9

تخت های بیمارستان پر بود ،گفتن تخت خالی ندارن. باید برگردیم خونه. ولی من خوشحالم!

دلم خونه رو میخواد. دوست ندارم اینقدر زود برگردم بیمارستان.

دوستم سه تا کتاب برام فرستاد. کلی ذوق کردم و خوشحال شدم. آدما نباید تو لحظات سخت خوشحال بشن؟ باید همش ناراحت باشن؟ نمیدونم. ظاهرا باید تو قالب باشی. شاید من پوستم کلفت شده. پوست کلفتی که می تونه تو لحظات سختش هم خوشحال باشه.


8

بچه که بودم یک کفش داشتم که چراغاش روشن و خاموش می شد. چقدر وقتی خریدمشون و باهاشون راه رفتم خوشحال بودم فکر می کردم خوشبخت ترین و خوشحال ترین آدم روی زمینم.


7

حتی آدم هایی که تو راهرو انتظار بیمارستانن دردهاشون شبیه هم نیست که مرهم همدیگه باشن.

چند ساعته منتظرم و بیمارستان شلوغه و پذیرش نیست


6

به خودم امیدواری می دادم :همه چی خوب میشه، نگران نباش، درست میشه. آره بابا غیر ممکنه دوباره تو سختی قرار بگیری، تازه بیست روز بیمارستان بودی، دیگه برنمی گردی اونجا.

دکتر:دوباره باید بستری بشه


۵

ای کاش فقط نیاز به محبت دیدن بودن

نیاز به محبت کردن بیشتر آدم رو از پا درمیاره


۴

دیگه مطمئن شدم حتی خدا هم من رو دوست نداره شما که جای خودتون رو دارید

صدای آهنگ رو بلندتر میکنم میذارم مزخزف مزخرف مزخرف سرازیر بشه توی گوشم


۳

یک هندزفری میذارم تو گوشم تا چیزی نشنوم صدای درد رو نشنوم صدای قلبم که داری مچاله اش میکنی رو نشنوم صدای ناله و سرفه نشنوم صدای خودم هم نشنوم همه جا رو پر از صدا میکنم تا هیچ صدایی نباشه. 


2

صورت آدما ...دهن هاشون داره باز و بسته میشه، چهره ها خطوطشون داره تغییر می کنه چشما می خنده و گریه می کنه چشمایی که گریه می کنه گاهی داره می خنده خنده ها مهربان نیست خنده ها برای تمسخره. دهن ها باز و بسته میشه همهمه ای از کلماته. صورت ها هستن و بدن ها نیستن و چشم ها بسته است دهن ها باز و بسته میشن و چشم ها تغییری نمی کنند . همهمه ها بیشتر و بیشتر و بیشتر میشه توی سرم دور برمیدارن و کلمات بی معنی شدن چهره متفاوتی نیست همه شبیه هم هستن چهره هایی بدون روح بدون اختیار شبیه هم شبیه هم شبیه هم


1

چون نوشتن کمک می کنه حالم بهتر بشه، اینجام...

حسی مثل خالی شدن به یک باره رو دارم..انگار تو دلم دارن رخت میشورن ضربانم کند شده و بدنم سرده...اگر بتونم چند روز تحمل کنم، می تونم پشت سر بذارمش. برای اینکه بتونم پشت سر بذارم ناگزیرم که بنویسم...

انگار چیزی اطرافم رو احاطه نکرده یک زمستان سرده سرد یک جای برفی سفید بدون چهره هیچ روینده ای... هیچ گلی... هیچ رنگ گرمی که سفیدی اطرافم رو بر هم بزنه. همه چیز سرد و ساکت و سفیده. انگار به یک باره از دنیا بیرون انداخته شدم...این وضعیت رو نمیفهمم و نمی تونم هضمش کنم اما باید پشت سر بذارمش. فکر می کردم موقعیت آشنایی هست اما نیست. تازه و سخت و استخوانی و سرده... خیلی سرد.


شروع دوباره

...

۱ ۲ ۳
گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی

گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
پربیننده ترین مطالب
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan