يكشنبه ۶ بهمن ۰۴
دلم میخواهد بروم جایی که مردمش اینقدر در میدان سیاست نباشند. خسته شدم از بس با عزیز از دست دادهها همدردی کردم. از جهل و هیجانهای باد کرده و شعارهای بیمایه خسته شدهام. از این آدمهایی که هر بار بعد از هر مهلکه خونباری هنوز زندهاند و برایم از انقلاب و ظلمستیزی حرف میزنند. خب پدر سگ تو چرا هنوز یک بار نرفتهای سینهات را سپر این ظلم کنی؟!چرا تمام نمیشوید شما؟چرا دهانهایتان را نمیبندین؟خسته شدهام از تظاهرشان به امروزی بودن تا تظاهرشان به شیعه علی بودن. دلم میخواهد جای دیگری بروم.جایی که مردمش این همه در میدان سیاست نباشند. وقتی سرم به زندگی خودم است نگویند چرا زیاد کار میکنی و وقتی دارم استراحت میکنم نگویند چرا کار نمیکنی. میخواهم بروم جایی که مردمش زیاد دهانشان بسته باشد و به جای حرافی راه بروند کار کنند انجام بدهند حل کنند. بروم جایی که روی شانههایشان تفاخر سنگهای دوهزار و پانصد ساله و تعصب پیامبری که اصلا نمی شناسندش،نباشد. جایی که جملههایشان با تمسخر:ما ایرانیها یا با تفاخر :ما ایرانیها ...شروع نشود. میخواهم بروم جایی که تمام عمرشان دنبال آدم باشرف نگردند و خودشان بیشرف عالم باشند. و بعد که رفتم،پیش خودم شماره نکنم که هر چه کشیدم از مردم ایران بود هر چه عقده دارم سرشان خالی کنم و در هر کمپینی که موافق بمب ریختن روی سرشان هست شرکت کنم و به کف کفشم هم نباشد که اگر پدرم زنده در این کشور نیست،قبر پدر خودم در آن خاک است. پست و حقیر نشوم انبانم پر حرف مفت و مال حرام نشود که دهان به حکم کشتن بیگناهان باز کنم. میخواهم بروم جایی که مثل آدم خطاکار/خوب چند وجهی پرکار غرق در زندگی و هدفهای خودش هست زندگی کنم و آزارم به مورچهها هم نرسد.