دوشنبه ۲۸ بهمن ۰۴
بانکدار بودن در میامیِ دههٔ ۱۹۸۰شبیه قدم گذاشتن روی صحنهٔ یک فیلم سینمایی بود. شهر با پول، موسیقی و آفتابِ بیامان میتپید. آسمانخراشها هر سال قد میکشیدند و هر معاملهای بزرگتر از زندگی به نظر میرسید. بانکدارها با کتوشلوارهای سفید و ساعتهای طلایی وارد دفترهایی با کف مرمری میشدند، طوری حرکت میکردند که انگار شهر به آنها تعلق دارد. عطرهای گرانقیمت در هوا معلق بود و با نسیم اقیانوس درهم میآمیخت، در حالیکه خودروهای لوکس بیرون آرام ایستاده بودند و منتظر دیدهشدن. در میامی، موفقیت فقط به دست نمیآمد؛ به نمایش گذاشته میشد.
صبحها زود، در برجهای شیشهای مشرف به خلیج بیسکین آغاز میشد؛ جایی که جلسههای پرکافئین، حالوهوای کل روز را تعیین میکرد. هلیکوپترها آسمان را میشکافتند و مشتریان و مدیران را برای ناهار به قایقهای تفریحی خصوصی میبردند. تلفنها بیوقفه زنگ میخوردند؛ هر تماس نوید یک برد هفترقمی دیگر را میداد. سرعت هرگز کم نمیشد—فقط شدیدتر میگشت.
با فرارسیدن شب، میامی دگرگون میشد. نورهای نئون روی آب میدرخشیدند و کیفهای دستی جای خود را به جامهای شامپاین میدادند. مهمانیهای پنتهاوس به تراسهای باز سرازیر میشد و موسیقی روی خلیج میلغزید، در حالی که شهر در پایین میدرخشید. چشمانداز بیپایان بود؛ از موجهای تیرهٔ اقیانوس تا خط افقی شهری که با نور زنده بود.
فراریها و لامبورگینیها در خیابان اوشن درایو میتاختند؛ غرش موتورها میان نخلها و هتلهای آرتدکو میپیچید. همه در تعقیب چیزی بودند—پول بیشتر، قدرت بیشتر، هیجان بیشتر. میامیِ دههٔ ۸۰ زرقوبرقی بود پیچیده در آشوب؛ جاهطلبیای آنقدر سوزان که آسمان را روشن کند. برای یک بانکدار، هم رؤیا بود و هم خطر؛ جایی که ثروتها یکشبه ساخته یا نابود میشدند. شهر هرگز نمیخوابید و پولش هم همینطور. هر طلوع آفتاب، قماری تازه بود؛ فرصتی دیگر برای عظمت. پرریسک، مستکننده، فراموشنشدنی—عصری طلایی که زیر آفتاب فلوریدا شعلهور میدرخشید.