نگاه او مساوی بود با «مراعات حال معشوق».
شیرین در منظومه خسرو و شیرین با وجود همه عشقی که به خسرو داره بهش اجازه ورود نمیده و معتقده باید "حرمت" عشق رو نگه داشت. از دید شیرین عشق " یک زلالی و پاکی به واسطه امتناع " بود. 
دوست کرد زبانی داشتم که اهل کشور ترکیه بود و کتاب و شعر هم زیاد می خوند از منظر او عشق با مراقبت از معشوق با توجه ویژه به علایق او و شناختنش پیوند خورده بود. جوری که معشوق رو در همه چیز ببینی و احساس کنی. او این جمله کلیشه ای رو عمیقا به من یاد داد: چه طور می توانم فراموشش کنم وقتی در هر چیزی نگاه می کنم او را می بینم؟!
و البته گفت عشق ویژگی عجیبی داره مثل یک بیماری مسری از عاشق به معشوق سرایت می کنه  تا جایی که ممکنه جای این دو با هم تغییر کنه.
از منظر او عشق با «شناخت معشوق» با «میل ورزی» و با «حس یگانگی» تعریف می شد. البته شاید ارادت او به مولانا در این نگاهش به عشق بی اثر نبود.
سال ها پیش یک نوشته درباره عشق در مجله ای خوندم که نویسنده معتقد بود عشق 26 نوع داره بعضی عشق ها پر از شور و علاقه و در  لحظه شکل می گیرن، برخی عشق ها باغبانی هستن و با گذر زمان به ثمر می رسن، بعضی عشق ها افلاطونی هستن و بعد جسمانی ندارن و ....از نظر نویسنده عشق «قصه هایی کاملا متفاوت» با «قهرمان هایی کاملا متفاوت بود» و خلاصه دیدگاه نویسنده از نظر من این بود که «عشق خلاقانه» است و هربار با توجه به موقعیتی خودش رو به یک شکلی نشون می ده. 
حلاج هم می گفت عشق را امروز بینی و فردا بینی و پس فردا امروز او را کشتند  فردایش سوزاندن و پس فردایش خاکسترش را به باد دادن. حلاج عشق رو در «آزادگی» می دید.
و خب این آزادگی با اون آزادی که می گن که عشق آزادی است خیلی فرق داره. برخی می گن عشق آزادی ست، دو نفر باید امکان این رو داشته باشند که فضایی برای تنفس و رشد بهم بدن البته جناب لنی در کتاب خداحافظ گری کوپر معتقده:آزاد؟! آره جون خودت! اصلا نمی دونه چی می گه. یک دفعه می گه عشق، بعد پشت سرش می گه آزادی. این دو تا که با هم جور درنمیان.
اما سال ها پیش وقتی درباره عشق کنجکاو بودم در یک کتاب روانشناسی خوندم که عشق آدمها رو شبیه همدیگه می کنه و البته در کتاب دیگری از روانشناس دیگری خوندم که آدم ها می گردن آدم شبیه به خودشون رو پیدا می کنن و عاشقش می شن و از همین جا بود که فهمیدم حتی روانشناسها هم بدرستی نمی دونن عشق دقیقا چیه یا وقتی عاشق می شن کتاب می نویسن؟ 
با وجود این تعاریف، مواجه و ملاقاتم با این پدیده همیشه با اندکی تردید، سوال و بیگانگی همراه بوده ...تنها یک بار بدون هیچ تردیدی یقین کردم که تونستم این موجود بی بدیل رو از نزدیک ملاقات کنم در جایی که انتظارش رو نداشتم: روضه رضوان. یک بخشی از کره زمین که مطمئنم برای من هیچ بدیل و جایگزینی نداره. در اونجا حسی مثل حریری نرم من رو در برگرفته بود و توان دور شدن از ضریح رو بهم نمی داد. شده بودم شبیه همون کبوترهایی که به زمین حرم زنجیر شده بودن. از کاروان فرار می کردم تا برسم به روضه رضوان .نماز صبحم که در روزهای عادی قضا می شد چون خواب شیرین تر بود، اون جا به شوق روضه رضوان ساعت سه از خواب بیدار می شدم! این حتما عشق بوده. مطمئنم در اونجا چیزی رو ملاقات می کردم که ابعاد مادی و این جهانی نداشته و با این وجود در همین جهان بوده! چیزی که بسیار من رو به شعف می آورد. روزی که قرار بود باهاش خداحافظی کنم  شبیه بچه ای بودم که از زهدان مادرش جداش کردن! من عشق رو اینطور تجربه کردم و دیدم...بند بند وجود آدمی از هم گسسته می شد...و در ذهنم گمان می کنم همه عاشق روضه رضوان میشن! و در ذهنم او معشوق خواستنی برای همه ست، عجیبه که جایی برای حسادت ها و تنگ نظری ها در ساحت این عشق نیست! برعکس می خوای همه بشناسنش و عاشقش باشن! وقتی می گم همه بشناسنش شاید خودم هم هنوز بدرستی نشناخته باشمش، ولی این رو قلبا می خوام!  ...هیچ وقت دیگه در ارتباط  با آدم ها و حضور در مکان های مختلف نشد که این تجربه با همین کیفیت تکرار بشه...برای همین اگر ازم بپرسید: صبا تو عشق رو چه طور میبینی؟ بهتون جواب میدم: برای من جهان از روضه رضوان شروع میشه!

شما هم برام بنویسید عشق رو چه طور می بینید؟ چه تجربه ای داشتید؟ برای شما چه دستاوردی داشته؟



ساده نویسی درباره رنج

وقتی می فهمم یکی "رنج کشید" باهاش بیشتر رفیق می شم چون رنج یک ورژن آدم رو ارتقا میده، البته در مواجهه با رنج همیشه فقط دو تا انتخاب هست: یا به آدم بهتری تبدیل بشی یا بذاری رنج از تو یک هیولا بسازه. رنج می تونه ایمانت رو نسبت به خدا، باور و اعتمادت رو نسبت به آدمها و خوشبینیت رو نسبت به روند زندگی از بین ببره. در نتیجه تو تبدیل میشی به کسی که در مقابل این حجم از تلخی که داره به سمتش میاد باید مقاومت نشون بده. مقاومت از نوع سنگ و میخکوب شدن به زمین نیست، مقاومت گاهی رودخونه اس نرم و آرام در دل رنج رفتن و حل کردنش در خودت و صاف و شفاف کردنش با سنگهای صیقلی درونت. مقاومت اینه که آرامش بدی، گاهی سخت بکوبی به سنگ ها و اینقدر ادامه بدی تا راهت باز بشه. مقاومت یعنی روح داشته باشی... صدای آرامش بخش داشته باشی... بتونی تشنه ها رو سیراب کنی... مقاومت یعنی اینکه درسته که از سرچشمه ات فاصله گرفتی اما اگر ادامه بدی وارد چرخه بشی بذاری "هستی" تو رو به رسمیت بشناسه و جدی بگیره، دوباره به سرچشمه برمیگردی و بارها و بارها از یک قطره متولد میشی و مثل یک رودخونه ادامه پیدا می کنی.

شما رنج رو چه طور میبینید و با رنج ها چه کار می کنید؟ رنج ها چه نتایجی در زندگیتون داشتن؟ 


+حال برادرزاده ام رو به بهبودی هست، ممنونم که هیچ وقت محبتتون رو ازم دریغ نمی کنید و رفیقانه کنارم موندید. ببخشید اگر نگرانتون کردم. بازم ممنونم از پیام های پرمهرتون



صفحه من در اینستاگرام


از آن جهت که شاید دوست داشته باشید دنبال کنید:)

کلیک کنید


دریغ کردن با بازگشتن، جای خالی اش پر نمی شود

هنوز همان چهارساله دور مانده از همه جا هستم... همان که تصویر پوشانده شده با دست هایش از پنجره ماشین در حال حرکت، ثبت شده... همان که فکر می کرد رهایش کرده اند اما دیگران گمان می کردند این فقط یک شوخی است:"کمی با ماشین دور میشویم، چند عکس از او میگیریم، حالت با مزه ای دارد! دارد گریه می کند، بعد دوباره بر میگردیم" حتما مثل همه آدم ها فکر می کردند دریغ کردن با بازگشتن، جای خالی اش پر می شود. چهارساله بودم، برگشتند و در آغوشم گرفتن. اما من چیزی حس نمی کردم... هنوز همه شان در حال دور شدن بودند، هنوز ماشین داشت در دشت دور می شد... 
شش ساله ام، سفارش شده ام که از جایم تکان نخورم در ماشین بمانم. شب است. خیلی گذشته و برنگشته اند. از ماشین پیاده میشوم. وارد آسانسور آپارتمان و دکمه ها را یکی در میان میزنم. فکر می کنم یکی شان بالاخره من را به آنها میرساند. بین طبقات، بالا و پایین میروم، آدمها سوار و پیاده می شوند، هیچ کدامشان را نمیشناسم. ترس برم میدارد...بغضم می ترکد. چند بچه هفت هشت ساله دستم را میگیرند و دوباره من را کنار ماشین می رسانند. به سختی خودم را بالا می کشم و سوار ماشین میشوم می خزم توی تاریکیش و یک دل سیر زار می زنم. برمیگردند اما ماشین اینقدر تاریک است که چشم های سرخ من پیدا نیست، صدایم در نمی آید... 
هشت ساله ام، شمال شرجی وحشتناکی دارد، هوا عرق کرده و تب سرد نشسته به پیشانیم، هوایش بوی ماهی گندیده می دهد، قلبم تند تند میزند. نشسته ام پیش علی پسر عمویم صندلی عقب ماشین، از حال رفته ام. علی توی گوشم میگوید که چیزی نیست که زود میرسیم شمال که آنجا دریا دارد و جنگل دارد و میشود تا انتهایش دوید. اما من چیزی نمی شنوم، حالم هی بدتر می شود. از هوش می روم. چشم که باز می کنم سقف شیروانی چوبی را بالای سرم میبینم، یک تخت سفید نرم و یک پنجره که به سمت درختهای نارون باز می شود. اما هیچ کسی نیست، از پله ها تند تند پایین می آیم، هیچ کدامشان در ویلا نیستند، من را گذاشته اند و رفته اند. بر میگردم در اتاق زیرشیروانی چشم هایم را فشار میدهم روی هم تا دوباره که چشم باز می کنم به ماشین برگردم... 
شش ساله ام، مادر موهایم را کوتاه کرده، یک لباس زرد پر از چینهای کوچک به تن دارم. موهایم زیادی صاف است پیشانی ام را خش می اندازد، جلوی چشم هایم را میگیرد. دعوت شده ایم به یک عروسی عشایری، غذا را داده اند، شروع کرده اند به بازی با چوب ها. کم کم دعوایشان میشود چوب ها را می زنند توی سر و کله هم. من را از آنجا دور می کنند. مسافت زیادی راه می رویم. خسته میشوم. توی چادر خوابم میبرد. چشم که باز می کنم، نمیبینمشان، در عوض چند تیله رنگی چشم زل زده اند به من. وحشت زده از چادر میزنم بیرون. رفته اند.. یکی از پسربچه ها پی ام می آید، پابرهنه ام، همینطور راهم را می کشم و میروم... به زبان محلی داد می زند که کجا میروی؟ ، اعتنا نمی کنم. تنهایم نمی گذارد. تند میرود یک خورجین می اندازد روی شانه اش، کفش هایم را میزند زیر بغلش و می دود تا به من برسد. مسافت زیادی میرویم، صدایم در نمی آید، اما او برایم می زند زیر آواز. آنها رفته اند و من ترسیده ام. میزنم زیر گریه. به زبان محلیش با من حرف میزند، نمی فهمم چه میگوید. میرود از درخت گردو بالا.  گردو ها را می ریزد توی دامنم، خودش چندتا دارد شروع می کند به بازی کردن. حواسمان میرود پی گردوها... میرود پی بازی، یادم میرود. کم کم می فهمم دارد  از چه حرف میزند:راهی نمونده. حالت بد شد گذاشتنت تو چادر، نمیشد با خودشون ببرنت. نمی خواستن تنهات بذارن. الان هم که تنها نیستی، یک شیر باهاته!
غروب شده که میرسیم به چادر، گردو ها را می اندازم و میدوم سمتشان... 


برای تمام پیرمردهای تنها مانده در جزیره

دیگر دستم آمده است، می پرسم: چند نفر دیگر این دستخط ها را می خوانند؟

دیگر جواب را می دانم، همیشه یک چند نفری هستند.

همان وقتی که نسخه ای از کتاب را برایم فرستادی و نمایش کم حرف زدن را برایم اجرا کردی، باید می دانستم تنها ستاره هیچ آسمانی نیستم. دختری استوری کرده بود که ساعتها با تو همکلام شده درباره کتابت. راستش را بخواهی بیشتر از آنکه ناراحت شده باشم، خنده ام گرفت. حالا وقتی دیگرانی از روی سکوها بلند می شوند و برایت دست می زنند، خنده ام می گیرد...دیگر می دانم یک شماره تلفن می تواند در گوشی های زیادی ذخیره شده باشد، دعوت به ملاقات دوباره را آدم های زیادی می توانند شنیده باشند. به حیرت زدگی دیگران درباره تو نگاه می کنم و خنده ام میگیرد، وقتی از شکوه کلماتت حرف می زنند، خنده ام می گیرد. به شفافیت  نگاه دخترک بیست و چند ساله که تو را خدای المپ می پندارد، خنده ام می گیرد....

دیگر دستم آمده است، حالا هر دستخطی برایم می فرستند، می پرسم: چند نفر دیگر این دستخط ها را می خوانند؟



چهل و یکم

چهل و یکم نوشته حمید بابایی روایت ادریس نظمیه چی، در میانه آشوب گوهرشاد است. فضای نوشته و توصیفات قلم براهنی و علوی را تا حدودی برایتان تداعی می کند، هم از منظر خوشنشینی واژگان کنار همدیگر که ویژگی چیره دستانه براهنی است هم شرح تاریخی روایت که قصه های علوی را به ذهن می آورد. کلمات آنقدری قوت دارند که من تا مدت ها تاثیر نثر این کتاب را در نوشته های خودم مشاهده کنم. اما روایت گره ای ندارد، گره ملموسی ندارد، از آن دست سوالاتی که تو را تا انتهای مسیر با خودش بکشاند به شوق یافتن پاسخ. ذکر نفس است گویی. سیری است در انفس آدمی که که در زیر رواق جهان با خویشتن خویش خلوت کرده. همچنین نشان ارادتی است به اثر عرفانی تذکره الاولیای عطار تا ادریس ادامه این قصه آن جهانی باشد. در میانه متن به فراخور روایت اشاراتی به باب هایی از تذکره می شود. در ابتدای هر فصل هم چرخش قلم عماد خطاط باشی است که انتهای هر باب را ( از منظر عصاره معرفتی اش) به باب بعدی متصل می کند. 

روایت عاشقانه گلنسا و ادریس می توانست گره های بیشتری، می توانست ماجراهای بیشتری، می توانست از کلیشه های رایج داستان های این چنینی بیشتر برود. اما شاید نویسنده نمی خواسته قصه عاشقانه بشود؛ چرا که کلیت روایت به نوعی عارفانه است. بهرحال از دید من قصه گلنسا و ادریس آن چنان که باید چفت و بست ندارد. منِ آدم این قرن را به همذات پنداری نمی رساند. کاش شرح آن چه بر آنان رفته بود مفصل تر می شد. گیراتر می شد و شاید بهتر بود مقدمه ای می شد بر این حالی که بر ادریس رفته بود. از سویی اگر مخاطب با احوالات این چنینی از چهل شب معتکف شدن، از توبه، از جهان هایی که ادریس ها را می سازد از تذکره عرفا و اولیا بی اطلاع باشد، زنجیره هایی که او را متصل کند، مفقود است در این داستان. پس او به تماشای جهانی می نشیند که ناآشنا و غریب است. باید نقطه اتصالی باشد میان مخاطبی که با این چنین فضاها آشنایی ندارد تا او را از جهانی که احاطه اش کرده راهنمایی کند به جهان دیگری و برایش ملموس تر بشود. با این همه چهل و یکم خواندنی است. اگر بخواهید کمی از این هیاهوی جهان فارغ بشوید.

 ادریس تو را مقابل خودت می نشاند. نماد وجدان بیدار است در عصر بی عدالتی، خودش را نه از بابت کاری که کرده که از بابت آنچه نکرده شماتت می کند... قهرمانی های پوشالی در چشم او که بیدار است، بی اعتبار می نماید. ما از بیداری های ادریس گونه دوریم و سالهاست در رواق چشم منظر او با خویشتن خویش خلوت نکرده ایم...

دریافت این کتاب از طاقچه



گر ما ز سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

چند تا خبر خوب دارم که دوست دارم باهاتون درمیون  بگذارم

خبرها جزییات ندارن اما من رو خییلی امیدوار کرد

در این مدت سعادت داشتم ( نه در معنای تعارف بلکه در معنای حقیقیش) در محضر دوستانی باشم اهل علم...و این حضور من رو خیلی متاثر کرد... از چند جهت:

اول اینکه فهمیدم جوان هایی در این مملکت هستند ناشناخته که از جان و دل وقت و توان می ذارن برای اینکه ساحت تمدنی آینده رو ترسیم بکنند و چه خوبه این گمنامی و چه برازنده است ...ذهن هایی درخشان، پویا و امیدوار ...که واقعا آدم رو شگفت زده می کنه.

دوم اینکه فهمیدم که دختران به مراتب قدرت و پشتکار بیشتری از خودشون در امر علمی نشون می دن، خلاق و پیش رو و بعید نمی دونم آینده علمی این مملکت رو در سطح وسیعی زنان در حیطه اختیار داشته باشند. دخترانی قدرتمند و بسیار باهوش و ذکاوت که سر من رو به تواضع خم می کنه و من فقط مستفیض می شم و ساکتم و دو گوشم به وقت شنیدن...

سوم اینکه امیدوار باشید در همین مرداب ناامیدی که احاطه کرده ما رو...من آدم هایی رو می بینم که خستگی ناپذیر و شبانه روزی تمام تلاششون رو می کنن که این بازی رو تغییر بدن و قواعد تازه ای تعریف کنند. نیروهای جوانی که کم کم در طلیعه صبحی از گمنامی بیرون میان و این شب رو به انتها می رسونند... 

آمدم اینجا تا با قوت قلب و یقینی که پرتو انداخته بر باورم به شما نوید اون روز رو بدم..


پاورقیها همیشه پاورقی هستند

پالس های اشتباه. باید حرف بزنم. باید برای خودم مشخصش کنم. نمی شود بی عینیات و چراغ خاموش در این کوره راه رفت. 
اینها را با خودم زمزمه می کردم. 
همه چیز از یک قصه شروع شد. بخشی از متن قصه حذف شده بود در نگاه اول درنمی یافتی، بعد تکه های جدا شده در پاورقی خودش را نشان میداد، در نمی یافتی چون حذف تکه ها به کلیت داستان ضربه ای نزده بود، عجیب بود! انگار نویسنده بخواهد تو را تذکار بدهد که این تکه جدا افتاده بی مقدار، بی مقدار نیست بخشی از همان کالبد اثر است.
پاورقیها بخشی از روایتند و نقش حیاتی تر از یک پاورقی را ایفا می کنند، چه بدعت خلاقانه ای در متن!  همینطور که شگفتی و تحسین من را برانگیخته بود، با نویسنده اثر مطرح کردم. گفت کدام را میگویی؟ نه اینطور نیست به اشتباه تایپی حذف شده اند.
واقعیت خورد توی صورتم. جهان استعاره ها فرو ریخت. اعتمادم را به نگاه خودم از دست دادم. دریافت پالس های اشتباه، پالس هایی که احاطه ات می کند. نگاهی را می آفرینی از پس متن، در حالی که آفریده ای! نبوده از اساس. دریای متلاطم این طور آغاز می شود از پای شکسته استدلال ها. از ذهنیات فروافتاده. از آن برج ها که بالایش ایستاده ای و خالی می شود زیر پایت.
میان این تلاطم پی در پی، میان این سیلی هایی که حقیقت می زند مدام. نویسنده شاعر مسلک صورتگری هست که جهان استعاره ها را تصویر می کند. بغض که می شوم از تو... بغض که می شوم از خودم که بیهوده شنیده ام صدای آن دنیای دیگر را... میروم به این ساحل امن... به تماشای جهان استعاره ها که میان من و اوی نقاش یکیست. و شوخی تلخ ماجرا این است که کم کم به یاد می آورم در آن دوران جوانی های نو، هم او بوده که از پس ابر واقعیتهای زمخت، گرمای خورشید استعاره ها را به جهانم تابانده. انگار به موطن گمشده ای بازگشته باشم...

پاورقی:
راستی حالا "تو" یی اصلا هست؟! 


چرخش

چندسال پیش دوست بلاگری داشتم که درباره انیمه ها مینوشت، هایکو مطالعه می کرد و نوشته های خاصی درباره سینما به ویژه نوآر داشت. با خودم فکر می کردم چه روحیه عجیبی!
امروز به این فکر می کردم که بایستی سیر مطالعاتی را درباره نوآر شروع کنم و این پدیده را بهتر بشناسم. یاد دوستم افتادم از آن چند ویژگی عجیب همین یکی مانده بود که هنوز  دنبالش نرفته ام:))

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
Designed By Erfan Powered by Bayan