میامی در خورشید


بانکدار بودن در میامیِ دههٔ ۱۹۸۰شبیه قدم گذاشتن روی صحنهٔ یک فیلم سینمایی بود. شهر با پول، موسیقی و آفتابِ بی‌امان می‌تپید. آسمان‌خراش‌ها هر سال قد می‌کشیدند و هر معامله‌ای بزرگ‌تر از زندگی به نظر می‌رسید. بانکدارها با کت‌وشلوارهای سفید و ساعت‌های طلایی وارد دفترهایی با کف مرمری می‌شدند، طوری حرکت می‌کردند که انگار شهر به آن‌ها تعلق دارد. عطرهای گران‌قیمت در هوا معلق بود و با نسیم اقیانوس درهم می‌آمیخت، در حالی‌که خودروهای لوکس بیرون آرام ایستاده بودند و منتظر دیده‌شدن. در میامی، موفقیت فقط به دست نمی‌آمد؛ به نمایش گذاشته می‌شد.


صبح‌ها زود، در برج‌های شیشه‌ای مشرف به خلیج بیسکین آغاز می‌شد؛ جایی که جلسه‌های پرکافئین، حال‌وهوای کل روز را تعیین می‌کرد. هلیکوپترها آسمان را می‌شکافتند و مشتریان و مدیران را برای ناهار به قایق‌های تفریحی خصوصی می‌بردند. تلفن‌ها بی‌وقفه زنگ می‌خوردند؛ هر تماس نوید یک برد هفت‌رقمی دیگر را می‌داد. سرعت هرگز کم نمی‌شد—فقط شدیدتر می‌گشت.


با فرارسیدن شب، میامی دگرگون می‌شد. نورهای نئون روی آب می‌درخشیدند و کیف‌های دستی جای خود را به جام‌های شامپاین می‌دادند. مهمانی‌های پنت‌هاوس به تراس‌های باز سرازیر می‌شد و موسیقی روی خلیج می‌لغزید، در حالی که شهر در پایین می‌درخشید. چشم‌انداز بی‌پایان بود؛ از موج‌های تیرهٔ اقیانوس تا خط افقی شهری که با نور زنده بود.



فراری‌ها و لامبورگینی‌ها در خیابان اوشن درایو می‌تاختند؛ غرش موتور‌ها میان نخل‌ها و هتل‌های آرت‌دکو می‌پیچید. همه در تعقیب چیزی بودند—پول بیشتر، قدرت بیشتر، هیجان بیشتر. میامیِ دههٔ ۸۰ زرق‌وبرقی بود پیچیده در آشوب؛ جاه‌طلبی‌ای آن‌قدر سوزان که آسمان را روشن کند. برای یک بانکدار، هم رؤیا بود و هم خطر؛ جایی که ثروت‌ها یک‌شبه ساخته یا نابود می‌شدند. شهر هرگز نمی‌خوابید و پولش هم همین‌طور. هر طلوع آفتاب، قماری تازه بود؛ فرصتی دیگر برای عظمت. پرریسک، مست‌کننده، فراموش‌نشدنی—عصری طلایی که زیر آفتاب فلوریدا شعله‌ور می‌درخشید.




می‌خواهم بروم جایی که آزارم به مورچه‌ها هم نرسد

دلم می‌خواهد بروم جایی که مردمش اینقدر در میدان سیاست نباشند. خسته شدم از بس با عزیز از دست داده‌ها همدردی کردم. از جهل و هیجان‌های باد کرده و شعارهای بی‌مایه خسته شده‌ام. از این آدم‌هایی که هر بار بعد از هر مهلکه خونباری هنوز زنده‌اند و برایم از انقلاب و ظلم‌ستیزی حرف ‌می‌زنند. خب پدر سگ تو چرا هنوز یک بار نرفته‌ای سینه‌ات را سپر این ظلم کنی؟!چرا تمام نمی‌شوید شما؟چرا دهان‌هایتان را نمی‌بندین؟خسته شده‌ام از تظاهرشان به امروزی بودن تا تظاهرشان به شیعه علی بودن. دلم می‌خواهد جای دیگری بروم.جایی که مردمش این همه در میدان سیاست نباشند. وقتی سرم به زندگی خودم است نگویند چرا زیاد کار می‌کنی و وقتی دارم استراحت می‌کنم نگویند چرا کار نمی‌کنی. می‌خواهم بروم جایی که مردمش زیاد دهانشان بسته باشد و به جای حرافی راه بروند کار کنند انجام بدهند حل کنند. بروم جایی که روی شانه‌هایشان تفاخر سنگهای دوهزار و پانصد ساله و تعصب پیامبری که اصلا نمی شناسندش،نباشد. جایی که جمله‌هایشان با تمسخر:ما ایرانی‌ها یا با تفاخر :ما ایرانی‌ها ...شروع نشود. می‌خواهم بروم جایی که تمام عمرشان دنبال آدم باشرف نگردند و خودشان بی‌شرف عالم باشند. و بعد که رفتم،پیش خودم شماره نکنم که هر چه کشیدم از مردم ایران بود هر چه عقده دارم سرشان خالی کنم و در هر کمپینی که موافق بمب ریختن روی سرشان هست شرکت کنم و به کف کفشم هم نباشد که اگر پدرم زنده در این کشور نیست،قبر پدر خودم در آن خاک است. پست و حقیر نشوم انبانم پر حرف مفت و مال حرام نشود که دهان به حکم کشتن بی‌گناهان باز کنم. می‌خواهم بروم جایی که مثل آدم خطاکار/خوب چند وجهی پرکار غرق در زندگی و هدفهای خودش هست زندگی کنم و آزارم به مورچه‌ها هم نرسد.

گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan