پاورقیها همیشه پاورقی هستند

پالس های اشتباه. باید حرف بزنم. باید برای خودم مشخصش کنم. نمی شود بی عینیات و چراغ خاموش در این کوره راه رفت. 
اینها را با خودم زمزمه می کردم. 
همه چیز از یک قصه شروع شد. بخشی از متن قصه حذف شده بود در نگاه اول درنمی یافتی، بعد تکه های جدا شده در پاورقی خودش را نشان میداد، در نمی یافتی چون حذف تکه ها به کلیت داستان ضربه ای نزده بود، عجیب بود! انگار نویسنده بخواهد تو را تذکار بدهد که این تکه جدا افتاده بی مقدار، بی مقدار نیست بخشی از همان کالبد اثر است.
پاورقیها بخشی از روایتند و نقش حیاتی تر از یک پاورقی را ایفا می کنند، چه بدعت خلاقانه ای در متن!  همینطور که شگفتی و تحسین من را برانگیخته بود، با نویسنده اثر مطرح کردم. گفت کدام را میگویی؟ نه اینطور نیست به اشتباه تایپی حذف شده اند.
واقعیت خورد توی صورتم. جهان استعاره ها فرو ریخت. اعتمادم را به نگاه خودم از دست دادم. دریافت پالس های اشتباه، پالس هایی که احاطه ات می کند. نگاهی را می آفرینی از پس متن، در حالی که آفریده ای! نبوده از اساس. دریای متلاطم این طور آغاز می شود از پای شکسته استدلال ها. از ذهنیات فروافتاده. از آن برج ها که بالایش ایستاده ای و خالی می شود زیر پایت.
میان این تلاطم پی در پی، میان این سیلی هایی که حقیقت می زند مدام. نویسنده شاعر مسلک صورتگری هست که جهان استعاره ها را تصویر می کند. بغض که می شوم از تو... بغض که می شوم از خودم که بیهوده شنیده ام صدای آن دنیای دیگر را... میروم به این ساحل امن... به تماشای جهان استعاره ها که میان من و اوی نقاش یکیست. و شوخی تلخ ماجرا این است که کم کم به یاد می آورم در آن دوران جوانی های نو، هم او بوده که از پس ابر واقعیتهای زمخت، گرمای خورشید استعاره ها را به جهانم تابانده. انگار به موطن گمشده ای بازگشته باشم...

پاورقی:
راستی حالا "تو" یی اصلا هست؟! 


چرخش

چندسال پیش دوست بلاگری داشتم که درباره انیمه ها مینوشت، هایکو مطالعه می کرد و نوشته های خاصی درباره سینما به ویژه نوآر داشت. با خودم فکر می کردم چه روحیه عجیبی!
امروز به این فکر می کردم که بایستی سیر مطالعاتی را درباره نوآر شروع کنم و این پدیده را بهتر بشناسم. یاد دوستم افتادم از آن چند ویژگی عجیب همین یکی مانده بود که هنوز  دنبالش نرفته ام:))


رنسانس من


«آن وقت ها هر چیزی می خریدیم، خوشحالمان می کرد. زیبایی ته داشت، می گفتیم این منتهای زیبایی است. زیبایی معنا داشت، آبرو داشت، می توانست حتی سبیل گرو بگذارد! سکه اش خریدار داشت و ما خریدار بودیم. آدم ها را در منتهای زیبایی، روسری ها را در منتهای زیبایی، تابلوهای گالری هنر را در منتهای زیبایی، شعر پسرک انجمن ادبیات را در منتهای زیبایی، لبخند استاد بهزاد را در منتهای زیبایی. ما آن وقت ها انتهای زیبایی را کشف کرده بودیم...»
گزیده ای از کتاب رنسانس من.انتشارات یارمند
این کتاب را می توانید از طریق اپیلیکیشن طاقچه تهیه کنید.
سپاس از جناب صفایی نژاد بزرگوار و ویراستار کتاب، رفیق عزیزم زهرا جان حبیبی

دانلود کتاب رنسانس من



بعد نوشت:انتشارات یارمند به جمع بیانی ها پیوسته از طریق لینک زیر دنبال کنید:

انتشارات یارمند 



یک سری چیزها درباره زنان و غیره 3

از اینکه پیگیر مباحث گذشته بودید، ازتون تشکر می کنم، ممنونم که همراهی کردید/ نظر دادید/ مخالفت کردید/ تایید کردید و...

یک نکته ای به نظرم مغفول موند که بد نیست اینجا بهش اشاره کنم:

دوستان مذهبی من و دوستان غیر مذهبی من، یک سری گزاره ها بین جریانهای فکری چه در قالب مذهب چه در قالب مکتب، مشترک هستن بین همه انسانها. در انحصار نیستند، شاید دلایل افراد برای عملکردهاشون متفاوت باشه اما جلوه بیرونی، ظاهری و واکنشها یکی ست به همین خاطر نتایج هم گاهی شبیه همدیگه می شه!

مقوله خویشتنداری صرفا یک امر مذهبی نیست بلکه یک گزاره عقلی هم هست و اشتراک این گزاره بین مذهب و عقل این قاعده رو از انحصار یک سمت خارج می کنه و در نتیجه منجر به اشتراک میان افراد میشه، چه بسا  بهم نزدیکترشون می کنه و جریانهای مدنی رو شکل می ده. برخی دوستان من که مذهبی هم نیستند برای روابطشون با افراد، قواعد تعریف شده ای دارند که ریشه در باور مذهبی نداره بلکه یک گزاره عقلی هست.

گزاره های عقلی گاهی حاصل آزمون و خطا هستند، آدم ها در نتیجه زیست اجتماعیشون متوجه میشن بایستی مرزهایی رو تعریف کنند تا آسیب نبینند.

گزاره های ایمانی بر این اساس قرار داره که تبعیت از یک امر متعالی به نام خداوند است. شاید گزاره های عقلی هم در تاییدش بیارن ولی علت اولیه بر این مبناست.

گذشته از جدالها درباره ریشه های این رفتار، افراد در جلوه بیرونی، عملکرد مشابهی از خودشون نشون می دن. یکی به مدد ایمان و یکی به مدد عقل

بگذارید یک مثال دیگه بزنم...

یکی از مسیرهایی که عرفا در همین دین اسلام طی می کنند تا به مراتب عالی برسند پرهیز از لذات هست، نسبت به خوراکشون سخت می گیرن و تهذیب نفس می کنند. مثلا ممکنه تا مدتها گوشت نخورن، یا قبل از اینکه دست به خوردن غذای مورد علاقه شون بزنن، به خودشون نهیب می زنن و چند دقیقه صبر می کنن تا نیتشون رو پالایش بدن و از مرتبه لذت جویی بگذرن. یا در برخی روایات برای اینکه بشه به مراتب عالی دست پیدا کرد درباره رفتار با حیوانات بسیار توصیه شده که یکی از راه هایی که شما می تونید پله های ترقی در عرفان رو دو تا یکی طی کنید این هست که به هیچ حیوانی نه تنها آسیب نرسونید که بهشون پناهگاه و غذا بدید.

افرادی که قید مذهبی و باورهای قوی دارند این کارها رو انجام میدن. ممکنه برای مدتی طولانی گوشت مصرف نکنن و رفتارشون با حیوانات با چنین نرمش هایی همراه باشه.

خب حالا جلوه ظاهری این رفتار شبیه می شه به گیاه خواران و کسانی که مدافع حقوق حیوانات هستند. با اینکه انگیزه متفاوتی دارند اما هر دو در یک مسیر حرکت می کنند. گیاهخواران به مدد گزاره های عقلی درباره مصرف کمتر گوشت توصیه می کنن، که یکیش فوایدی هست که برای محیط زیست داره، می گن حداقل اگر نمی خواهید گیاه خوار باشید مصرفتون رو کم کنید. مدافعان حقوق حیوانات هم به مدد گزاره های عقلی به نتایج مشابهی می رسند.

دلیل یک گروه ایمان و دلیل گروه دیگر عقل هست اما هر دو به یک نقطه می رسند.

همین وجوه تشابه بین جریانهای فکری دیگر هم دیده می شه، مثلا آنارشیستها از لزوم تربیت انسان به جای اعمال قانون حرف می زنند، بیشتر روی اهمیت فرهنگ تاکید دارند و اینکه فرد به شکلی پرورش پیدا بکنه که خودش دست به یک عملی نزنه نه اینکه شما همه جا براش دوربین نصب کنید.

مارکسیست ها می گن میان طبقات اجتماعی نبایستی این اندازه تبعیض و فاصله ایجاد بشه و سرمایه داری با محوریت قرار دادن ارزش ها بر این اساس منجر به تبعیض در جامعه می شه.

و...

سایر مثالها....هر کدوم از وجوهی با تفکرات دیگر شباهتی دارند و تفاوتی...متوجه این وجوه تشابه باشیم. من از میانمایگی و تقلیل حرف نمی زنم، که اتفاقا معتقدم محک زدن عقاید از هر نوعش ما رو یک ورژن ارتقا می ده. اما گاهی می بینم که افراد فکر می کنند اگر بایستی از یک جریانی بری بشوند تمام گزاره های اون جریان رو بایستی نفی کنند. نمی خوام بگم ای وای چرا اینقدر جاهلند؟! چون راستش جهل برام اهمیت نداره مسئله اینجاست که با این گزاره که «ما داریم خلاف جهت رودخونه پارو می زنیم» خودشون رو به هلاکت می رسونند.

یک جمله ای در ارتباط با فلسفه تاریخ خوندم سال ها پیش که: تنها شاخص ثابت در تاریخ «تغییر» هست.

وقتی برخی افراد درباره اینکه ما بایستی تمام تمرکزمون رو روی دین اسلام بگذاریم و هر گزینه ای نفی می شه رو می شنوم یا می خونم یاد این جمله می افتم و یاد تمام تذکارها و یادآوری های قرآن برای بهره مند شدن از نعمت عقل و اعتمادی که به انسان داره به عنوان خلیفه الله.


+امیدوارم این دیگه بخش پایانی باشه واقعا:))



یک سری چیزها درباره زنان و غیره 2

یک سنتی هست در دین اسلام که در مساجد مختلف نماز بخوانید می گویند برای برآورده شدن حاجات، اما من تلقیم این بود که بد هم نیست همه مساجد شهر کوچکمان را ببینم. هر شب در یک مسجد تا رسیدیم به مسجدی که دو طبقه بود، بزرگ. مردم اهالی پولهایشان را جمع کرده بودند و مسجد را ساخته بودند. در مسجد باز بود، نگاه کردم آخر سالنش مشخص نبود و همه اش فرش شده بود، کولر های بزرگ هم کار می کردند. دنبال در ورودی خانم ها به مسجد بودم، گفتند زنان طبقه بالا نماز می خوانند. تعجب کردم ولی فکر کردم شاید دلیل موجهی هست در پشت این تصمیم.

نگاهم افتاد به پله های طبقه بالا ، فلزی با شیب تند و پیرزنی به سختی از آن بالا می رفت، عجیب بود، اما گفتم حتما دلیل موجهی هست.

پله ها را بالا رفتم، طبقه دوم کولری در کار نبود، زن ها در هوای شرجی به نماز ایستادند شرشر عرق ریختند تا نماز تمام شد.

باز گفتم حتما دلیل موجهی هست. با هیئتی که با بزرگان شهر مرتبط بودند تماس گرفتم، گفتم در فلان مسجد با اینکه طبقه پایین بسیار وسیع است به قدری که می شود چهار پرده زد  و به اندازه دو مسجد مساحت دارد( اغراق نکردم حقیقتا همین قدر بزرگ بود!) چرا زنان باید طبقه دوم نماز بخوانند؟ با وجود آنکه پله ها فلزی است و شیب تندی دارد و طبقه بالا هم کولر ندارد.

جواب دادند: امام جماعت مسجد این تصمیم را گرفته برای اینکه هنگام اقامه نماز، نمازگزاران به گناه نیفتند! بهشان اطلاع می دهیم کولر را درست کنند، تازه یک مسجد هم چند کوچه آن ور تر هست، بروند آنجا اگر در این مسجد اذیت می شوند!

گفتم: این قاعده از کجا آمده؟! یعنی چی به گناه می افتند؟! بین بخش زنان و مردان در همه مساجد معمول است که پرده می کشند، چرا یک جای دیگر بروند؟ این مسجد را خود اهالی ساختند همین زن ها طلاهایشان را فروخته اند نذر مسجد کرده اند. چرا بروند یک جای دیگر؟!

جواب دادند: حاج آقا فرموده اند! شما می دانید ایشان چه شخصیتی است؟! تا چه اندازه مسبب هدایت جوانان شده با کلام نافذی که داشته؟ شما کی هستید؟ چه کرده اید؟ اصلا شما اهل این محله نیستید! زن های محله اعتراض ندارند، شما اعتراض دارید؟ این یاغی گری ها به شما دخترها نیامده! حد و اندازه خودتان را بدانید، این آقا فلان سال نماینده ولی فقیه بوده در شهر و...

خلاصه همه این ها را گفتند که پرده نصب نکنند و زن ها بروند طبقه بالا نماز بخوانند.

بعدها نامه نگاری هم کردم که نتیجه نداشت، درباره ده بیست سال پیش حرف نمی زنم همین چهار پنج سال پیش. در همین عصر. در همین دوران. بعدها فهمیدم آقای امام جماعت خودشان دو زن دارند و به هیچ کدامشان اجازه خروج از منزل هم نمی دهند. خب بهرحال ایشان «شخصیتی» بود!

نگویید این ها استثناست، نگویید عیب اگر هست از مسلمانی ماست. نگویید زن ها دنبال هرزگی هستند برای همین حوزه قد علم کرده جلویشان. نگویید زن ها مسبب گناه هستند.

اینجا نه کسی روسری اش را سر چوب زده بود، نه کسی صورتش را قرمز کرده بود که برود ورزشگاه. زن هایی بودند که می خواستند نماز بخوانند ولی مانعشان می شدند.

به جای آنکه بایستید جلوی دانشگاهیان، به جای آنکه انرژی خودتان را صرف کنید که ثابت کنید جهان غلط است و شما درست هستید، این عزم را بگذارید تا حوزه را اصلاح کنید، تا از تحجر حوزه جلوگیری کنید. به جای آنکه به دیگران انگ بزنید که نفوذی هستند، که با نظام خانواده مخالف هستند، که می خواهند زن ها را بی حیا کنند، به عملکرد خودتان صادقانه نگاه کنید، به خدا این نیزه هایی که شما در دل قرآن هایتان فرو برده اید خونش از چشمان ما می چکد، از این اسلام مصادره شده یک چیزی باقی بگذارید!

 

این هم بخشی از مطلبی هست که در صفحه قلم_ رو منتشر کردیم که در ارتباط با بخشی از تلاش های جنبش های فمینیستی در عرصه بین الملل هست، بخوانید و فکر کنید چند درصد از این محورها توسط موافقان و مخالفان فمینیست در ایران به عنوان گزاره های حقوق زنان مطرح شده؟ 

«بسیاری از زنان درباره صلح نوشتن ومفهومی به اسم «روابط بین الملل» از این دیدگاه میاد. کنفرانس صلح لاهه از جمله تلاش های زنان برای صلح بود که در سال 1915 با هدف مخالفت با شروط تنبیهی علیه آلمان تشکیل شد، زنان حاضر در این کنفرانس معتقد بودن این شروط برای اروپا فقرو بیماری میاره و دشمنی رو تشدید می کنه، اتفاقات بعدی ثابت کرد اونا درست فکر می کردن. سازمان ملل متحد هم از زمان تاسیس توجه ویژه ای به وضعیت زنان در جنگ داشته و به زنان صلح طلب کمک کرده تا اهدافشون رو پیش ببرن. حاصل کنفرانس ها و کمیسیون های متفاوت این سازمان در همه این سالها، نشون میده 12 عامل زن ها رو در جوامع مختلف تهدید می کنه: فقرپایان ناپذیر/ ناکافی بودن فرصت های تحصیلی برای دختران/ فقدان دسترسی برابر به امکانات بهداشتی و بیمه های تامین اجتماعی/ خشونت خانگی و اجتماعی علیه زنان/ تاثیرات تنفرانگیز جنگ ها بر زنان/ نابرابری مشارکت زنان در سیاست گذاری های اقتصادی/ نابرابری در مشارکت زنان در پست های سیاسی/ فقدان ساز و کارهای حقوقی در حمایت از حقوق زنان/ بی توجهی به بهداشت،آموزش و آینده کودکان دختر/ ناآگاهی زنان جهان از حقوق بشر زنان/ بی توجهی رسانه های ارتباط جمعی به فرهنگ سازی برای ارتقای حقوق/ فاصله زیاد زنان از مدیریت منابع طبیعی و محیط زیست. خلق تعبیری مثل «دیپلماسی پیشگیرانه» حاصل این تلاش های صلح طلبانه ست. دیپلماسی در جهت پیشگیری از وقوع جنگ. با وجود همه این تلاش ها همچنان موانع جدی برای تحقق صلح در جهان وجود داره. »

 

چند تا سوال هم از خودمان بپرسیم. به عنوان یک مسلمان تا چه اندازه به مسئله زنان در  جامعه اهمیت دادیم؟ بزرگترین مدافع اسلام پیامبر است که در عصر جاهلیت با وجود همه هجمه ها نه حتی به عنوان یک شخصیت مذهبی بلکه حتی  به عنوان یک اصلاح گر اجتماعی قدم های بزرگی برای زنان در جامعه جاهلیت برمی دارد. ما در این دوران چقدر توانسته ایم نه حرکتی شبیه ایشان که تحرکاتی نزدیک به ایشان برای حق زنان انجام بدهیم؟ چقدر با مصادیق ظالمانه امروز بر علیه زنان جامعه مان آشنایی داریم و به آن معترضیم؟ 

یک مسئله ای هم همینجا روشن کنم که من نه فمینیست هستم نه هیچ گرایشی به هیچ مکتب فکری دارم حتی مسلمانیم هم مثل شما ها کامل نیست! من یک آدم دانشگاهیم و به همه چیز از منظر دانش نگاه می کنم. 

 



یک سری چیزها درباره زنان و غیره

بخش نظرات استثنا برای این پست باز هست، نظراتتون رو بنویسید اگر فرصت باشه پاسخ می دم اگر نه که دوستان استفاده می برن و پیشاپیش عذرخواهم که وقت نشده برای پاسخگویی

بیست و چند ساله بودم، دعوت شدم به یک همایشی در تهران، برای فعالیت انجمن های سیاسی دانشگاه ها که از سراسر ایران در این همایش شرکت داشتند. برگزار کننده همایش، سخنران ها همه دختران دانشجو بودند که گرایشات مذهبی داشتند. موضوع همایش در ارتباط با فمینیسم و زن و مسائلی از این دست بود و دو روز هم طول کشید. در حاشیه نمایشگاه کتابهایی در ارتباط با فمینیست به فروش می رسید که بیشتر این کتاب ها رو خانمی به نام وندی شلیت نوشته بود و نقدی بود به فمینیسم. گفته می شد این خانم مدرک فلسفه اش رو از دانشگاه ویلیامز گرفته و در چندین مجله هم مقالاتی نوشته. خلاصه من کتاب ها رو خوندم و فمینیسم در ذهنم به یک هیولا تبدیل شد! بعدها دانشگاه رفتم و به واسطه استادم ترغیب شدم مطالعه دقیق تری در این زمینه داشته باشم که در نهایت فهمیدم فمینیسم هم یک مکتب فکری هست مثل بقیه مکاتب علوم انسانی و از اساس چیز عجیب غریبی نیست ولی خب همونطور که از دل تفکر فاشیستی هیتلر درمیاد و از دل تفکر مارکسیستی دوران خفقان شوروی سابق و از دل تفکر لیبرالیستی حذف بیرحمانه دهک های پایین جامعه و از دل تفکر اومانیستی حذف خدا از ساحت فکر و از دل تفکر آنارشیستی هرج و مرج گرایی و بی قانونی و از دل تفکر ایده آلیستی عدم تحرک و از دل تفکر رئالیستی تشدید تجاوزات جنگی، پس بعید نیست که فمینیسم هم پیامدهای منفی داشته باشه. اما لزوما هیچ کدام از این تفکرات با قصد آسیب زدن شکل نگرفتند بلکه در مسیر ساخت جهان فکری باگ هایی از این قبیل هم پیش میاد، که اثرش رو از دنیای انتزاعیات به دنیای واقعیات منتقل می کنه.

اما کنجکاو بودم بفهمم وندی شلیت کی هست اصلا؟ نتیجه سرچ:    صفحه ویکی پدیا

با توجه به اتفاقاتی که این روزها در جامعه ما رخ میده و همه هم کم و بیش بهش واقفیم، با توجه به بعضی جملات روی مجلات خارجی که دیگه با چشم خودم دیدم و مطمئنم ساختگی نیست، با توجه به فیلم های تنیجری که برای نوجوانهاشون می سازن و سریال ها و مضامینشون و فیلم ها. میشه گفت بعضی از گزاره های این کتاب ها چندان هم پربیراه نیست، شاید کج فهمی از فمینیسم منجر به چنین نتایجی شده باشه، چه بسا در خود این مکتب فکری این باگ ها شناسایی شده باشند و جوابی براش وجود داشته باشه ولی علی الظاهر به نقل این گزاره ها در ادامه اکتفا می کنیم:

 


نکات شبانه برای رفقای بیدار

دو پست قبل دخترها کامنت دادن باز هم از اینها بنویس، من هم گفتم چشم. دو نکته به خاطرم می رسد که مهم است، این دو نکته را گوشه ذهنتان داشته باشید و لحاظ کنید.
اول آنکه عشق بی قید و شرط میان هیچ دو آدمی که ازدواج نکرده اند، وجود ندارد، فقط پدر و مادرها نسبت به فرزندانشان عشق بی قید و شرط دارند. پس این تنها یک افسانه است که برای این است که شما از استانداردهای خودتان کوتاه بیایید و طبق استانداردهای طرف مقابل رفتار کنید. به چه دلیل؟ عشق بی قید و شرط! یک همچین چیزی در واقعیت وجود ندارد حتی کسانی که شما را دوست دارند به دلایلی دوستتان دارند، پس همیشه شروطی هست حتی اگر نانوشته، روی قوانین و مرزهای شخصیتان به خاطر افسانه عشق بی قید و شرط به هیچ وجه خط نکشید.
دوم جا به جایی کلمه شرم با ترس است. شما به طور طبیعی از یک سری چیزها شرم دارید، رسانه ها و افرادی با گرایش های فکری خاص این طور به شما القا می کنند که شرم یک قاعده برساخته اجتماعی ست، اما این طور نیست، شرم تحت تاثیر فرهنگ غالب در هر جامعه ای حیطه تعریفش کوچک و بزرگ میشود اما از بین نمی رود، از یک جایی به بعد هم در نظام معرفتی غرب انکار آن به زنان تحمیل شد. شرم خویشتنداری، عفت هر چه دوست دارید نامش را بگذارید، یک حرکت طبیعی برای محافظت از شماست تا از موقعیتهای مخاطره آمیز فاصله بگیرید. همان سنسورهایی که در مغزتان روشن می شود و احساس ناامنی می کنید هم نامش شرم است! هر وقت این کلمه را برایتان با ترس جایگزین کردند، فاصله بگیرید:لازم نیست بترسی!
شما می دانید که یک چیزی در این میانه غلط است اما نمی خواهید "ترسو" به نظر برسید. این ترس نیست، شما درست احساس کردید به شم خودتان اطمینان کنید.


برای همان چند روز مانده تا آخر دنیا

می گویند یک چند روزی به پایان دنیا مانده و آخر دنیاست، هر کسی چمدانی دارد ببندد، چراغ ها را خاموش کند، دسته گاز را چک کند و از خانه اش بزند بیرون و برود یک آخر دنیای دیگر پیدا کند تا از این آخر رسیدن، جان سالم به در ببرد. اما من لبتابم را روشن کرده ام و دارم برای تو می نویسم. بله این یک عاشقانه است و تو شاید از خواندن آن کمی شگفت زده بشوی چون بهرحال آخر دنیاست ولی در عین حال قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد چون من به ادامه دار بودن زمان به نامتناهی بودنش باور دارم و فکر می کنم حتی الان که دارم این کلمات را برای تو ردیف می کنم اگر یک توده سرد و سفید به اتاقم نفوذ کند و من را برای همیشه در این حالت منجمد سازد، تمام نمی شوم، انگشتانم در همین حالت لمس کلمه «کلمه» می مانند ولی تو در من به حیاتت ادامه می دهی.

نمی خواهم به تو دروغ بگویم، تو تنها کسی نبوده ای که به من عشق ورزیدی، در حالی که من شبیه هیچ الهه ای نیستم و زیبایی و ویژگی چشم نوازی هم نداشته ام، کم و بیش از این موهبت در زندگانیم بهره برده ام که الهام بخش غزل ها ، نوشته ها و روایت هایی بشوم، گاهی هم تصویری در قاب نقاشی ای شده ام...روایت زندگی آکنده از ماجراهای عاشقانه بی سرانجام است...من همانی شده ام که نگاه سردش را دوخته است به کلماتشان و راهش را گرفته و رفته...بیش از آنکه تنها مانده باشم، تنها گذاشته ام...اما همواره در نوشته هایم، خودم را در کالبد دیگری به بند کشیده ام تا بفهمم چه رنجی کشیده ام و چه رنجی داده ام...تو را بیش از همه دوست داشتن ها، دوست داشته ام...چون بیش از اینکه من را بسرایی من را « شنیدی» و حرف هایم را بعد از هربار دیدار، در خاطر داری، این در حالی است که ساده ترین چیزها و نزدیک ترینهایشان را فراموش می کنی...شبیه آنهای دیگر، من را دلباخته تکه های طلا و توصیفاتی که اصلا شباهتی به من ندارد، ندیدی...حتی وقتی حرف عاشقانه ای زدی، شبیه من بود...تو خوب می دانی که من مجذوب زیبایی آن چه که ارزش دارد، نمی شوم بلکه متوجه ارزش زیبایی هستم، برای همین چشم بر نمی داری از دستبند صورتی با رزهای قرمز کوچک حتی وقتی آستینم را پایین می کشم که از چشم تو دور بماند، دور نمی ماند...تو خوب می دانی که من با یک لیوان آب میوه به وقت تشنگی خوشحال تر می شوم تا با یک جعبه پر از جواهرات که برقشان چشمم را خیره نمی کند...تو، من را اینگونه محترم می شماری، مرا حریص و طماع نمی بینی، من را بی صداقت و دروغ گو نمی پنداری، من را احمقی ساده لوح که با کلمات خام می شود، در نمی یابی. تو من را برای خودت نمی خواهی، من را برای من می خواهی و به آن، همان گونه که هست عشق می ورزی...تصاویر کلیشه ای از عشق، تو را در مواجهه با من فریب نمی دهد...می دانی که خشنودترم وقتی کلمات و نگاهت را با من قسمت کنی...تو اینگونه با من مهربانی به گونه ای که تا کنون کسی با من مهربان نبوده...آن ها شعرهایی که خودشان سروده اند،قصه هایی که خودشان روایت کرده اند را دوست داشته اند و باور کرده اند و بهشان دل بسته اند، برای همین من بیرون ماجرای آنها، ماجرای خودشان با خودشان، تنها تماشایشان کرده ام، سکوت کرده ام و گذشته ام ... اما تو من را افلاطونی تماشا نمی کنی، من را نمی خواهی برای اینکه بالاتر از تو بایستم یا پایین تر، می خواهی کنارت قدم بردارم...از بی سرانجامی حرف نمی زنی، از نشدن ها گلایه نمی کنی، خودت را از من پنهان نمی کنی، خود حقیقیت را همان که می تواند مستاصل باشد، می تواند کم بیاورد می تواند خسته باشد ... و خودم را در چشم تو پنهان نمی بینم، همان که می تواند عجول و بیتاب باشد ...که یک وقت هایی بچه می شود و سر از کار دنیا در نمی آورد...که یک وقت هایی پای استدلال هایش می لنگد اما از تو پنهانشان نمی کند...تو به رویم نمی آوری، ادامه چای کیسه ای را می گذاری در فنجانم تا چایم رنگ بگیرد و به استیصال من لبخند می زنی... و دیگر آنکه زبان استعاره ها را می فهمی و همیشه برای حرف زدن با تو نیازی به قطاری از کلمات ندارم ولی امروز چند روز مانده به آخر دنیا و می خواهم برایت کلمه قطار کنم...می دانی من خود دوست داشتن را دوست دارم، یاد گرفتن قاعده اش را بیشتر دوست دارم تا اینکه در خیالاتم کلافی ببافم و به نتیجه فکر کنم...لحظه ها را که بسازی، صحنه خود به خود عوض می شود و قصه پیش می رود...من از این پیوسته رفتن ها گلایه ای ندارم اما از دلتنگی چرا...نگذار آنقدر دلتنگ بشوم که ماری در قلبم چرخ بزند و نیشش را بنشاند به جانم...التیام دلتنگی «یاد کردن است» از من بیشتر یاد کن و مرا بیشتر به یاد بیاور، حتی اگر چند روز به آخر دنیا مانده باشد...



+راستش را بخواهید این چالش چند روز مانده به آخر دنیا را در این ستاره های روشن بالای صفحه مدیریت دیدم و دلم خواست بنویسم، حتی نرفتم بخوانم که قاعده و قانونش چیست، دلم خواست بنویسم دل که کار به قاعده و قانون ندارد و خب سرم هم خیلی شلوغ است، کمی کلافه هم هستم خسته هم ایضا، این است که این بار را بزرگوارانه و زیر سیبیلی برایم رد کنید برود، این نوشته عاشقانه ای که نوشته ام را بخوانید، و اگر خوشتان آمد فاتحه ای نثار رفتگانمان بکنید که وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ.


حرف

حقیقتا نسبت به دختران جوان تر از خودم که می شناسمشون،احساس مسئولیت می کنم....پشیمانم و از خودم گلایه مندم که نسبت بهشون غافل بودم و فکر کردم خودشون عاقل هستند و می تونن درست تصمیم بگیرن..این در حالیه که حتی ما هم در این سن همیشه عاقل نیستیم و با بزرگترهای خودمون یا افرادی که آگاهی دارن، مشورت می کنیم...چون همه ما اونقدری عمر نمی کنیم که بخواهیم هی تجربه بکنیم هی شکست بخوریم...گاهی هم فرصت جبران دیگه پیش نمیاد...پشیمانم که چرا نگرانشون نکردم و نترسوندمشون ...گاهی باید ترسید و نگران شد...اشتیاق بیش از حد به تجربه کردن، عایدی جز پشیمانی و افسردگی نداره...بچه ها چاقو واقعا می بره،آتیش هم  واقعا می سوزونه، هیچ رودخانه ای خلاف جهت خودش حرکت نمی کنه با نظریه ها هر چقدر هم پر و پیمان نمیشه جلوی واقعیت ایستاد و حقیقتش رو تغییر داد...انتزاعیات همیشه انتزاعیات هستن و واقعیت همیشه واقعیت می مونه.شما می تونید خیال کنید خوشبختید ولی در واقعیت خوشبخت نباشید...شما می تونید تصور کنید صاحب خیلی چیزها هستید ولی در واقعیت صاحبش نباشید...همه ما باید یه دونه از اون فرفره های توی اینسپشن رو داشته باشیم تا بفهمیم کی خوابیم و کی بیدار...بده که آدم خواب باشه و فکر کنه بیداره...

هنر عرصه مخاطره آمیزیه، خیلی شنیدم از نویسنده هایی که فکر می کنن هر آنچه نوشتن رو باید تجربه کرده باشن، چه فکر بیهوده ای...متاسفانه این طرز فکر رو نشر هم می دن...از جادوی کلمات بگذرید، از هر آنچه که شما رو دچار گیجی می کنه و نمی ذاره تصویر واقعی رو ببینید سلاح عقل این نیست که زود در مقابل استدلال های خوش تراش تسلیم بشید.... دختر جنگ جو به خوندن کتاب های زیاد و تحصیلات عالیه و سیگار کشیدن و موی کوتاه و گپ و گفت بی وقفه با آقایان نیست...جنگ جوی واقعی اونیه که نذاره از خودش شکست بخوره از ذهنش از احساساتش ...از تصاویری که براش ردیف می کنن، جنگ جوی واقعی اونیه که شخصیت قوی برای خودش بسازه نه اینکه در فراهم کردن قدرت ظاهری؛غرق بشه...خودتون رو به در و دیوار نزنید تا خودتون رو پیدا کنید، با خودتون خلوت کنید تا خودتون رو بهتر بشناسید...کلمات رکیک، دراگ گوش کردن شما رو قوی و بزرگ نمی کنه...بیشتر شما رو شبیه یک نوجوان لجوج و ضعیف می کنه...چیزی که نمی خواهید اما تصویری که از خودتون می سازید،اینه! حتی اگر کسی به روتون نیاره، همه شما رو اینطوری می بینن...ببخشید که اینقدر باهاتون صادقم...چون فکر می کنم هنوز فرصت دارید ...

 



قلم_رو، قلمروی دوستداران علوم انسانی



قلم_رو

تلاش دانش آموخته های علوم انسانی برای آشتی و آشنایی با جهان طیف ها، نسبیت ها و نظریه ها 

ما را در اینستاگرام دنبال کنید و به دوستانتان معرفی کنید:

ghelam_ro

۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۸ ۹ ۱۰
گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
Designed By Erfan Powered by Bayan